Tuesday, March 10, 2009

چرا می‌نويسم؟

در فضايی که ما ايرانيان در آن زندگی می‌کنيم -اگر بتوان آن را «زندگی» به‌شمارآورد!- هيچ‌چيز، آن‌طور که بايد، سرِ جایِ خود نمانده. همه‌چيز به‌هم‌ريخته و آشفته است. زندگیِ فردی و جمعیِ ما دچارِ آشوب، سردرگمی، و اختلالی عميق است. ساختارهایِ اجتماعی-زيستیِ سنّتی، به‌واسطه‌یِ ناکارآمدیِ ناشی از ناهم‌خوانی، کهولت، و پوسيدگی، رو به محوشدن می‌رود؛ و ساختارهایِ مدرن نيز، به هزارويک دليل و علّت، از ما دريغ شده است و می‌شود. بنيانِ هستیِ ما، فروپاشيده است.
در نظامِ پيشين نيز، وضعِ چندان مناسبی نداشتيم. تفاوتِ اصلی در اين است که در آن روزگار، کشور به دستِ "دوست" اداره می‌شد؛ و اکنون، سی‌سال است که دشمنی مخوف بر آن چيره شده است. دشمنی عجيب، که سراندرپا، در اندرونه‌یِ تباهِ ما ريشه دارد!
از نمودهایِ اختلال و آشفتگی در هستیِ ما، يکی همين است که هيچ‌کس به کارِ ويژه‌یِ خود نمی‌پردازد. هريک از ما، همه‌کاره و هيچ‌کاره‌ايم.
منظور از اين مقدّمه‌چينی، بيانِ اين اذعان و اعترافِ صريح است که من به‌هيچ‌وجه خود را "نويسنده" يا "شاعر" نمی‌دانم. پس، بايد برایِ اين قلم‌به‌دست‌گرفتن، در پیِ توضيح و توجيهی منطقی باشم. در اين حدودِ يک‌سال که از آشنايی‌ام با اينترنت می‌گذرد، هنوز همان شگفت‌زدگیِ وهله‌یِ نخست با من مانده است. اصلاً تصوّر نمی‌کردم که کشوری با وضعيّتِ خاصِّ کشورِ ما، اين‌همه نويسنده داشته باشد (و البتّه، شاعر، کم! و اين، علّتی ندارد جز اين که برایِ شاعری، به حدِّاقل اندک‌مايه‌ای از آموخته‌هایِ فنّی نياز است؛ چه در اساليبِ کهن، و چه در شعرِ نيمايی، و حتّی سپيد. و بی‌مايگیِ شخص، به‌شدّت سريع آشکار می‌گردد!). در عوالمِ کتاب –که دنيایِ موردِ علاقه‌یِ من محسوب می‌شود- نشانه‌هایِ اين وضع، به‌گونه‌ای خفيف‌تر، قابلِ رؤيت است. کافی‌ است به فهرست‌هایِ ماه‌به‌ماه، يا سال‌به‌سال –که در بعضی نشريّاتِ رسمی يا نيمه‌رسمی ارائه می‌گردد- نگاهی بيفکنيم، تا متوجّه شويم که ضايعاتِ ادبی-فرهنگیِ ما (که ازجمله اخوان ثالث، در مؤخّره‌یِ "از اين اوستا" حکايت‌گونه‌ای راجع به آن دارد) چه‌اندازه هولناک است. امّا، در اينترنت، اين عارضه با شدّت و وضوحِ عجيبی جلوه‌گر شده، و بيننده را مات و مبهوت می‌سازد.
بی‌گُمان يکی از اصلی‌ترين عللِ اين وضع به اين بازمی‌گردد که در سلطه‌یِ اسلام، افراد، فقط شنونده‌اند. آخوند، متکلّمِ‌وحده است و جز خود هيچ‌کس را مجاز نمی‌داند که سخن بگويد. امّا، ازآن‌جاکه جامعه‌یِ ايران جامعه‌ای فرهنگمند بوده، اسلام نتوانسته است سلطه‌یِ خود را بی‌چون‌وچرا بگسترَد. ادب و فرهنگ و دانشِ ايران‌زمين توانسته است در برخی دوره‌ها به‌طورِ جدّی، و در دوره‌هايی ديگر به صورتِ واکنشِ نامحسوسِ عمومی، در برابرِ «سلطه‌یِ تماميّت‌طلبِ دين برایِ "تنهاگويی"» بايستد.
با تأمّل در ادوارِ تاريخ، مشاهده می‌نماييم که هرگاه جامعه به‌واسطه‌یِ مديريّتِ مطلوبِ نسبی، به سویِ نظم و قاعده حرکت کرده، ضايعاتِ سخنوری و قلم‌زنی، رو به کاهش نهاده؛ و برعکس، در ادوارِ ناگوار، و در شرايطِ اختلال و اختناق، ميلِ به اظهارِ وجود –آگاهانه يا ناخودآگاه- فزونی گرفته است.
در يک جامعه‌یِ تندرست، که در آن، زندگی روالِ طبيعی دارد، شاعر و نويسنده نيز به اندازه‌یِ طبيعی پديدمی‌آيد؛ و هرکسی به کارِ خويش می‌پردازد، ازجمله شاعر و نويسنده. امّا در جامعه‌یِ بيمار، هيچ‌کس نمی‌تواند کارِ خود را به‌درستی انجام‌دهد؛ از اين‌رو، امور معطّل می‌ماند؛ و سپس، به‌گونه‌ای بديهی، پديده‌یِ «همه‌کارگی» بروز می‌کند. فی‌المثل، چون شاعر و نويسنده کارِ خود را به‌درستی انجام نداده‌اند (که يا در آلودگی‌هایِ "تقرّب‌جستن به مراکزِ قدرت و ثروت" غوطه می‌خورند، و يا –اگر اهلِ هم‌رنگی و پاچه‌خواری نباشند- در دامِ سلاسلِ معيشتِ روزمرّه گرفتارند) ديگرانی که چه‌بسا فاقدِ استعداد باشند، و يا از فراگرفتنِ دانشِ بايسته‌یِ اين کار، ناتوان يا محروم بوده‌اند، از سرِ درد، و يا به مشاهده‌یِ خلوتِ ميدان، در پیِ پُرکردنِ اين جایِ خالی برمی‌آيند، و به شاعری و نويسندگی روی‌می‌آورند. امّا اينان نيز، از مشکلات و موانعی که شاعر و نويسنده را از کارِ درست و اصولی بازداشته، رها نيستند. مختصرتورّقی در مثلاً "تذکره"هایِ دوره‌یِ صفويّه، اين بليّه‌یِ اجتماعی-فرهنگی را به‌روشنی آشکار می‌سازد. در دوره‌یِ مزبور –همچنان‌که در بسياری از ادوارِ ديگر نيز-، شعر و سخنِ منظوم، پيش‌آهنگ و بلکه بدنه‌یِ اصلیِ ادب و فرهنگ به‌شمارمی‌رود؛ و از اين‌رو، اصلِ جاذبه ازآنِ شعر و شاعری است.
در اين تذکره‌ها، نام و شرحِ حال و نمونه‌یِ اشعارِ شاعرانِ بسياری ذکر شده است. در ميانِ اينان، هستند کسانی که جز شاعری به کارِ ديگر نمی‌پردازند (اعمِّ از‌اين‌‌که مايه و آمادگیِ آن را داشته يا نداشته‌اند)؛ امّا با شاعرانِ بسياری نيز روبه‌رو می‌شويم که از اهلِ حِرَف‌اند: کاسب‌کاران؛ دارندگانِ مشاغلِ صنفیِ گوناگون: نانوا، خيّاط، زرگر، آهنگر، شمشيرساز، کشاورز، و...

در دورانِ کنونی نيز، کشور و جامعه‌یِ ما وضعِ مشابهی دارد؛ البتّه با تفاوت‌هایِ خاص. امروزه، هستند بسيارانی که نه مايه‌یِ شاعری و نويسندگی دارند، و نه در فراگرفتنِ ضروريّاتِ آن رنجی برده‌اند. برخی تنها از رویِ شکم‌سيری قلم می‌زنند، و از آن منظوری جز خودنمايی و تفريح ندارند. امّا، کسانی هم هستند که نمی‌توانند خاموش بمانند. بی‌مايگی و نياموختگی نمی‌تواند ايشان را قانع سازد که سکوت پيشه کنند. درواقع، نه شاعرند و نه نويسنده؛ اينان دردمندان‌اند؛ و چه‌بسا که "دردْآشنايی"ِ ايشان، نبودِ مايه و آموخته را جبران تواند کرد. دستِ‌کم، اين گروه را به هيچ غرض و مرضی متّهم نمی‌توان کرد!

من، بهرام اسکندری ميانه، يکی از ناچيزترين اعضایِ اين گروه‌ام؛ و می‌خواهم به وظيفه‌ای عمل کنم که به مايه و آموخته‌ای جز "درد" نياز ندارد.
30 بهمنِ 1387

No comments:

Post a Comment