Monday, February 21, 2011

پيرامونِ آن‌چه می‌بينيم...

بخشِ نخست (چهره‌یِ کريهِ جنبشِ موسوم به سبز!)

خُب بديهی‌ست که همه‌یِ عقل‌ام را که تویِ امام‌زاده يحيی‌بن‌موسیٰ چال نکرده‌ام؛ و خوب می‌دانم نبايد آن‌طور که «بايد» بنويسم. امّا چه می‌توان کرد که ياد نگرفته‌ام! طورِ ديگر گپ‌زدن و نوشتن را، بسيار خواسته‌ام بياموزم، امّا مغزم واپس زده و قبول نکرده (اين مغزِ کهنه‌یِ چندهزارساله!). پس، کسانی که استادِ فنِّ «طورِ ديگر نوشتن»اند، عمقِ بی‌دانشیِ فقير را –ايضاً به دانشِ بی‌کرانِ خويش- خواهند بخشود. ببخشاييت!

در اين يک‌سال و چندماه، هرچه کرده‌ام که در ذهن‌ام معنايی برایِ تحرّکاتِ اخير، موسوم به «جنبشِ سبز» بيابم، نمی‌يابم. اصلاً نمی‌فهمم و به کت‌ام نمی‌رود که چرا بايد اين بخشی از مردمِ ما، که از قضا خود را به‌مراتب فهميده‌تر از سايرين می‌دانند، پیِ کسانی راه بيفتند -و يحتمل با جانِ خود بازی کنند- که از جنايت‌کارانِ مسلّمِ اين سی‌و‌دوساله به‌شمار می‌روند؛ و مقصدِ شوم‌شان نيز، کاملاً معلوم است! اصلاً نمی‌فهمم. بگذريم که با نفسِ اين‌گونه تحرّکات مخالف‌ام (و به‌زودی بدان خواهم پرداخت...)

اگر بگوييم (و گويا "گويه"یِ معقول و پذيرفتنیِ ديگری هم در کار نيست) که مردم (به‌فرض که همين بخش را «مردم» بدانيم –که من نمی‌دانم؛ و اين را هم بعداً توضيح خواهم داد) به کسی جز موسوی و کرّوبی اعتماد ندارند، پس، وا اسفاها به حالِ ما! آيا به‌راستی به چُنان درکه‌ای از دوزخِ بی‌اعتمادی سرنگون شده‌ايم که جز به کشتارگرانِ (دست‌کم محضِ خوشايندِ شما:) پيشينِ خود، اعتماد نمی‌توانيم کرد؟! (نمی‌خواهم پاپيچِ معنایِ واژه‌یِ "اعتماد" شوم!)
اين يک سقوط و تنزّلِ آشکار است...

اگر بگوييم که در همه‌یِ اين پهن‌دشتِ «ايرانی»، هيچ کسِ ديگر يافت نمی‌شود که به او اعتماد کنيم، ياوه‌ای بيش نخواهد بود. و اگر به ضدِّ ياوگیِ آن، -به فرضِ محال- دليل بياوريم، و اثبات کنيم که: "خير! واقعاً چُنين است"، باز ناچاريم يک نمره‌یِ سفتِ ديگر هم به خودمان بدهيم. و اين، فقط نمره‌یِ يک مرحله‌یِ مختصر و موقّتی نيست؛ بلکه نمره‌یِ همه‌یِ هستیِ ما خواهد بود: صفر!
ملّتی که در همه‌یِ درون و برون‌اش، يک «قابلِ اعتماد» پيدا نشود، ملّت نيست: «ذلّت» است؛ يک ذلّتِ بزرگ! گيرم از نوعِ آريايی‌اش!!
و چون اين فقره، موردِ انکارِ همگانی‌ست، ناچار باز بايد پرسيد: پس موضوع چيست؟ اگر فاقدِ شخصِ موردِ اعتماد نشده‌ايم، پس چرا به آن اشخاص اعتماد نمی‌کنيم، و به اينان می‌کنيم؟!
يک پاسخ بيش‌تر وجود ندارد: جمهوریِ اسلامی، در اين سی‌ودو سال، همه‌یِ ما را نسبت به يکديگر، بی‌اعتماد ساخته. (نه، انصافاً غير ازين پاسخ می‌دهيد؟!)
پرسش: پس چرا به موسوی و کرّوبی اعتماد داريم؟
پاسخ (اين‌جا را، من به شما می‌گويم!): چون آن‌ها از ما مردم نيستند!!

شما بگوييد کليدِ خوش‌بختیِ تمامِ "جهان" -نه فقط "ايران"- در دستِ موسوی و کرّوبی است؛ من به آن کليد، تُف هم نمی‌کنم. امّا، به رنج و شکنجه‌یِ خود، مُهرِ «ابد» می‌زنم و با کمالِ رغبت، در آن «خوش‌بختی» می‌رينــــــــــــــــــــــــــــــم!
اوّلِ اسفندماهِ 1389 هجر

1 comment:

  1. با درود و سپاس که بله عجب درست گفتید. صد آفرین به شما. ما سزاوار نمره‌های صفر هستیم. نوشته شما درد واقعی‌ این جامعه ایرانی‌ رو در دلم زنده کرد و قلبم رو بار دیگر به درد آورد. چن صد سال فقط از خود دفاع کردیم تا عرب نشویم و هرگز نجنگیدیم خاک بر اون سرمون که میبینیم اونها بیشتر از ما جور بزه و شعور دارند و انقدر مزدور و خائن مثل ما ندارند.

    ReplyDelete