Monday, December 19, 2011

راه‌کارهای اهريمنیِ اسلام ناب محمّدی

راه‌کارهای اهريمنیِ اسلام ناب محمّدی
به دورويگی درافگندن (پاره‌ی نخست)

يکی از نخستين (ابزارها، يا درست‌تر بگوييم:)‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ راه‌کارهای شوم و اهريمنی اسلام –که متأسّفانه تاکنون هرگز به‌جدّ مورد توجّه به‌اصطلاح «اسلام‌ستيزان» قرار نگرفته- اين است که در هجوم به افراد، يا جوامع و مردمانی که از «اسلام» (=تسليم؛ پذيرش محض و بدون چون‌وچرا) سر باز می‌زنند، می‌کوشد تا ايشان را به «دورويگی» وادارد. و اين، سرآغاز چيرگی بر اين افراد، جوامع، و مردمان است؛ چرا که بدين طريق، توانسته است ايشان را به دام و دام‌چاله‌ی اهريمنیِ خويش، يعنی «پناه‌بردن به دروغ»، دراندازد...

آن گروه از مردمان يثرب، که در پیِ هجوم اهريمنیِ محمّدِ نبی‌الله به سرزمين‌شان، از پذيرش او روی‌گردانده، و همزمان، به‌سبب هراسِ مدام، به دامِ دروغ درافتاده، و خويش را به ردایِ شومِ «تسليمِ ظاهر» فروپوشانده، و از سوی ريده‌ی اهريمن، «منافق» ناميده شده‌اند، نخستين قربانيان اين شيوه-ابزار-راه‌کارِ اهريمنی به‌شمار می‌روند.

اسلام، دورويگی را (که نخست خود -به‌سبب ناتوانی از رفتار آرمانیِ خشم و خشونت و کشتار-، به ياری «ارهاب»، به مردمان آزاده و «اسلام[=تسليم]ناپذير» القاء می‌کند) به‌هيچ‌روی برنمی‌تابد. دين مَبين، که انسان را کاملاً «يک‌رويه» می‌خواهد: تسليمِ محض، و سراپا «عبدالله»، تنها ازآن روی به سرفرونياوردگان پيشنهادِ ناگفته‌ی «دورويگی» می‌دهد تا عجالةً در کُندیِ شمشيرِ ايستادگی و مقابله‌ی ايشان توفيق يافته و کار خود را، تا رسيدن به «توان الهی آشکار»، پيش ببرد. آن‌گاه، به‌زودی (و چه آسان) بر ايشان خواهد تاخت.
...
بياييد در برابرِ اهريمن الهی، به تمامیِ قامت: راست، بايستيم!

بهرام اسکندری ميانه
27 آذر 1390

Tuesday, October 11, 2011

نوشته‌ای از سيامک مهر (زندان گوهردشت، مرداد 1390)

از من پرسيدند: مگر تو اسلام‌شناسی که درباره‌ی اسلام می‌نويسی؟
گفتم: نه، من اسلام‌شناس نيستم؛ من اهريمن‌شناس‌ام!
...

سيامک مهر
(زندان گوهردشت، مرداد 1390)

به‌واقع من امروز به آن آرامشی که وصف‌اش را می‌کنم دست يافته‌ام. اين اسارت در احساس من به‌مثابه‌ی طليعه‌ی آزادی است. امروز بيشتر از هرزمان ديگری دل‌ام گواهی می‌دهد و اميد يافته‌ام که آزادی سرزمين‌ام، آزادی ميهن‌ام نزديک است. به‌ويژه زمان‌هايی که در محوّطه‌ی هواخوری زندان، به البرزکوه که در چشم‌اندازم قرار دارد خيره می‌شوم، همان‌جا که سيمرغ خدای ايران آشيانه دارد، همان‌جا که عاقبت ضحّاک را به دماوندش زنجير خواهيم کرد، اين احساس عميق‌تر، و درک‌اش برای‌ام روشن‌تر است.

حقيقت اين است که جبال البرز همواره به من قوّت قلب می‌بخشد. دل‌ام را، گام‌ام را استوار می‌سازد. البرز با من از ايران و استقامت و آزادی سخن می‌گويد. از سيمرغ می‌گويد که بال و پر گشوده، و ايران و ايرانيان را در آغوش گرم خود گرفته است.
...

متن کامل:
http://irannamag.files.wordpress.com/2011/10/siamak_mehr_mordad1390.pdf

Monday, October 10, 2011

نامه محمدرضا پورشجری (سيامک مهر)


نامه محمدرضا پورشجری (سيامک مهر
جهت اطلاع سازمان گزارشگران بدون مرز و گزارشگر ويژه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد

در تاريخ 21 شهريور 1389 برابر با 12 سپتامبر 2010 ماموران اداره اطلاعات کرج با يورش به آپارتمان شخصی من، مرا بازداشت نموده و لوازم بسياری را با خود به همراه بردند. ازجمله: کيس کامپيوتر شخصی و رسيور ماهواره، مدارک هويتی از قبيل شناسنامه و پاسپورت و اسناد بانکی. دست‌نوشته‌ها و فيش‌ها و يادداشت‌های شخصی و متفرقه. کتاب‌ها و اشيا ديگری مانند فلش مموری وسی‌دی‌ها که دقيقاً متوجه ريز آن‌ها نشدم. ماموران اظلاعات که چهارتن بودند، مرا به بند اطلاعات در زندان رجايی‌شهر معروف به بند 8 سپاه منتقل کرده و در سلول انفرادی حبس نمودند. در همان روز بازجويی‌ها آغاز شد و با تهديد شوکر تمامی رمز عبور ايميل-آدرس‌ها و پسورد وبلاگ‌های مرا گرفته و با تهيه پرينت از مقاله‌های مندرج در وبلاگ " گزارش به خاک ايران" و تهيه پرينت از متن ايميل‌ها و نامه‌های متعدد من و تماس‌های من با هم‌ميهنانم در خارج کشور، به مدت چندين روز متوالی به قصد پرونده‌سازی و وارد آوردن اتهاماتی از قبيل اقدام عليه امنيت ملی، تبليغ عليه نظام، توهين به مقدسات و توهين به مقامات رژيم اسلامی، بازجويی‌هايی همراه با فشارو تهديد را ادامه دادند. به دنبال فشارهای تحمل‌ناپذير و برای خودداری از اظهار توبه و پشيمانی، با بريدن رگ‌های دستم در سلول انفرادی اقدام به خودکشی نمودم که موفق نشدم و مرا به بيمارستان زندان منتقل و مداوا کردند. بازجويی‌ها همواره با چشم‌بند و با کتک و ضرب وشتم و فحاشی همراه بود و در يک مورد از من خواستند تا وصيت‌نامه خود را بنويسم و سپس مرا به روی چهارپايه برده و نمايش اعدام اجرا کردند که هدفشان تهديد و ترساندن من بود. پس از 24 روز مرا به زندان منتقل کردند، ولی به مدت 8 ماه ممنوع ملاقات، ممنوع تلفن و حق تماس با وکيل نداشتم. مرا در سلول انفرادی و يا دراتاقک‌هايی معروف به "فرعی" همراه با تعدادی از جانيان و اشرار برای ماه‌ها حبس کردند. دادگاه انقلاب کرج بدون تشکيل دادگاهی عادلانه و واجد لوازم و قواعد حقوقی، از بابت توهين به رهبر جمهوری اسلامی و نيز تبليغ عليه نظام اسلامی، مرا به 3 سال حبس تعزيری محکوم کرده است. و از بابت اتهام توهين به مقدسات پرونده‌ای را در دادگستری کرج گشوده‌اند که با توجه به ماده 513 قانون مجازات اسلامی با خطر صدور حکم اعدام مواجهم.
در هيچ مورد حقوق من رعايت نگرديده و وکيل نداشتم و هيچ دادگاهی واقعی و علنی نبوده و صلاحيت لازم را نداشته است. مرا بی‌خبر و بدون اطلاع قبلی و با دستبند و پابند به دادگاهی فرمايشی می‌بردند که فقط من و دادرس دادگاه حضور داشتيم و از کيفرخواست نيز بی‌اطلاع بودم.
طی اين مدت از بازجو و شکنجه‌گرو بازپرس گرفته تا حتا کارمند شعبه 2 دادگاه انقلاب دائماً مرا به مرگ و اعدام تهديد می‌کردند و من بر طبق ماده 19 اعلاميه حقوق بشر از آزادی بيان استفاده نموده و در وبلاگ شخصی‌ام انديشه‌ها و افکار و آراء خود را منتشر ساخته‌ام و اتهاماتی که به من وارد کرده‌اند بر طبق همين ماده و ماده 18 اين اعلاميه که به آزادی عقيده و وجدان صراحت دارد، بی‌اساس و فاقد وجاهت قانونی است.

سيامک مهر نويسنده وبلاگ گزارش به خاک ايران، نام شناسنامه‌ای: محمدرضا پورشجری
http://khakeiran.blogspot.com

Sunday, June 26, 2011

نامه‌ی وبلاگ‌نويس زندانی سيامک مهر از درون زندان به فرزندش

ميتراجان يادت باشد من يک فرد نيستم، يک فکرم. من يک شخص نيستم بلکه يک انديشه‌ام. انديشه‌ای که در ميان ايرانيان ريشه دارد و من سخت اميدوارم که عاقبت بر اهريمن پيروز می‌شويم. بر عنصر ضد بشر، ضد آزادی و ضد زندگی. بنابراين نابودی شخص من به معنی نابودی اين انديشه‌ی بالنده نيست.

نامه‌ی سيامک مهر از زندان به فرزندش
ميتراجان مطالبی هست که می‌خواهم بدانی. بيشتر از اين‌نظر که اگر در اينترنت و يا در کانال‌های ماهواره‌ای و رسانه‌ها پرسيدند آمادگی داشته باشی. شرايط من در زندان به گونه‌ای است که بيشتر از هر چيز از بی‌خبری رنج می‌برم. از 21 شهريور 1389 به مدت 35-45 روز که دقيقا نمی‌دانم، من در اطلاعات زندان بودم و در اين مدت به دليل شکنجه‌های فراوان با شيشه عينکم اقدام به خودکشی کردم. با اينکه می‌دانی چشمانم خيلی ضعيف است و با وجود تقاضای زياد، 3 ماه از دادن شيشه عينک وحتا يک عدد قرص به من خودداری می‌کردند. بيشترين توهين و شکنجه‌ای که در مورد مقاله‌هايم به من شد، در مورد مقاله‌ی "مقام زن در فاحشگی اسلام" بود که گويا بدجور از اين مقاله می‌سوزند. از تاريخ 15 اسفند89 مرا به سلول انفرادی وسپس به سلول فرعی در اندرزگاه 5 انتقال داده‌اند. نه راديو، نه تلويزيون و نه روزنامه، نه کتاب و نه هيچ مسير خبری در اختيارم نيست. با اينکه زندانيان سياسی را به سالن12 اندرزگاه 4 انتقال داده‌اند ولی من تنها زندانی سياسی هستم که ممنوع ملاقات، ممنوع تلفن، و به صورت کاملا ايزوله نگهداری می‌شوم. اخيراً احضاريه‌ای به زندان آورده‌اند که عليه من شکايت شده. نه شاکی مشخص است و نه از مورد اتهام حرفی زده شده. من احضاريه را امضا نکردم و نپذيرفتم. خودم حدس می‌زنم موضوع دادگاه رسيدگی به اتهام (سب النبی) باشد. به مسئله‌ی توهين به مقدسات. البته اتهام‌های ديگری هم ممکن است در ميان باشد. من برای هر وضعيتی آمادگی کامل دارم و روحيه و انرژی‌ام در برابر اهريمن تباهی وپليدی که قصد دارد سرانجام مرا ببلعد در حد بالا و عالی است. شاخ به شاخ با اهريمن خواهم جنگيد.


ميتراجان يادت باشد من يک فرد نيستم، يک فکرم. من يک شخص نيستم بلکه يک انديشه‌ام. انديشه‌ای که در ميان ايرانيان ريشه دارد و من سخت اميدوارم که عاقبت بر اهريمن پيروز می‌شويم. بر عنصر ضد بشر، ضد آزادی و ضد زندگی. بنابراين نابودی شخص من به معنی نابودی اين انديشه‌ی بالنده نيست. نام من و ديگر زندانيان سياسی اينجا نيز چون مبارزاتی که جاودان شدند هرگاه يادی از رژيم اسلامی در تاريخ به ميان آيد، دوباره زنده خواهدشد. معنی (زنده ياد) که درباره‌ی درگذشتگان می‌گويند دقيقا همين است پس تو سرت را بالا بگير و در مقابل اطرافان و اسلامزده‌های عقب‌مانده و اُمُل و بيمار محکم بايست و بی‌سوادی آنان را گوشزدشان بکن. حتا تحقيرشان کن از بابت جهل وخرافه‌ای که بيمارشان کرده است.
اسلامزده‌هايی که در پيرامون خود می‌بينی حتا از انسان‌های غارنشينی که بر ديواره‌های غار آثار هنری خلق می‌کردند پس‌مانده‌ترند. زيرا در عصری زندگی می‌کنند که بشر متمدن و خردگرا و آزادانديش دوره‌ی روشنفکری را سپری کرده و رو بسوی آينده‌ای زيبا و شاد و مرفه با گام‌های استوار به پيش می‌تازد. اسلامزده‌های اطرافت همچنان در گنداب متعفن و مقدسات و باورهای جاهلانه مذهبی غرقند و نه حقوق و آزادی‌های خود را می‌شناسند و نه از ارجمندی و کرامت انسانی بهره‌مند هستند. باورهای جاهلانه مذهبی، آنان را متنفر از آزادی پرورش داده است. هر سنگ و چوب و استخوان مرده‌های هزاران ساله را که در بيابان‌های گرسنگی می‌يابند می‌پرستند. خرد خود-انديش خويش را به هيچ می‌انگارند و چون الاغی و گاوی افسار به گردن خود انداخته، قلاده به خود بسته‌اند و يک سر قلاده را به دست شياد و شارلاتانی مقدس سپرده‌اند تا در نهايت آنان را چون حيوانی بی‌اراده و بی‌اختيار به هرسو بکشد و بدوشد و به مذبح ببرد.


ميتراجان من به انديشه‌هايم و به درک خود از آزادی و ارجمندی انسانيتم می‌بالم. من يه آنچه نوشته‌ام افتخار می‌کنم. مبارزی هستم که در جنگ با اهريمن اسير گشتم، اما اهريمن را نيز کلافه کرده است. اين سکوت مطلقی که در رسانه‌های رژيم اسلامی درباره‌ی دستگيری و اسارت و کلا موضوع من ديده می‌شود نشان از ترس رژيم دارد. اين‌که مرا بصورت پنهانی و سکرت تا الان يازده بار به دادگاه بردند و ميآورند، اينکه دسترسی مرا به ارتباط با بيرون از زندان مطلقا مسدود کرده‌اند، نشانه‌های پيروزی من است.


ميتراجان تنها اميدی که به کمک دارم از سوی ايرانيان همفکر و مخالفان جدی رژيم اسلامی است. حمايت آنها و رسانه‌ها و نهادهای حقوق بشری و فعالان حقوق بشر می‌تواند در سرنوشت من و فشار به رژيم مؤثر واقع شود. نکته‌ی ديگر اينکه همانطور که گفتم عواطف و احساسات خودت را در مورد من کنترل کن و با خردِ محض به موضوع من بيانديش. من هيچ اميدی به اينکه رژيم ددمنش اسلامی مرا زنده بگذارد ندارم.

من الان در سلول انفرادی هستم. اينجا به سلول انفرادی برای فريب مردم می‌گويند "سوئيت"! علاوه بر سلول‌های انفرادی در هر سالن عمومی اندرزگاه‌ها يک اتاق کوچک با حمام و توالت هم هست که به آن "فرعی" می‌گويند و هريک شماره‌ای دارد.

من در بين هفت هشت هزار زندانی تنها و تنها زندانی هستم که ممنوع ملاقات و ممنوع تلفن و از هرگونه ارتباط محرومم. هرگاه يک زندانی ممنوع ملاقات می‌آيد آنرا نيز به سلول من می‌آورند که معمولا از اشرار و جانيان است. اکنون که اين مطلب را می‌نويسم در فرعی از سالن13 اندرزگاه 5 که زندان معتادين و جانيان و شرارتی‌های خطرناک است محبوسم. اين اندرزگاه به (متادونی‌ها) مشهور است. سلول من حتا يک دريچه به بيرون ندارد که با کسی ارتباط داشته باشم. بنابراين احتمال اينکه اين نامه را به اين زودی به بيرون بفرستم بسيار کم است. امروز که اين مطلب را می‌نويسم فقط می‌دانم که ماه ارديبهشت است ولی از تاريخ و ساعت و روزش اطلاع ندارم. چون من در سلول انفرادی هستم، بنابراين نمی‌توانم از فروشگاه خريد کنم. به‌ناچار کارت بانک را بايد به ديگران بدهم تا برايم خريد کنند. اينجا همه دزدند. چه زندانی، چه زندانبان و حتا مدير فروشگاه هم هرگاه کارت به دستش بدهی، فوری خالی می‌کند. شکايت هم سودی ندارد کسی رسيدگی نمی‌کند. اين را هم بگويم که مدتی پيش يکی از همين جنايت‌کارها و اوباش به من حمله‌ور شد که چون من کوتاه آمدم درگيری جدی پيش نيامد. اينها هميشه شی‌ءی بُرنده با خود حمل می‌کنند که به آن "تيزی" می‌گويند. در فرعی 17 اندرزگاه 6 که بودم در داخل بند يک‌نفر با همين تيزی به خاطر چند گرم مواد مخدر گردنش را بريدند و کشتند. در زندان، مواد مخدر از سيگار فراوان‌تر يافت می‌شود. کراک و شيشه اصلی‌ترين مواد مخدر مصرفی در زندان است.

امروز دوشنبه نوزدهم ارديبهشت 90 بعد از هشت ماه انفرادی به سالن 12 اندرزگاه 4 (بند سياسی) منتقل شدم.

سيامک مهر (محمدرضا پورشجری) زندان رجايی‌شهر کرج


در لينک زير آخرين گزارش از وضعيت سيامک مهر را می‌خوانيد:
محاکمه‌ی وبلاگ‌نويس زندانی (سيامک مهر) پس از 9 ماه بلاتکليفی به تعويق افتاد
http://parsdailynews.com/85521.Htm

ارسال شده از «ارتــای خوشه (سيمرغ) » گاه‌نوشتــارِ رضـا ايــــرانی
http://arttaa.wordpress.com/2011/06/26/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%85%da%a9-%d9%85%d9%87%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af/#wpl-likebox

Friday, April 15, 2011

وبلاگ‌نويس زندانی با خطر صدور حکم اعدام مواجه است

وبلاگ‌نويس زندانی با خطر صدور حکم اعدام مواجه است

بنابه گزارشات رسيده به "فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ايران" دادگاه کرج قصد دارد وبلاگ‌نويس زندانی محمدرضا پور شجری (سيامک مهر) را به حکم ضد بشری اعدام محکوم کند.
وبلاگ‌نويس زندانی محمدرضا پورشجری قرار است اول تيرماه با اتهامات سنگين که به وی نسبت داده شده است در شعبه‌ی 109 دادگاه کرج مورد محاکمه قرار گيرد. پيش از اين دادستان کرج، بازپرسی دادگاه انقلاب کرج و بازجوی وزارت اطلاعات به خانواده وی گفته‌اند که او را به اعدام محکوم خواهند کرد.
وبلاگ‌نويس زندانی محمدرضا پورشجری بيش از 7 ماه است که در فرعی ايزوله شده بند 6 زندان گوهردشت کرج زندانی است و از زمان دستگيری تاکنون از داشتن ملاقات و ارتباط تلفنی با خانواده‌اش محروم می‌باشد. خانواده او از وضعيت و شرايط عزيزشان در بی‌خبری بسر می‌برند. او تنها زندانی سياسی است که در فرعی بند 6 به مدت چندين ماه در بازداشت بسر می‌برد.بازجويان وزارت اطلاعات تا به حال 2 پرونده عليه وی گشوده‌اند که در پرونده اول، او را به 3 سال زندان محکوم کردند.
ولی در پرونده دوم بنابه گفته‌ی بازجويان وزارت اطلاعات و دادستان کرج قصد دارند که او را به اعدام محکوم کنند.


از طرفی ديگر فردی با نام مستعار محمدی يکی از بازجويان اداره اطلاعات مشهد خانم ميترا پورشجری دختر آقای پورشجری را با تماسهای تلفنی و احضار او به اداره اطلاعات دائم مورد تهديد و تحت فشارهای روحی قرار می‌دهد. ودرآخرين احضار وی به اداره اطلاعات او را تهديد به بازداشت کرده‌اند.
وبلاگ‌نويس زندانی از بيماريهای حاد جسمی مانند؛ ناراحتی کليه ،کمر درد و سينوزيت رنج می‌برد ولی بازجويان وزارت اطلاعات مانع درمان وی هستند.
فرعی بند 6 زندان گوهردشت کرج شرايط طاقت‌فرسا و غير انسانی دارد ويکی از شکنجه‌گاه های زندان گوهردشت کرج می‌باشد.
فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ايران،ايجاد شرايط طاقت فرسا و غير انسانی و زمينه سازی برای صدور حکم اعدام عليه اين وبلاگ‌نويس زندانی هشدار می‌دهد و از کميسر عالی حقوق بشر ،گزارشگران بدون مرز و ساير مراجع بين المللی خواستار ارجاع پرونده جنايت عليه بشريت رژيم ولی فقيه علی خامنه‌ای به شورای امنيت سازمان ملل متحد برای گرفتن تصميمات لازم اجرا می‌باشد.

فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ايران
26 فروردين 1390 برابر با 15 آوريل 2011
گزارش فوق به سازمانهای زير ارسال گرديد:
کميساريای عالی حقوق بشر
گزارشگران بدون مرز
کمسيون حقوق بشر اتحاديه اروپا
سازمان عفو بين الملل

info@hrdai.net
http://hrdai.blogspot.com
pejvak_zendanyan10@yahoo.com
pejvakzendanyan@gmail.com
Tel.:0031620720193
استفاده از گزارشهای فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ايران تنها با ذکر منبع مجاز است

Thursday, February 24, 2011

دادخواهیِ وبلاگ‌نويسِ زندانی، محمّدرضا پورشجری

وبلاگ‌نويس زندانی محمدرضا پورشجري: نقشه و تصميم رژيم اسلامی درباره فرجام کار من

شرحی از وضعيت و شرايط وبلاگ‌نويس زندانی محمدرضا پورشجری (سيامک مهر) که توسط وی نوشته شده است و جهت انتشار در اختيار "فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ايران" قرار داده شده است. متن آن به قرار زير می‌باشد:

شرحی بر يک بيداد

نقشه و تصميم رژيم اسلامی درباره فرجام کار من بدين قرار است:

تا اين زمان 3 سال حبس تعزيری (يعنی همراه با شکنجه) در بيدادگاه اسلامی نصيبم ساخته است که نه ابلاغ آن را پذيرفتم و نه اعتراضی کردم. (چون اگر اعتراض می‌کردم معلوم نبود در دادگاه تجديد نظر رأی دادگاه بدوی تشديد نشود. دادگاه تجديد نظر در هلند و يا فرانسه تشکيل نمی‌شود. دو تا اتاق آن‌ورتر يک آخوند طالبانی‌تر نشسته که ممکن است همه کينه اسلامی‌اش را بر من خالی کند. مي‌دانيم که سابقه هم داشته است. چند سال پيش از اين يک متهم سياسی اهل کردستان که به 10 سال حبس محکوم شده بود در دادگاه تجديد نظر به اعدام محکوم شد.)

بنابراين به مدت 3 سال در چنگ اهريمن اسيرم. در اين مدت رژيم اسلامی فرصت دارد که يا به طريقی مرا نابود کند و از ميان بردارد و يا در بيدادگاه ديگری که به دادگاه پنج قاضی موسوم است و گويا در دادگاه شعبه 8 دادسرای عمومی کرج برگزار می‌شود و از دو تن آخوند رسمی و 3 تن آخوند مکلّا که جملگی شاکی و دشمن من هستند تشکيل می‌شود، مرا به اعدام محکوم نمايند و طی اين 3 سال که در شکنجه‌گاه رجايی‌شهر اسيرم، هر زمان مصلحت دانستند و زمان را مناسب تشخيص دادند مرا به دار بکشند. اين جلسه‌ی بيدادگاه اسلامی برای رسيدگی به اتهام "توهين به مقدسات" تشکيل خواهد شد.

اهريمن همين اندازه به انسان فرصت زندگی می‌دهد که او فرزندانی به دنيا آورد تا مغز آنان خوراک مارهای دوش ضحاک شود. درست به‌مانند سرمايه‌سالارانی که دستمزد کارگران خود را به ميزانی تعيين می‌کنند که مقدار کالری مصرف‌شده حين کار را برای روز کاری بعد جبران کنند و نه بيشتر.

در بيدادگاه اول که در حقيقت حتی همان دادگاه فرمايشی هم در ميان نبود و در اتاق محقری تشکيل شده بود، دادرس دادگاه يک سئوال درباره اتهام توهين به "مقام معظم رهبری" کرد و يک سئوال هم درباره رابطه با "سايت‌های ضد انقلاب" پرسيد. رای بيدادگاه اسلامی که در حقيقت توسط وزارت اطلاعات ديکته می‌شود و در دفتر و دبيرخانه دادگاه تايپ می‌شود مرا به دو سال حبس در مورد اتهام نخست و يک سال حبس در مورد اتهامی که به‌هيچ‌وجه در آن جلسه مطرح نشد و به‌طبع دفاعی هم از جانب من صورت نگرفت يعنی اتهام "تبليغ عليه نظام" محکوم ساخت. آنهم در دادگاهی که نه قاضی داشت نه هيچ‌يک از لوازم و قواعد حقوقی يک جلسه‌ی دادگاه رسمی از جمله وکيل‌مدافع، هيئت‌منصفه، نمايندگان رسانه‌ها وجود داشت. حتی تا صبح روزی که پاسدار بند مرا از خواب بيدار کرد و برای اعزام به واحد قضايی راهنمايی نمود هم، نه از جلسه‌ی دادگاه خبر داشتم و نه اتهامی که بايد رسيدگی می‌شد و نه از کيفرخواست و نه از هيچ ديگر.

واژه "داد" در فرهنگ ايران هرگز معادل کلمه‌ی عدالت نيست. بلکه داد به معنی حق ضعيف در برابر قدرت است. دادخواهی و دادگری به معنای اعاده‌ی حقوق ضعيف و ستمديده در برابر قدرتمندان و ستمگران است و نه بالعکس.

هنگامی که آقای خامنه‌ای در سفر به شهر قم در همين سال جاری، مردمی که برای بازپس‌گرفتن رأی خود که در انتخابات 88 دزديده شده بود به خيابان ريختند و گفتند "رأی من کجاست" را «ميکروب» می‌خواند، دقيقا اين‌جاست که دادخواهی يعنی به محاکمه کشاندن وی به اتهام توهين به يک ملت مصداق می‌يابد. داد فقط و فقط اينجا معنا می‌دهد و نه محاکمه و محکوم کردن فرد ضعيف و ستمديده و اسيری مانند من به اتهام توهين به مقام قدرت بلامنازع و بی حد و حصری که تا دندان مسلح است و جان و مال يک ملت در چنگ اوست. اين عين بيداد است.

***
در شعبه دوم دادگاه انقلاب کرج به اتاق کوچکی با اثاثيه و تزئينات محقری بود که آخوندی مکلّا که گفته می‌شد دادرس دادگاه است از من نام و مشخصاتم را پرسيد. مرا با دستبند و پابند بطوريکه به مأموری متصل بودم به دادگاه انقلاب کرج آورده بودند. دادرس از من پرسيد که دينم چيست ؟ گفتم به خودم مربوط است (روز اولی هم که توسط مأموران وزارت اطلاعات به بند سپاه زندان رجايی‌شهر معروف به بند 8 سپاه آورده شدم همين سئوال را پرسيدند و من همين جواب را دادم. فردی با دست محکم به پشت گردنم زد. بطوريکه چشم‌بندم جابجا شد.

گفت: هی اينجا اطلاعات است درست جواب بده!
گفتم: من آزاد انديشم.
گفت: می‌خواهيم بدانيم بهايی نباشی!
گفتم: من نه بهايی‌ام، نه مسلمانم، نه مسيحی‌ام و... گفتم من انسانم، من ايرانيم. همين کافی است.
دادرس پرسيد اتهام "توهين به مقام معظم رهبری" را قبول داری؟
پاسخ دادم: من مشی‌ای، شخصی، جايگاهی... به اين نام نمی‌شناسم.
ادامه دادم: اگر منظور فردی است ديکتاتور و خودکامه و ستمگر که به خاطر حفظ قدرت و انحصاراتش، مخالفان و معترضان وضع موجود را در زندان‌ها با شکنجه به قتل می‌رساند و در خيابان به گلوله می‌بندد، پس بسيار طبيعی است که از وی به دشنام ياد شود يعنی به نام بد.

پرسش دوم در باره‌ی ارتباط من با "سايت‌های ضد انقلاب" بود. گفتم من منظور از اين عبارت و اصطلاح "ضد انقلاب" را نمی‌فهمم. به نظر من "ضد انقلاب" همان اتفاقی بود که سال 57 روی داد. ضد انقلابی عليه دو انقلاب! انقلاب مشروطيت و انقلاب سفيد. در هرصورت ارتباط من با هم‌ميهنانم که در خارج از کشور در تبعيد بسر می‌برند، از حقوق طبيعی من است. طبق ماده 19 اعلاميه جهانی حقوق بشر کسب اطلاع و آگاهی و نشر آگاهی‌ها و انديشه‌ها جزو حقوق بشر است. تبادل افکار با ديگران نيز نمی‌تواند از سوی هيچ فرد و قدرت و سيستمی جرم تلقی شود. حق آزادی بيان که مادر آزادی‌هاست، اين اجازه را به من می‌دهد که انديشه‌ها و آرا و افکار خود را بدون هيچ حصر و استثنايی بيان کنم.

*
حاشيه:
جالب اينجاست که دادرس مذکور در ابتدا از من پرسيده بود آيا وکيل دارم؟!
اين در صورتی است که در پرونده‌ای که در زندان موجود است پس از اينکه بر ممنوع ملاقات و ممنوع تلفن بودن من تأکيد کرده‌اند، به‌صراحت نيز گفته شده است که "حق تماس با وکيل ندارد!" طرفه اينکه در برگه‌ای که به دست مأمور وظيفه‌ای داده‌اند که مرا به واحد قضايی می‌برد و می‌آورد، پس از اينکه تأکيد شده است که "با مراقبت شديد مأموران به واحد قضايی اعزام شود" آورده‌اند:
"به سبک سلمان رشدی به مقدسات توهين کرده است"!

اين جمله که پس از متن تايپ‌شده‌ی اتهامات رسمی از جمله "اقدام عليه امنيت ملی، توهين به مقدسات، توهين به مقامات نظام و تبليغ عليه نظام" نوشته شده است، هيچ هدف و منظوری به‌جز تحريک اوباش برای آسيب‌رساندن به من نداشته و ندارد. بطوريکه مأمور همراه من که نوجوانی کم‌تجربه بود، پس از بازگشت از دادگاه انقلاب و همراهی من تا زندان توصيه کرد که "مواظب خودت باش"!

سيامک مهر (محمدرضا پورشجري)
بهمن 89
زندان رجايی‌شهر
نويسنده وبلاگ "گزارش به خاک ايران"

مشخّصات و منبع خبر:
تاريخ خبر: پنجشنبه 4 اسفند 1389 - کدخبر: 79569
http://parsdailynews.com/79569.htm

Monday, February 21, 2011

پيرامونِ آن‌چه می‌بينيم...

بخشِ نخست (چهره‌یِ کريهِ جنبشِ موسوم به سبز!)

خُب بديهی‌ست که همه‌یِ عقل‌ام را که تویِ امام‌زاده يحيی‌بن‌موسیٰ چال نکرده‌ام؛ و خوب می‌دانم نبايد آن‌طور که «بايد» بنويسم. امّا چه می‌توان کرد که ياد نگرفته‌ام! طورِ ديگر گپ‌زدن و نوشتن را، بسيار خواسته‌ام بياموزم، امّا مغزم واپس زده و قبول نکرده (اين مغزِ کهنه‌یِ چندهزارساله!). پس، کسانی که استادِ فنِّ «طورِ ديگر نوشتن»اند، عمقِ بی‌دانشیِ فقير را –ايضاً به دانشِ بی‌کرانِ خويش- خواهند بخشود. ببخشاييت!

در اين يک‌سال و چندماه، هرچه کرده‌ام که در ذهن‌ام معنايی برایِ تحرّکاتِ اخير، موسوم به «جنبشِ سبز» بيابم، نمی‌يابم. اصلاً نمی‌فهمم و به کت‌ام نمی‌رود که چرا بايد اين بخشی از مردمِ ما، که از قضا خود را به‌مراتب فهميده‌تر از سايرين می‌دانند، پیِ کسانی راه بيفتند -و يحتمل با جانِ خود بازی کنند- که از جنايت‌کارانِ مسلّمِ اين سی‌و‌دوساله به‌شمار می‌روند؛ و مقصدِ شوم‌شان نيز، کاملاً معلوم است! اصلاً نمی‌فهمم. بگذريم که با نفسِ اين‌گونه تحرّکات مخالف‌ام (و به‌زودی بدان خواهم پرداخت...)

اگر بگوييم (و گويا "گويه"یِ معقول و پذيرفتنیِ ديگری هم در کار نيست) که مردم (به‌فرض که همين بخش را «مردم» بدانيم –که من نمی‌دانم؛ و اين را هم بعداً توضيح خواهم داد) به کسی جز موسوی و کرّوبی اعتماد ندارند، پس، وا اسفاها به حالِ ما! آيا به‌راستی به چُنان درکه‌ای از دوزخِ بی‌اعتمادی سرنگون شده‌ايم که جز به کشتارگرانِ (دست‌کم محضِ خوشايندِ شما:) پيشينِ خود، اعتماد نمی‌توانيم کرد؟! (نمی‌خواهم پاپيچِ معنایِ واژه‌یِ "اعتماد" شوم!)
اين يک سقوط و تنزّلِ آشکار است...

اگر بگوييم که در همه‌یِ اين پهن‌دشتِ «ايرانی»، هيچ کسِ ديگر يافت نمی‌شود که به او اعتماد کنيم، ياوه‌ای بيش نخواهد بود. و اگر به ضدِّ ياوگیِ آن، -به فرضِ محال- دليل بياوريم، و اثبات کنيم که: "خير! واقعاً چُنين است"، باز ناچاريم يک نمره‌یِ سفتِ ديگر هم به خودمان بدهيم. و اين، فقط نمره‌یِ يک مرحله‌یِ مختصر و موقّتی نيست؛ بلکه نمره‌یِ همه‌یِ هستیِ ما خواهد بود: صفر!
ملّتی که در همه‌یِ درون و برون‌اش، يک «قابلِ اعتماد» پيدا نشود، ملّت نيست: «ذلّت» است؛ يک ذلّتِ بزرگ! گيرم از نوعِ آريايی‌اش!!
و چون اين فقره، موردِ انکارِ همگانی‌ست، ناچار باز بايد پرسيد: پس موضوع چيست؟ اگر فاقدِ شخصِ موردِ اعتماد نشده‌ايم، پس چرا به آن اشخاص اعتماد نمی‌کنيم، و به اينان می‌کنيم؟!
يک پاسخ بيش‌تر وجود ندارد: جمهوریِ اسلامی، در اين سی‌ودو سال، همه‌یِ ما را نسبت به يکديگر، بی‌اعتماد ساخته. (نه، انصافاً غير ازين پاسخ می‌دهيد؟!)
پرسش: پس چرا به موسوی و کرّوبی اعتماد داريم؟
پاسخ (اين‌جا را، من به شما می‌گويم!): چون آن‌ها از ما مردم نيستند!!

شما بگوييد کليدِ خوش‌بختیِ تمامِ "جهان" -نه فقط "ايران"- در دستِ موسوی و کرّوبی است؛ من به آن کليد، تُف هم نمی‌کنم. امّا، به رنج و شکنجه‌یِ خود، مُهرِ «ابد» می‌زنم و با کمالِ رغبت، در آن «خوش‌بختی» می‌رينــــــــــــــــــــــــــــــم!
اوّلِ اسفندماهِ 1389 هجر