Showing posts with label مقاله. Show all posts
Showing posts with label مقاله. Show all posts

Monday, May 8, 2017

ترجمه‌یِ آلمانیِ پاره‌هايی از يک نوشته

ترجمه‌یِ آلمانیِ پاره‌هايی از يک نوشته

به نياز و منظوری که شايد چندان ربطی هم با اصلِ نوشته نداشت و ندارد، به‌ناچار، بايد بخشی از يادداشتِ بلندِ «چرا از اسلام شکست خورديم؟» به زبانِ آلمانی ترجمه می‌شد...

دوستی که چندسالی‌ست اين‌جا زندگی می‌کند، بزرگواری را معرّفی کرد و خودش چندصفحه مطلبی را که بايد ترجمه می‌شد (که فقير، از جميعِ انبوهِ نوشته‌های‌اش گزينش کرده بود: "فريادِ تعطيلیِ عقولِ انسانی" [+] و "تمدّنِ الهی!" [+] از نوشته‌هایِ فردایِ روشن، و پاره‌هايی از «چرا از اسلام...» از وبلاگِ «بهرام اسکندری ميانه») خدمتِ ايشان ايميل کرد. چندی بعد، بزرگوارِ مترجم به دوستِ فقير پيغام کرده بودند که بعضی مواضعِ نوشته‌ها ترجمه‌پذير نيست و می‌بايست شخصِ مرتکب حضوراً حاضر باشد!

فقير، هنوز هم (مثلِ همين حالا که بازهم هنوز هم!) در عوالمِ سرگردانی و دربه‌دری، اندر کمپِ فناهندگی به‌سر می‌بُرد و اگرچه از شهرِ باشگاهِ وی تا کلن، راهی نبود، لکن مع‌الاسف، ممکن‌اش نمی‌بود که حضوراً حضور يابد.
چندی به چه‌کنم‌چه‌کنيم گذشت و يک‌بار که خدمتِ بزرگوار تلفن زدم (که يعنی اوّلين‌بار) فرمودند نيازی به آمدن نيست، امّا بايد گفته باشم که تا جايی که بشود، عينِ متن، و هرجا نشد، مضموناً ترجمه می‌کنم. و اطمينان دادند که برایِ مقصدِ خاصِّ من، بسندگی خواهد داشت.


مشکل اين‌جاست که وقتی آدم با همگی و شش‌دانگِ ادبيّتِ و عصبيّت و رگ و پی و پوست و گوشت و خونِ زبانِ خوارجنده‌یِ مادری‌اش می‌نويسد، بايد متوجّهِ اين گوشه‌یِ کار بوده باشد که اگر وقتی لازم شود که نوشته‌اش را بترجمانند، اگرنه ناممکن، که لااقل بسيار دشوار خواهد بود.

فهميدنِ اين‌که حاصلِ زحمتِ بزرگوارِ مترجم، تا چه‌حد عين و آيينه‌ای از نوشته‌یِ فقير را بازتاب می‌دهد، از اين "الکنِ آلمانی‌ندان"[1] برنمی‌آيد؛ امّا اطمينان دارم؛ چرا که صِرفِ طرحِ مسئله از سویِ ايشان، برایِ من، سندِ محکم و متقَنِ درست‌کاری و کاردرستیِ ايشان بوده و هست... با سپاس!

بهرام اسکندری ميانه
علانيّه و نامستعار، ملقّب به اکفرالکفراء والمرتدّين: مهدی سهرابی!
(من الدّيار الملاحدة‌القديم: طبسِ گيلکی)
می 2017


:
نشانی دو فقره ترجمه‌یِ ديگر:
فريادِ تعطيلیِ عقولِ انسانی
تمدّنِ الهی!

?
پابرگ:


[1] وصف را با تغييرِ اندرونه، از آرامش دوستدار برگرفته‌ام؛ که از خمينی به «معمّمِ الکنِ فارسی‌ندان» تعبير کرده. و چه‌قدر محکم! [امتناعِ تفکّر در فرهنگِ دينی، چاپ سوّم، ص12]

Monday, April 2, 2012

اسلام‌زدگی يا زهرآبِ کورانديشي

اسلام‌زدگی يا زهرآبِ کورانديشي
مردو آناهيد

اسلام‌زدگی برآيندِ يک خوره است که از کودکی در بينشِ مسلمانان جايگزين می‌شود. بينشی، که به اين زهرآب رنگ گرفته باشد، پديده‌های هستی را تنها در تنگنای اسلام می‌شناسد. خردِ اين کسان، در پيوند با اسلام‌زدگی، از کارآريی باز می‌ماند، نگرش آن‌ها، از تاريکخانه‌ی اسلام، فراتر نمی‌رود. رهايی از اين بيماری، بدون شناسايی بُن نهادِ اين پليدی، بسيار دشوار است.
تا کنون کمتر انديشمندی يا پزشکی برای شناسايی يا درمان اين بيماری گام برداشته است. برای رهنمود و کاوش، در ژرفای ناخودآگاهِ انسان، افزون بر دانايی به چشمی ژرف‌بين و نگرشی آزاد و روشن نياز است.
بيشترين کسان، که ديدگاهِ خودِ آن‌ها به زهرِ عقيده‌ای آلوده شده است، نمی‌توانند نشانه‌های اين نابينايی را، در بينش خود يا در درونِ ديگری، ببينند. از اين روی آن‌ها نمی‌توانند به ريشه‌ی اين بيماری پی‌ببرند. در سرزمين اسلام‌زدگان نوانديشی و فرهمندی را گمراهی می‌پندارند و خودانديشان را جاهل می‌نامند.
روشنفکرانی، که به بيماری اسلام‌زدگی دچار شده‌اند، آزادانديشی را نمی‌شناسند، آن‌ها انسان را دين‌خو می‌دانند و آزادگان را بی‌بندوبار و ناآگاه می‌خوانند.
در اين نوشتار سخن از بيمار‌ی اسلام‌زدگی است، گر چه از اسلام‌زدگان هم سخن رانده می‌شود.
اسلام‌زدگان کسانی هستند که به‌سخن مسلمان نيستند. آن‌ها، در پندارِ خود، از ايمان به شريعت اسلام بريده‌اند، افزون بر اين، آن‌ها از هرچيزی، که پيوند با اسلام داشته باشد، بيزارند. با اين‌وجود ديدگاهِ اين کسان در مرزهای شريعت اسلام تنگ و تاريک مانده است. آن‌ها پديده‌های هستی را باز هم با معيارهای شريعت اسلام ارزيابی می‌کنند.
در بينشِ اسلام‌زدگان هنجاری نگاشته شده که شريعت اسلام به همان‌سان ساختار يافته است. از اين‌روی اسلام‌زدگان می‌کوشند که رويه يا نشانه‌های اسلام را با رويه و نشانه‌هايی که آن‌ها را زيبا می‌پندارند جايگزين کنند. آن‌ها به شناسايی و بررسی‌کردنِ زيربنايی نمی‌پردازند که انسان‌ستيزی از آن تراوش کرده است.
يعنی اسلام‌زدگان به زهرِ زشتی و پليدی‌هايی، که اسلام را انسان‌ستيز کرده است، برخورد نمی‌کنند. زيرا آن‌ها زشتی و پليدی را تنها در نشانه‌های برآمده از اسلام گمان می‌برند نه در ويژگانی که اسلام از آن‌ها سرشته شده است. در اين جستار به چند ويژگی اشاره می‌کنم که انسان‌ستيزی در ساختار آن‌ها گنجانده شده است.
آنچه که آزادی و آزادگان را سرکوب می‌کند پديده‌های "الله"، "رسول‌الله"، "قرآن" يا نام‌های پيشوايانِ اسلام نيستند و پيکارِ آزادگان هم با اين نشانه‌ها نيست. زيرا اين نشانه‌ها از ويژگی‌هايی برآمده‌اند که آن‌ها با خرد انسان و با خوش‌زيستن سازگار نيستند. کارکرد و برآيندی که از اين‌گونه ويژگی‌ها برمی‌خيزد هميشه خشن و بيدادگری است.
برخی از بيماری‌ها را به نامِ پزشکانی می‌خوانند که ريشه‌ی آن بيماری‌ها را، يا درمان آن‌ها را، شناسايی کرده‌‌اند. مردم از اين پزشکان به ارجمندی ياد می‌کنند. ولی از آن بيماری‌ها بيزار هستند. بنيان‌گذاران اسلام هم، زشت‌کاری و بی‌دادگری‌های خود را در پشتِ نشانه‌هايی پنهان می‌داشته‌اند که مردم آن نشانه‌ها را به زيبايی و ارجمندی ستايش می‌کرده‌اند.
اين است که جايگزين‌کردنِ ارزش‌های فرهنگ ايران، در نمادهای شريعت اسلامی، افزون بر اين‌که، در زايندگان خشونت و ستمکاری، هيچ بهبودی ايجاد نمی‌کند، گوهر آزادگی را، که در فرهنگ ايران است، به پليدی و تبهکاری آلوده می‌سازد. زيرا تراوش خشم يا مهر به ويژگی‌هايی بستگی دارد که اين نمادها و نشانه‌ها بر آن‌ها نهاده شده‌اند.
شريعت اسلام، که آميخته‌ای از احکام يهود و بينش مسيحی است، از سوی محمد و يارانش، بر قبيله‌های عرب، که باورهای برتری داشته‌اند، فرود آمده است. زبان عربی هم تنها گويش قبيله‌های بيابان‌گرد نيست وآنکه بيشتر با واژگان و ارزش‌های فرهنگِ مردمانِ پيشرفته آميخته شده است. محمد، با انديشه‌ی خود، هيچ کلمه‌ی تازه‌ای را نساخته وآنکه درون‌مايه‌ی ارزش‌های جامعه‌ی عرب را با آزمندی و انسان‌ستيزی پُر کرده است.
همه‌ی کلمه‌ها و پديده‌هايی، که در قرآن آمده‌اند و محمد آن‌ها را به کژی و زشتی به‌کار گرفته است پيش از اسلام به نيکويی کاربرد داشته‌اند.
برای نمونه: کلمه‌های سلام، شارع، مزگد، آيه، سوره، کتيبه، دين و بسياری از اين نمونه‌ها دارای بُن‌مايه‌ی ايرانی هستند که آن‌ها در عربی صرف و در شريعت اسلام به ابزارِ مردم‌آزاری دگرگون شده‌اند.
در سويی ديگر: ايرانيان الله را با نام خدايان فرهنگ ايران يا رسول‌الله را با نام پيامبر (پيغمبر) خوانده‌اند، بدان اميد که با اين نمادهای مهرآميز، از خشونتِ الله و واليان او کاسته بشود. امروز ما می‌بينيم که با اين بخشش‌ها و چاپلوسی‌ها نه تنها بُن سرشتِ‌ الله و محمد را دگرگون نشده وآنکه درونمايه‌ی واژگان فارسی هم به زهرِ خشونت آلوده شده است.
پس پيکارِ آزادگان برای جايگزين کردنِ کلمه‌های خشم‌زا با واژگان مهرآفرين نيست وآنکه آرمانِ آزادگان برکندنِ ريشه‌های خشم است که انسان‌ستيزی از آن‌ها سرشته می‌شوند. در اين‌جا به ژرفای برخی از نمادهای شريعت اسلام می‌نگريم.

الله: خالقی است نازا، قهار و جبار که هيچ‌گاه نمی‌انديشد و خود را تنها حقيقت و بی‌همتا می‌نامد. او جهانِ هستی را، که ميليارها ميليارد سال پيش از اسلام وجود داشته، ازآن خود کرده است. با اين، که نگرش و دانش الله از ديدگاه يک راهزنِ بيابانی فراتر نرفته است، مسلمانان او را خالق کهکشآن‌ها، که پس از اسلام شناسايی شده‌اند، می‌پندراند. الله پديده‌ايست که يک کودکِ آزاده، با اندک خرد و دانشی، که در دبستان فرا گرفته است، نمی‌تواند وجودِ او را بپذيرد.

رسول‌الله: خود را در جای سخنگوی الله کار گذاشته است. يعنی الله به جبرييل امر و جبرييل آن را بر محمد نازل می‌کند. از اين‌روی محمد از خودش انديشه يا يافته‌ای را ندارد که برای مردم بازگو کند. او هرچه را، که از آزمندی و کينه‌توزی، نياز داشته از زبان جبرييل شنيده است و آن‌ها را به زورِ شمشير بر مردمان فرود آورده است.
محمد به گزاف می‌گويد "لا اله الا الله" يعنی " نيست الهی به جز الله" . با اين سخن هر خدايی بايد با الله همانی پيدا کند يا محکوم به نابودی است. مانند يهوه و پدر آسمان که در پيکر الله فرو می‌شوند يا خدايانِ پيشين، که در کعبه جای داشته‌اند، به نيستی پيوسته‌اند.
محمد، برای پياده‌کردنِ گزافه‌گويی‌های خود، نياز به آدم‌کشانی داشته است که بر دگرانديشان بشورند و آن‌ها را گردن بزنند تا او بتواند با دارايی سرکوب‌شدگان به پياده‌کردنِ احکامش بپردازد. او پيوسته در قرآنش، برای کشتارِ دگرانديشان، آتشِ کينه‌توزی را در ايمان مسلمانان افروخته است.
اشاره به احکام شريعت: اطاعت و عبادتِ بی‌چون‌و‌چرا از ويژگی‌های مسلمان‌بودن هستند. جهاد اوامر آدم‌کشی و راهزنی هستند که يکی از پايه‌های خشونت برای ايجادِ ترس و گسترش اسلام است.
امر به معروف و نهی از منکر احکامی هستند که از هر مسلمانِ با ايمانی جاسوس و ديدبانی نابخرد و مردم‌ستيز می‌سازند. زيرا اطاعت، در انجام وظيفه‌های مذهبی، تقوا و زهد پيروان را نشان می‌دهد نه ننگ و نابخردی آن‌ها را. مسلمانان در عبادات، به‌ويژه در زيارت حج، ژرفای کورانديشی و نادانی خود را بر همگان آشگار می‌سازند.

قرآن: نوشتاری است که از سخنانِ رسول‌الله گردآوری شده‌ است. بنا بر عقيده‌ی پيروانِ اسلام، در اين نوشتار هيچ‌گونه کاستی يافت نمی‌شود و هر دانشی، که در جهان هستی آشگار بشود در قرآن به آن اشاره شده است. با اين سخنان واليانِ اسلام در هر زمانی می‌توانند مردم را گوسپندوار به هر سويی، که به سود اسلام و دگرسو با آزادی و خردِ انسان باشد، برانند.

امامانِ شيعه: محمد، بدون پيوند با جبرييل، هيچ برتری از ديگران و هيچ تيغی برنده‌تر از ديگران نداشته است. امامانِ جانشينِ محمد از هنگام زادن بدون آموزشی، در ژرفای نادانی، از همه چيز آگاهی داشته و بر همه چيز فرمانروا بوده‌اند. تنها ويژگی که يک مسلمان بايد داشته باشد، تا بتواند به اين پيشوايان ايمان بياورد، خردسوختگی است.
يک مسلمان با ايمان هم، اگر اندکی ژرف‌تر به احکام شريعت بنگرد، هرگز نمی‌تواند گزاف‌گويی‌ها را، که به اين امامانِ هيچ‌نياموخته می‌بندند، بپذيرد. يعنی افزون بر اين‌که يک مسلمان بايد احکام پسمانده‌ی جهادگرانِ راهزن را، نابخردانه بپذيرد يک شيعه بايد به دانايی و توانايی مردگانِ هزارساله هم ايمان بياورد.
افزون بر اين‌که يک مسلمان بايد، همه‌روزه، خاکساربودنِ انسان را برای الله اشگار سازد، يک شيعه بايد برای اين مردگان در ژرفای پستی و فرومايگی عزاداری و خودزنی کند. نابخردی و فروتنی‌هايی‌، که شيعيان به‌کردار برای امامان خود انجام می‌دهند، نه تنها سزاوارِ انسان نيستند وآنکه اين‌گونه برده‌منشی برای جهادگران بيابان‌گرد هم ننگين و شرم‌آور هستند
در اين اندک، اشاره شد که انسان‌ستيزی و ناسازگاری با خوش‌زيستن در پديده‌هايی هستند که اسلام از آن‌ها ساختار پيدا کرده است. مردم‌ستيزی در اين است که الله تنها خالقی است قهار که محمد حاکميت بر جهان را به او پيوند داده است.
رسول‌الله، برای اين‌که دروغ‌های خود را در بينش همگان فرو کند، نياز به شمشير جهادگران داشته است. او برای سازمان‌دادنِ جهادگردان، نياز داشته که دست آن‌ها را برای دزدی و آدم‌کشی آزاد بگذارد.
از اين‌روی هر الهی با هر نامی، که در جامعه‌ی اسلامی، جايگزين الله بشود، يا هر پيامبری که او را نماينده‌ی چنين خالقی قهار بنامند، يا هرکتابی که پيشنويسِ دستورهای جاودان شده باشد، يا هر کهنه‌مرده‌ای به‌جای پيشوا برگزيده شود، يا هر آيينی که انسان را به پستی و خواری وادار کند: بازده‌ی هريک از آن‌ها خردسوزی و انسان‌ستيزی خواهد بود.
کسانی، که از زشتی‌ها و پسماندگی‌های اسلام بيزاری می‌جويند، بهتر است بيشتر به منجلابی بپردازند که زاينده‌ی اين زشتی‌ها و پسماندگی‌هاست. نه آن‌که ارزش‌ها يا انديشمندان و دلاوران ايرانی را در سامان خردسوختگانِ انسان‌ستيز بگنجانند.
گاهی از ايران‌دوستانی شنيده می‌شود که خدای من "فلان موجود"، پيامبر من "فلان کس"، امامان من " فلان کسان‌اند" و عاشورای من "فلان روزها" هستند. اين‌گونه واکُنش از بيزاری يا اين‌گونه پيکار با زشتی‌های اسلام بيهود است.
زيرا ننگ در برده‌شدن و برده‌ساختنِ انسان است نه اين‌که تنها عبدِ الله بودن ننگين است. ستمکاری از خالق‌بودنِ الله و مخلوق‌بودنِ انسان و از "لا اله الا الله" برمی‌خيزد. اين است هر آفريننده‌ی يکتا و توانايی که به‌جای الله نهاده شود، جايگاه او تنها با کشتار دگرانديشان استوار خواهد شد.
درست است که موبدان دست‌کم، 700 سال پس از زرتشت، در زمانِ ساسانيان، از اَهورامزدا خدايی پُرتوان، دانا و توانا، و از زرتشت سخنگويی چشم و گوش بسته ساخته‌اند؛ ولی ويژگی‌های «اَهورا-مزدا» در همين نام برجای مانده‌اند. (خداوندِ جان و خرد)
اَهورا افشاننده‌ی جان، يعنی جان‌بخش، در هستی است (ابر يا خورشيدِ جان‌بخش). اَهورا جانِ خود را بر همه‌ی جانداران، که آميخته‌ای از خدايان ديگر (آرميتی، رام، مهر، آناهيد) هستند، افشانده است. يعنی جانداران همه از اَهورای جان‌بخش سرشته شده‌اند، اين است که انسان هم‌سرشتِ اَهورا ست.
مزدا افشاننده‌ی خرد بر انسان است (ماهِ خرد افشان). در فرهنگ ايران خردِ انسان در تابش ماه سرشته شده است. مزدا خرد را بر انسان می‌افشاند، يعنی انبوه خردِ همگان، از مزدا سرشته شده است. خرد، نيروی جويندگی و راه‌يابی در تاريکی است. ساختارِ خرد، دانش و دانايی يا توانايی نيست وآنکه برانگيزندی جويندگی و يابندگی، در انسان، برای راهبرد در دانه يا در هسته‌ی پديده‌هاست. (دانه‌ش يا دانه‌ايي) که برآيندِ اين ويژگی‌هاست می‌تواند به توانايی بپيوندد.
انبوهِ جان‌ها با اَهورا و خردِ همگان با مزدا همانی می‌يابند. يعنی انسان با اَهورامزدا هم‌سرشت است. آهورامزدا نه سرنوشت برای کسی نوشته است و نه احکامی فرستاده است، نه زمين‌لرزه و نه توفان دارد که مردمی را بترساند. مردمانِ نيک‌انديش و نيک‌کردار و خردمند اَهورامزدا را در سامان خوش‌زيستن می‌آفرينند.
زرتشت يک انديشمند، يک نوانديش و خواهانِ فرشکرد، يعنی خواهانِ نوشدن، در سامانِ زندگی بوده است. برخی از پرسش‌های خردمندانه‌ی او در گاتاها نشان از آن دارند که زرتشت جوينده‌ی دانش نوين و دگرگون‌ساختنِ سامان شهروندی است.
فرمانروايان افزون براين‌که با سرسختی از گسترش آموزه و جهان‌بينی او پيشگيری کرده‌اند فرمان به کشتن او داده‌اند. زرتشت به‌ناچار از شهر به شهری در گريز بوده است.
به کدام زمين بگريزم؟ گريزان، کجاروم؟
از خويشاوندان و بستگان دور می‌دارندم.
نه از نيک‌مردمان، که يارشان بودم، خوشی می‌بينم
نه از فرمانروايان دروغوند.
پس چگونه تو را خشنود کنم، ای مزدا اهورا (يسنای 46، بند 1)
می‌بينيم اين انسان است که او در شادمانی، خدايان را خشنود می‌کرده است. خدايانِ فرهنگ ايران از مهر و شادمانی سرشته شده‌اند.
گاتاها سرودهايی هستند که با آهنگ خوانده می‌شده‌اند، آن‌ها برانگيزنده‌ی خرد و انديشه هستند، هيچ‌کدام فرمان و دستوری جاودانه برای انسان نيستند. گرچه موبدان، به‌ويژه پس از اسلام، کوشيده‌اند از آموزه‌ی زرتشت ساختاری بنگارند که در اسلام بگنجد. ولی آموزه‌ی زرتشت شاخه‌ای از فرهنگ ايران است و فرهنگ ايران هيچ‌گاه با سامانِ برده‌داری و نادان‌پروری سازگار نبوده است.
فرمان کوروش نشان‌دهنده‌ی بينش و فرهنگ باشکوهی است که مردمان ايران در 2600 سال پيش داشته‌اند. آن‌چه را که کوروش در فرمانش نوشته است ارزش‌هايی را نشان می‌دهند که مردمان ايران آن‌ها را ارجمند می‌داشته‌اند.
مردم و فرهنگ ايران کوروش را زاييده و پروده بوده‌اند. آن‌چه را که کوروش ستوده است در بينش آن مردمان ارزشمند بوده است. کوروش را به‌جای رسول‌الله يا امامی ستايش‌کردن آلوده‌ساختنِ ارزش‌هايی است که ما ايرانيان به آن‌ها می‌باليم.
دانشمندان، انديشمندان و دلاوران ايران نمايان‌کننده‌ی ديدگاهِ آزادگی هستند که، بازمانده‌ی آن ديدگاه، در بينش بزرگ‌مردمانی به‌سانِ فردوسی، بيرونی، رازی، حافظ، مولوی و... بازتاب يافته‌اند. آزادگان با شادمانی، گوهرِ انديشه‌ و اندرزهای اين انديشمندان را ستايش می‌کنند نه اين‌که بخواهند از آنان بُت بسازند که بر گور آن‌ها زاری کنند.
به‌هرروی اين از نشانه‌های اسلام‌زدگی است که برخی شکوهِ فرهنگ ايران را در ساختاری همسان اسلام آرزو می‌کنند. يعنی اين کسان خواهان آن هستند که منجلاب پليدی‌ها و پسماندگی‌های اسلامی را با پرده‌ای از بافت‌های ايرانی بپوشانند.
در جستاری با فرنام "خلافت فقيه از جان‌آزاری برآمده است" به پيوندِ اهورا با فرهنگ ايران اشاره کرده‌ام.
در اين‌جا تنها بخشی از آن را باز می‌نويسم:
اگر ما اندکی چشم جان را بگشاييم، اَهريمن را زنده و زاينده در هر بخشی از سامانِ آشفته‌ی ايران خواهيم ديد.
اَهورا از زيبايی، از نيک‌انديشی و از نيک‌کرداری هستی می‌يابد. برآيندِ همه‌ی جان‌ها و زيبايي‌ها و شادي‌ها و خوشي‌ها، هستیِ اَهورا را نمودار می‌سازند. پرورش و پرستاری از جان‌ها و پديده‌های جان‌بخش به هستی و زايندگیِ اَهورا نيرو می‌بخشند.
در اين جهان‌بينی، اَهريمن و اَهورا از انديشه، از کردار و از رفتار انسان آفريده می‌شوند. مردم می‌توانند با جشن، در پای‌کوبی و مي‌گساری، شادی را، يعنی اَهورا را پديدار سازند. مردم هم می‌توانند با خشونت، در جان‌آزاری و کينه‌توزی، اندوه را، يعنی به کردار اَهريمن را بزايند.
...
انسان از سرشتِ خود به زيبايی، مهربانی و خوش‌زيستن گرايش دارد. مردمی که، از زيباساختنِ جهان، از پرورش‌دادنِ جان، از دوست‌داشتنِ آزادگی، خود را شادمان نسازند، در انديشه و از کردارِ آن‌ها اَهورا نمی‌رويد و در هستی آنان اَهريمن می‌آميزد. در چنين مردمی خوشی به اندوه و شيرينی به تلخی می‌گرايد.


?
مختصر ويرايشِ حروف‌نگاری:
م. سهرابی
http://kandouk.blogspot.com/2012/04/blog-post.html

$
پی‌دی‌اف:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/marduanahid_eslamzadagi.pdf

Wednesday, January 25, 2012

انتخابات: تحريم يا بايکوت؟


انتخابات: تحريم يا بايکوت؟
«سيامک مهر»

در جامعه‌ی عقب‌مانده‌ی اسلامی که درواقع اجتماعی است گله‌وار که توسط رهبران مذهبی در مقام چوپان کنترل می‌شود، به علت اين‌که اعضا فاقد فرديت و هويت فردی می‌باشند، هرگونه حرکت جمعی و رفتار گروهی واکنشی است غير ارادی و بی‌اختيار و هيچ تصميمی از سوی افراد هرگز انديشيده و بررسی و تحليل نمی‌شود، بلکه فقط و فقط مرجع دينی است که هم تصميم‌ساز و هم تصميم‌گيرنده است.
اساساً انسان در جامعه‌ی اسلامی در مقامی نيست که بيانديشد، حتا مرجع دينی تنها کلام مقدس و امر الهی را متحقق کرده و به منصه‌ی ظهور می‌رساند. در جامعه‌ی اسلامی به هر امری از دريچه‌ی حرام و حلال شرعی نگريسته می‌شود و از هيچ‌کس توقع پرسش و خردورزی و جستجوگری و سنجش‌مداری نيست و انتظار نمی‌رود جز از بابت تکاليف شرعی و عمل به واجبات و پرهيز از محرّمات، دل‌مشغولی و ذهن‌مشغولی ديگری داشته باشند. در چنين چارچوبی است که تحريم به‌معنی "حرام شمردن" و نه "محروم داشتن" کارکرد واقعی خود را آشکار می‌سازد.
در غائله‌ی تنباکو زمانی که آخوند محمدحسن شيرازی بر مردم تکليف دانست که از مصرف تنباکو و توتون خودداری کنند، او به عقل و خرد مردم و توانايی درک و فهم موضوع از سوی جامعه هيچ وقعی نمی‌گذاشت. لزومی به توضيح و تشريح مسئله‌ی انحصار و توجيه مردم در خود نمی‌ديد. بلکه حکم و اجتهاد فقهی و شرعی را اعلام می‌داشت. از توده‌ی مؤمن تنها پيروی و سرسپردگی و تسليم به حکم شرعی انتظار می‌رود: اليوم استعمال توتون و تنباکو بایّ نحوکان در حکم محاربه با امام زمان است. [1]
با اين‌وصف تحريم امری است متعلق به اجتماعی مذهبی و بدوی و عقب‌مانده که درصورت موفقيت و به‌بارآوردن نتيجه‌ی مطلوب اتفاقاً دليل محکمی است بر رشد ناياختگی و صغات و پس‌ماندگی يک اجتماع انسانی. اجتماعی از انسان‌ها که هنوز به ساحت "جامعه" گام ننهاده؛ اگرچه از جمعيتی کثير و فزون‌يافته تشکيل شده باشد و همچنان در مناسبات و روابط پيشامدرن، خود را تا به عصر حاضر کش داده و کشانده باشد.
به‌هرروی تحريم به‌معنی "حرام شمردن" هرچند از سوی قاطبه‌ی مردم در امری جدی گرفته شود، رعايت شده و نتيجه‌ی دلخواه را نيز دربرداشته باشد، هرگز يک رفتار مدنی و مدرن و شهروندی و آگاهانه محسوب نمی‌گردد و تنها در چهارچوب فرهنگ "شبان-رمگي" قابل توضيح است.
زمانی که مردم ايرلند از هرگونه دادوستد و مراوده و معاشرت با صاحب‌منصب انگليسی خودداری می‌ورزند، (که با توجه به نام وی اصطلاح "بايکوت" رايج گرديده) عمل ايشان تصميمی است خودجوش و آگاهانه و خردمندانه و مدنی و هيچ مرجعی چه مذهبی و غير مذهبی (مرجعی عقل کل که به‌جای همه می‌انديشد) مردم را مخاطب قرار نداده و تکليفی بر آنان واجب نشمرده و خواستار بر تقليد ميمون‌وار از خود نبوده است، بلکه درک و شعور و فهم عميق و اجتماعی شهروندان ايرلند و شناخت صحيح فرد فرد ايشان نسبت به مسئوليت اجتماعی خويش راهنمای آنان بوده است. چنين رفتاری، چنين مبارزه و اعتراض و مخالفتی نسبت به شرايط نامطلوب، تنها از ملتی که بر حق تعيين سرنوشت خود آگاه است، باور دارد و بر کسب آن اصرار می‌ورزد قابل مشاهده است.
در اينجا ضروری است به اين نکته توجه شود که پرسش "تحريم يا بايکوت" يک بحث لغوی و بازی با الفاظ و کلمات نيست، هنگامی که آخوندها شرکت در انتخابات جمهوری اسلامی را تکليف شرعی اعلام می‌کنند، مانند آنچه خمينی می‌گفت که "رأی به خبرگان، رأی به اسلام است" و به‌دنبال آن توده‌های مؤمن گله‌وار به حوزه‌های رأی‌گيری هجوم آوردند، در اين‌صورت فقط و فقط همان آخوندها و مراجع قادر هستند که انتخابات را به‌معنی درست کلمه "تحريم" کنند. [2]
با توجه به اين استدلال، اگر بخواهيم برای امتناع مردم معترض از مشارکت در انتخابات رژيم اسلامی نامی درنظربگيريم، بدون شک "بايکوت" نزديکترين و در عين‌حال بهترين نام به لحاظ رسايی و افاده آن معنی و مفهومی است که از حرکت و رفتاری مدنی به ذهن خطور می‌کند.
وانگهی سرشت سکولار "بايکوت" در برابر اصطلاح مذهبی "تحريم " به‌روشنی پيداست و اجازه نمی‌دهد اين احتجاجات را در حد بحثی لغوی بازي‌گوشانه تقليل و تخفيف داد.
پرسش بعدي: چرا بايکوت؟
آگاه هستيم که نهاد انتخابات که خشت اول دموکراسی برآن گذاشته می‌شود، در جمهوری اسلامی لذا ابتدا نهادی ميان تهی و بی‌مغز و نوعی عوام‌فريبی و ظاهرسازی و دروغی بزرگ بوده است، اصل دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی حق قانون‌گذاری را ازآن خداوند (الله) می‌شناسد و در همان آغاز انسان و اراده او را از حاکميت بر سرنوشت خود و جستجوی راه نيکبختی کنار می‌گذارد و ساقط می‌کند. اين قانون نظام معيشت و نظام تأمين امنيت و تنظيم روابط اجتماعی را نه بر اساس قرارداد اجتماعی و رضايت مردم بلکه ناشی از شريعت اسلام و احکام از پيش انديشيده شده و منسوب به عالم غيب و ماوراء موهوم می‌داند. گذشته از اين با سازوکارهايی نظير شورای نگهبان و نظارت استصوابی، اساساً همه‌ی راه‌های انتخاب و اراده ملت ايران مسدود و اختيارات و حقوق مردم در اين عرصه، در يک دايره و چرخش دائمی، به‌تمامی به ولیّ فقيه و رهبر رژيم اسلامی واگذار شده است.
زمانی که خمينی می‌گفت اگر سی‌ميليون بگويند آری، من می‌گويم نه، در حقيقت دامنه‌ی اراده و اختيار انسان بر سرنوشت خود را از ديدگاه اسلام به‌روشنی بيان می‌کرد. مردم در انتخابات‌های جمهوری اسلامی، آلت فعل و بازيچه و وسيله‌ی نمايش مسخره‌ای بيش نيستند.
از سوی ديگر و نظر به اين‌که حاکمان رژيم اسلامی در طول بيش از سه‌دهه عمر اين رژيم، همواره به انتخابات در معنی رفراندوم نگريسته‌اند و "حضور باشکوه و مشارکت انبوه مردم" در انتخابات را به‌منزله‌ی رأی آری يا نه به کل نظام دانسته‌اند و حضور کيفی و انتخاب آگاهانه و توجه به برنامه‌های نامزدها از طرف مردم در نزد آنان هرگز هيچ اهميتی نداشته است، بنابراين بايکوت انتخابات و خالی‌گذاشتن حوزه‌های رأی‌گيری درواقع هل‌دادن رژيم به‌درون چاله‌ای است که پيش پای خود حفر کرده است. اگرچه شرکت مردم در انتخابات‌های گوناگون هراندازه هم قليل و حتا اگر درصدی يک رقمی از وجدان شرايط و دارندگان حق رأی بوده باشد، حاکمان جمهوری اسلامی در رسانه‌های خود اگرهم‌شده با نمايش تصاوير فتوشاپی از حضور باشکوه و مشارکت انبوه مردم سخن خواهند گفت. اما به‌هرحال "عاقلان دانند" و در نزد افکار عمومی مردم آزاد جهان که در اين‌برهه از زمان در زمينه‌ای محکم پشت مخالفان نظام اسلامی ايستاده‌اند، حقانيتِ نداشته‌ی جمهوری اسلامی يکباره و برای هميشه بر باد خواهد رفت.
پرسش آخر: آيا بايکوت ممکن است؟
در پاسخ به اين سؤال، توجه به اين نکته که ما در چه موقعيتی و زمانه‌ای واقع شده‌ايم و جامعه‌ی ايران در کدام وضعيت اجتماعی قراردارد و به‌ويژه اين‌که در چه مقطعی از عمر جمهوری اسلامی ايستاده‌ايم بسيار مهم است.
امروز بيش از هفتاد درصد جمعيت ايران شهرنشين و غالباً به‌لحاظ انتظارات فرهنگی و نه الزاماً موقعيت اقتصادی جزو طبقه‌ی متوسط رده‌بندی می‌شوند که تحقق خواسته‌ها و آمال و آرزوها و رؤياهای خود را در زمينه و فضايی کاملاً آزاد و دموکراتيک و مدرن و همسو با ارزش‌های جوامع متمدن اروپا و آمريکا جستجو می‌کنند و نظام استبدادی و اختناق حاکم بر ايران، و ضد فرهنگ اسلامی و رسمی را بزرگ‌ترين مانع بر راه خوشبختی خود و فرزندان می‌شناسند.
اکنون آرزوی تغيير شرايط موجود دغدغه‌ی روزشمار اکثريت ملت ايران است و افکار همگانی و روان جمعی جامعه آمادگی نسبی يافته است که هزينه‌های چنين تحولی را نيز بپردازد. چنان‌که حتا اميد بستن به حمله‌ی نظامی ائتلاف جهانی به جمهوری اسلامی، در ميان اقشار مختلف مردم به‌خوبی مشاهده می‌شود.
از طرفی جمهوری اسلامی، هم به لحاظ موقعيت داخلی و هم در سطح جهانی وضعيت بسيار متزلزلی دارد. جمهوری اسلامی تمامی پروبال و حاشيه‌های خود را که تعادلش را حفظ می‌کرد قيچی کرده است. هسته‌ی سختی که باقی مانده است، به‌طور دائم و پيوسته به درون سياه‌چاله‌ی اصول‌گرايان و محافظه‌کاران طالبانی و آدم‌خوار که چشم خود را بر همه‌ی حقايق بسته‌اند فرو می‌ريزد.
پايوران رژيم اسلامی تمامی برگ‌های خود را بر داو سرکوبی و اختناق شديد در داخل کشور و در خارج بر اعلان جنگ به جهان آزاد و متمدن و بی‌اعتنايی به پرنسيپ‌ها و قوانين بين‌المللی گذاشته‌اند، اصلاح‌طلبان رانده‌شده از قدرت (نه از غارت) نيز از بيم سقوط رژيم سکوت پيشه کرده‌اند. زيرا به‌نيکی دريافته‌اند که پس از اعتراضات خيابانی 25 بهمن 89، رژيم اسلامی منبعد ظرفيت تحمل حتا يک تجمع کوچک خيابانی را ندارد. يکبار ديگر چنانچه به‌مانند سال 88 و روز قدس و 13 آبان و عاشورا... مردم به خيابان‌ها بريزند، سلسله‌اعصاب رژيم به‌هم‌می‌پاشد و با توجه به حمايت‌های بين‌المللی و افکار عمومی جهان از ملت ايران، کنترل شرايط و اوضاع در چنين حالتی از طرف رژيم غيرممکن خواهد بود.
در کوتاه‌مدت فرصتی که پيش روی ملت ايران قرارگرفته، انتخابات مجلس نهم در تاريخ 12 اسفند سال جاری است.
واقعيت اين است که بعد از انتخابات رياست جمهوری در 22 خرداد 88 و تقلب گسترده‌ی رژيم و حوادث پس ازآن، نهاد انتخابات در جمهوری اسلامی با بحران مواجه گرديده و به‌طور جدی بی‌اعتبار شده است. به همين دليل هم بود که انتخابات شوراها را پس ازآن به‌تعويق انداختند. در ماه‌های اخير نيز سعی کردند تا رأی‌گيری در انتخابات پيش رو به‌صورت اينترنتی انجام گيرد تا نيازی به حضور مردم در حوزه‌های رأی‌گيری نباشد، ولی تاکنون موفق نشده‌اند.
ترديد جدی است که رژيم اسلامی اصلا بتواند منبعد انتخاباتی برگزار کند. چون دعوت بدون تميز مردم به خيابان‌ها و حوزه‌های رأی‌گيری ريسک بزرگی محسوب می‌شود و هيچ شباهتی به فراخوان به راهپيمايی‌های فرمايشی و نمايشی رژيم که متشکل از اقليت خودی و بسيج و چماق‌داران وسرکوب‌گران دولتی است نخواهد داشت.
بسيار محتمل است که اکثريت معترض ملت ايران از اين فرصت در جهت ابراز مخالفت و اعتراض و نارضايتی خود بهره برده و همراه با شعار "مرگ بر ديکتاتور" خيابان‌ها را در روز رأی‌گيری به صحنه تظاهرات ضد حکومتی تبديل کند.
در هرصورت احتمال بايکوت انتخابات 12 اسفند 90 از سوی ملت ايران بسيار زياد است. حتا احتمال اين‌که بدون هيچ دعوت مستقيم و اعلام‌شده‌ای از طرف اشخاص و احزاب و جمعيت‌ها و سازمان‌های سياسی مخالف رژيم، بايکوت خودبه‌خود صورت گيرد و مردم به‌ستوه‌آمده و آزرده و خسته از 33 سال ستم و بی‌حقوقی و تحقير و اهانت و اختناق و سرکوبی رژيمی بی‌رحم و خونريز، از شرکت در نمايشی مسخره و مضحک به نام انتخابات خودداری ورزند وجود دارد.
امروز کمتر کسی يافت می‌شود که از شرکت در کمدی مبتذل انتخابات و مشارکت در دموکراسی‌بازی‌های تهوع‌آور يک نظام استبداد دينی انتظار تغيير و تحولی در سرنوشت خود داشته و احساس رضايت کند.
در هرصورت بايکوت انتخابات يکی از امکان‌های پيش روی ملت ايران است که با کمترين هزينه، موفق‌ترين نوع مبارزه‌ی مدنی را به‌نمايش می‌گذارد.

سيامک مهر نويسنده وبلاگ گزارش به خاک ايران
کرج- زندان ندامتگاه
دی ماه 1390

&
ارتای‌خوشه (سيمرغ)
http://arttaa. wordpress. com/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86/

PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/entekhabat_tahrim_ya_baykut___siyamak_mehr1.pdf

?
پانوشت:
[1] تمام حقيقت آنچه به‌غلط "جنبش" تنباکو نام گرفته از اين قرار است: بازاريان تهران که از انحصار اين کالا زيان می‌ديدند، با مراجعه به شيخ فضل‌الله نوری امام‌جمعه‌ی تهران، مسئله را به وی تفهيم کردند يا بهتر است گفته شود او را تهديد کردند. زيرا کسادی بازار به‌معنی زيان آخوند هم بود. چون تبعاً ميزان دريافت خمس و وجوهات شرعيه که بازار در تأمين آن سهم اصلی و عمده داشت کاهش می‌يافت. در پی آن شيخ فضل‌الله در نامه‌ای به شيخ شيرازی که ساکن نجف بود هشدار می‌دهد که چه نشستی که دکان ما در معرض خطر ورشکستگی قرار گرفته!
البته اين غائله حاشيه‌هايی نيز داشته که يادداشت حاضر محل توجه بدان نبود.

[2] اين معنی را در تلاش بعضی جريان‌ها (از قبيل اصلاح‌طلبان و ملي-مذهبی‌ها) برای استفاده از آخوندهای به‌اصطلاح مخالف و قراردادن آنها در مقابل بخشی از حکومت می‌توان مشاهده کرد.
مثلاً انتظاری که اين جريان‌ها از آخوندمنتظری داشتند و با اهداء استوانه‌ی کوروش و تعريف و تمجيدهای ديگر هندوانه زير بغلش می‌دادند که در برابر ولیّ فقيه محکم بايستد و فشار آورد ازآن‌جمله است. غافل از اين‌که به‌طورکلی آخوند با تنها چيزی که مخالف است، آزادی و حقوق طبيعی انسان است. البته اين گروه‌ها هم همواره به‌دنبال سهمی از قدرت بوده‌اند و نه آزادی وحقوق ملت.

Monday, December 19, 2011

راه‌کارهای اهريمنیِ اسلام ناب محمّدی

راه‌کارهای اهريمنیِ اسلام ناب محمّدی
به دورويگی درافگندن (پاره‌ی نخست)

يکی از نخستين (ابزارها، يا درست‌تر بگوييم:)‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ راه‌کارهای شوم و اهريمنی اسلام –که متأسّفانه تاکنون هرگز به‌جدّ مورد توجّه به‌اصطلاح «اسلام‌ستيزان» قرار نگرفته- اين است که در هجوم به افراد، يا جوامع و مردمانی که از «اسلام» (=تسليم؛ پذيرش محض و بدون چون‌وچرا) سر باز می‌زنند، می‌کوشد تا ايشان را به «دورويگی» وادارد. و اين، سرآغاز چيرگی بر اين افراد، جوامع، و مردمان است؛ چرا که بدين طريق، توانسته است ايشان را به دام و دام‌چاله‌ی اهريمنیِ خويش، يعنی «پناه‌بردن به دروغ»، دراندازد...

آن گروه از مردمان يثرب، که در پیِ هجوم اهريمنیِ محمّدِ نبی‌الله به سرزمين‌شان، از پذيرش او روی‌گردانده، و همزمان، به‌سبب هراسِ مدام، به دامِ دروغ درافتاده، و خويش را به ردایِ شومِ «تسليمِ ظاهر» فروپوشانده، و از سوی ريده‌ی اهريمن، «منافق» ناميده شده‌اند، نخستين قربانيان اين شيوه-ابزار-راه‌کارِ اهريمنی به‌شمار می‌روند.

اسلام، دورويگی را (که نخست خود -به‌سبب ناتوانی از رفتار آرمانیِ خشم و خشونت و کشتار-، به ياری «ارهاب»، به مردمان آزاده و «اسلام[=تسليم]ناپذير» القاء می‌کند) به‌هيچ‌روی برنمی‌تابد. دين مَبين، که انسان را کاملاً «يک‌رويه» می‌خواهد: تسليمِ محض، و سراپا «عبدالله»، تنها ازآن روی به سرفرونياوردگان پيشنهادِ ناگفته‌ی «دورويگی» می‌دهد تا عجالةً در کُندیِ شمشيرِ ايستادگی و مقابله‌ی ايشان توفيق يافته و کار خود را، تا رسيدن به «توان الهی آشکار»، پيش ببرد. آن‌گاه، به‌زودی (و چه آسان) بر ايشان خواهد تاخت.
...
بياييد در برابرِ اهريمن الهی، به تمامیِ قامت: راست، بايستيم!

بهرام اسکندری ميانه
27 آذر 1390

Monday, February 21, 2011

پيرامونِ آن‌چه می‌بينيم...

بخشِ نخست (چهره‌یِ کريهِ جنبشِ موسوم به سبز!)

خُب بديهی‌ست که همه‌یِ عقل‌ام را که تویِ امام‌زاده يحيی‌بن‌موسیٰ چال نکرده‌ام؛ و خوب می‌دانم نبايد آن‌طور که «بايد» بنويسم. امّا چه می‌توان کرد که ياد نگرفته‌ام! طورِ ديگر گپ‌زدن و نوشتن را، بسيار خواسته‌ام بياموزم، امّا مغزم واپس زده و قبول نکرده (اين مغزِ کهنه‌یِ چندهزارساله!). پس، کسانی که استادِ فنِّ «طورِ ديگر نوشتن»اند، عمقِ بی‌دانشیِ فقير را –ايضاً به دانشِ بی‌کرانِ خويش- خواهند بخشود. ببخشاييت!

در اين يک‌سال و چندماه، هرچه کرده‌ام که در ذهن‌ام معنايی برایِ تحرّکاتِ اخير، موسوم به «جنبشِ سبز» بيابم، نمی‌يابم. اصلاً نمی‌فهمم و به کت‌ام نمی‌رود که چرا بايد اين بخشی از مردمِ ما، که از قضا خود را به‌مراتب فهميده‌تر از سايرين می‌دانند، پیِ کسانی راه بيفتند -و يحتمل با جانِ خود بازی کنند- که از جنايت‌کارانِ مسلّمِ اين سی‌و‌دوساله به‌شمار می‌روند؛ و مقصدِ شوم‌شان نيز، کاملاً معلوم است! اصلاً نمی‌فهمم. بگذريم که با نفسِ اين‌گونه تحرّکات مخالف‌ام (و به‌زودی بدان خواهم پرداخت...)

اگر بگوييم (و گويا "گويه"یِ معقول و پذيرفتنیِ ديگری هم در کار نيست) که مردم (به‌فرض که همين بخش را «مردم» بدانيم –که من نمی‌دانم؛ و اين را هم بعداً توضيح خواهم داد) به کسی جز موسوی و کرّوبی اعتماد ندارند، پس، وا اسفاها به حالِ ما! آيا به‌راستی به چُنان درکه‌ای از دوزخِ بی‌اعتمادی سرنگون شده‌ايم که جز به کشتارگرانِ (دست‌کم محضِ خوشايندِ شما:) پيشينِ خود، اعتماد نمی‌توانيم کرد؟! (نمی‌خواهم پاپيچِ معنایِ واژه‌یِ "اعتماد" شوم!)
اين يک سقوط و تنزّلِ آشکار است...

اگر بگوييم که در همه‌یِ اين پهن‌دشتِ «ايرانی»، هيچ کسِ ديگر يافت نمی‌شود که به او اعتماد کنيم، ياوه‌ای بيش نخواهد بود. و اگر به ضدِّ ياوگیِ آن، -به فرضِ محال- دليل بياوريم، و اثبات کنيم که: "خير! واقعاً چُنين است"، باز ناچاريم يک نمره‌یِ سفتِ ديگر هم به خودمان بدهيم. و اين، فقط نمره‌یِ يک مرحله‌یِ مختصر و موقّتی نيست؛ بلکه نمره‌یِ همه‌یِ هستیِ ما خواهد بود: صفر!
ملّتی که در همه‌یِ درون و برون‌اش، يک «قابلِ اعتماد» پيدا نشود، ملّت نيست: «ذلّت» است؛ يک ذلّتِ بزرگ! گيرم از نوعِ آريايی‌اش!!
و چون اين فقره، موردِ انکارِ همگانی‌ست، ناچار باز بايد پرسيد: پس موضوع چيست؟ اگر فاقدِ شخصِ موردِ اعتماد نشده‌ايم، پس چرا به آن اشخاص اعتماد نمی‌کنيم، و به اينان می‌کنيم؟!
يک پاسخ بيش‌تر وجود ندارد: جمهوریِ اسلامی، در اين سی‌ودو سال، همه‌یِ ما را نسبت به يکديگر، بی‌اعتماد ساخته. (نه، انصافاً غير ازين پاسخ می‌دهيد؟!)
پرسش: پس چرا به موسوی و کرّوبی اعتماد داريم؟
پاسخ (اين‌جا را، من به شما می‌گويم!): چون آن‌ها از ما مردم نيستند!!

شما بگوييد کليدِ خوش‌بختیِ تمامِ "جهان" -نه فقط "ايران"- در دستِ موسوی و کرّوبی است؛ من به آن کليد، تُف هم نمی‌کنم. امّا، به رنج و شکنجه‌یِ خود، مُهرِ «ابد» می‌زنم و با کمالِ رغبت، در آن «خوش‌بختی» می‌رينــــــــــــــــــــــــــــــم!
اوّلِ اسفندماهِ 1389 هجر

Wednesday, December 23, 2009

با فتوایِ مراجع به خيابان نريزيم!

اکنون که قدری از وقايعِ اخير فاصله گرفته‌ايم، شايد هنگامِ آن باشد که پيرامونِ آن، درنگِ مختصری داشته باشيم.
برایِ شخصِ نگارنده، بنا به تأمّلاتِ ساليان، دريافت‌هايی به گونه‌یِ "قاعده" درآمده، و يکی از آن‌ها، در تحليلِ وقايعِ موسوم به «انقلابِ سبز»، به‌کارمی‌آيد. دريافتِ قاعده‌گونِ مزبور را می‌توان اين‌گونه پيکرِ تعبير پوشاند: «هرگاه در واقعه و موضوعی، پایِ يکی از کسانی که در اين سی‌ساله در شمارِ کارگزارانِ جدّیِ نظام بوده‌اند، در ميان باشد، لازم می‌آيد که بر کليّتِ ماجرا خطِّ بطلان بکشيم.»
ديده‌ورِ بزرگ، مشهور به «پيرِ قديم» بر اين باور است که :"لقمه" بسيار مهم است! حکاياتی داريم در بابِ "لقمه" که در ذهنِ روشنِ امروزيان، تاريک و کهنه و خرافه‌وار می‌نمايد؛ ازجمله: شخصی که سال‌ها نانِ ديوان (حکومت) خورده بود، می‌خواست به حلقه‌یِ عرفان درآيد. پير، برنامه‌ای طرح کرد که طیِّ آن، در يک پرژه‌یِ جان‌فرسا، تمامیِ گوشتی که از نانِ ديوان بر بدنِ مريد است بريزد! (در اين قاعده‌واره، تنها نيروهایِ نفوذی مستثنیٰ شمرده می‌شوند!)
حتّی درصورتی‌که موسوی و خاتمی و کرّوبی و رفسنجانی (سرانِ انقلابِ سبز!) آشکارا نسبت به جمهوریِ اسلامی مرتد شده بودند نيز، تازه مشمولِ اين قاعده‌واره بودند؛ تا چه رسد به اين‌که هيچ‌يک از ايشان، حتّی به حدِّ يک شايعه نيز، دست از دفاعِ چاکرانه از اسلام و جمهوریِ اسلامی نکشيده‌اند. در اين‌صورت، چگونه بايد باور کرد؟!
مدافعانِ «انقلابِ‌سبز»، به اين ايراد پاسخِ باشکوهی می‌دهند: موسوی و... چکاره‌اند؟ مردم(!) پیِ بهانه بودند تا به خيابان‌ها بريزند! و، مگر کور بودی، نديدی که همان روزِ نخست، فرياد می‌زدند: "موسوی، موسوی، فلان کنی خائنی"؟!
به‌راستی بايد بر ما مردم گريست.
روزگاری که ردِّ پایِ آخوند را جز در آخرين راه‌پيمايی‌هایِ بی‌خطر نمی‌شد يافت، ديديم که چگونه بر اوضاع سوار شد؛ وای به آن‌که با فتوایِ او به خيابان بريزيم!
می‌گويند: «بهانه»، اگر به‌واقع چنين است چرا به بهانه‌یِ «آزادی» يا «پايان‌دادن به فقر و ويرانی» به خيابان نريزيم؛ و آلتِ دستِ اکبرِ رفسنجانی شويم، و فراموش کنيم که از چندهفته قبل از انتخابات، برایِ رقبا، خط و نشان می‌کشيد!
و اين‌همه به شرطی است که باور کنيم که ميانِ چپ و راستِ نظام، واقعاً دعوا-مرافعه‌ای درکار است؛ که باور کنيم که رفسنجانی –چنان‌که سال‌هاست که در اين‌باره شايعاتی هست- مثلاً بدش نمی‌آيد که نظامِ مقدّسِ خود را جمع کند! زهی خيالاتِ باطل و افکارِ بيهوده.
از هر سمت‌و‌سو که به وقايعِ مزبور بنگريم، مايه‌یِ تأسّفِ عميقی است که می‌بايست به حالِ خويش احساس کنيم. باور نمی‌کنيد؟ پس، با اجازه، به دو جنبه‌یِ ديگرِ ماجرا نيز نگاهی بيفکنيم:
1- پشتيبانیِ کهنه‌استعمارگرانِ اروپايی
در کلِّ تاريخِ سه‌هزارساله [يا بيش از سه‌هزارساله]یِ اروپا-آسيا (يعنی از نبردِ تروا تا به امروز) هرگز حتّی يک نمونه پيدا نمی‌کنيد که اروپا نسبت به آسيا، نظرِ لطف داشته بوده باشد. مگر اين‌که اکنون، به‌ناگهان، معجزه‌ای شده باشد! امّا چگونه باور کنيم؟ در چندسالی که جورج‌بوش (اين تنها و بزرگ‌ترين اسلام‌شناسِ عصرِ حاضر) هرلحظه آماده‌یِ حمله به «جرثومه‌یِ شرارت» بود، و می‌توانست رهايیِ جهان را مسجّل سازد، مگر همين کهنه‌استعمارگران نبودند که جهان را عليهِ او –يعنی عليهِ آزادیِ قطعی و بی‌اندازه کم‌هزينه‌یِ ايران و جهان- شوراندند و بسيج کردند؟ چگونه امروز، درحالی‌که از يک‌سو با نظامِ مقدّسِ جمهوریِ اسلامی، لاس‌هایِ بی‌شرمانه می‌زنند، از سویِ ديگر، به‌ناگاه، مدافعِ حقوقِ بشریِ ما ملّتِ نگون‌بخت شده‌اند؟!
بی‌بی‌سی تلويزيون تأسيس می‌کند! آيا اين، واقعه‌ای را به‌ يادِ ما نمی‌آوَرَد؟ آيا فراموش کرده‌ايم (يا اگر سنّ‌مان اقتضا نمی‌کند، نخوانده‌ايم) که سالِ 57 نيز، اين راديویِ بی‌بی‌سی بود که بر زمانِ برنامه‌یِ فارسی‌اش افزود، و برایِ‌مان «انقلاب» کرد!؟
اين را از منِ پيرمردِ کودن به‌خاطر‌داشته‌باشيد: آبِ ايران و اروپا، هرگز به يک جوی نمی‌رود.
متأسّفانه، بسياری از ما، به تصوّر و توهّمِ اين که هنوز هم "امريکاستيزی" يک ژستِ روشنفکرانه به‌شمارمی‌رود (غافل از اين‌که، آن گونه‌یِ "روشنفکری" که هستیِ بوگندوی‌اش در "امريکاستيزی" معنا می‌يافت، سال‌هاست که به عدم و انقراض پيوسته –اگرچه، البتّه، نوعِ جديدِ اروپايی‌اش در حالِ تکوين است!) امريکا را با اروپا از يک جنس می‌شماريم. اگر حتّی برایِ همه‌یِ جهان، امريکا پفيوزِ استعمارگری از جنسِ اروپا باشد، برایِ ايران چنين نبوده، و نمی‌تواند باشد. توجّه داشته باشيد که بحثِ اخلاقی نمی‌کنم: امريکا، به دلايلی، نمی‌تواند به ايران جز به چشمِ "دوست" بنگرد!
به‌ميدان‌آمدنِ ناگهانیِ اروپا (که در همه‌یِ اين سی‌سال، بهترين روابط را با کشندگانِ ما ملّتِ بدبختِ سيه‌روز داشته) چنان رسوا و شگفت‌آور بود که نبايد کمترين ترديدی برجای‌می‌گذاشت. امّا، متأسّفانه، با فهم بيگانه شده‌ايم.
2- پديده‌یِ انقلابِ رنگی
بگذريم از نحوه‌یِ انتخابِ اين رنگ برایِ انقلابِ مزبور (که با کثيف‌ترين و منفورترين نمادِ شناخته‌شده‌یِ موجود –شالِ سيادت- صورت گرفت!). مطرح‌کردنِ انقلابِ رنگی، برایِ برونْ‌رفتِ ايران از سيه‌چالِ کنونی و هزاروچارصدساله‌اش، به روشن‌ترين شکلِ ممکن، حاکی از خطايی است سخت مضحک!
انقلاب‌هایِ رنگی در کشورهايی صورت گرفته که گرفتارِ ديکتاتوري‌هایِ حقيرِ پس از فروپاشیِ هيولایِ کمونيزم بوده‌اند. کدام‌يک از شرايط و وضعيّاتِ ايران با آن کشورها قابلِ مقايسه است که بتوان برایِ اين کشور نيز، نسخه‌یِ "انقلابِ رنگی" پيچيد؟!
اوّلاً که اين "هيولایِ اسلام" است، که کمونيزم –با همه‌یِ مخافت و شرارتِ خود- در برابرش، طفلِ شوخِ شروری بيش نبود. ثانياً، اگرهم نسخه‌یِ مشابه پاسخ‌گو باشد، نخست بايد هيولا سرنگون شده باشد، و بعد، برایِ پايان‌دادن به ديکتاتوری‌هایِ حقيرِ لاشه‌وارِ بازمانده از آن، انقلابِ رنگی کنيم؛ نه اکنون که هيولا در اوجِ قدرتِ خويش است!
q
به نظرِ من، حتّی، از کشتگانِ وقايعِ مزبور نيز دفاع نبايد کرد. برایِ‌شان دل‌سوزی می‌توان کرد و غصّه خورد؛ چيزی که احساسِ انسانی‌مان ما را به آن موظّف می‌سازد. امّا دفاع‌کردن مقوله‌یِ ديگری است. دفاع يعنی تأييد؛ تأييدِ شخص، و تأييدِ راه و هنجارِ او. حتّی اگر کسی از اين کشته‌شدگان، "کافرِ محض" هم بوده باشد، بازهم قابلِ دفاع نيست. تنها می‌توان گفت: جانِ خود را، به‌بيهوده باخته است! حيف.
در اين‌گونه موضوعاتِ مهم، نبايد اسيرِ احساسات شد. وقايعِ اخير، هيچ نبود جز يک‌بارِ ديگر فريب‌خوارگی.
q
جایِ شگفتیِ بسيار است که خداوندگار منوچهر جمالی، نوشته‌ای دارد به تاريخِ 1981، که در بخشی ازآن، به روشن‌ترين بيانِ ممکن، به اين موضوع پرداخته است. درست انگار بعد از وقايعِ اخير، آن را نوشته باشد (هرچند ممکن است نسبت به وقايعِ خردادِ جاری، نظرِ متفاوتی داشته باشد...).
عنوانِ نوشته‌یِ استاد جمالی «ضرورتِ تاريخیِ رژيمِ اسلامیِ خمينی» است. پس از بررسیِ بسيار ارزنده‌ای درباره‌یِ ضرورتِ ظهورِ خمينی، و چندوچونِ مشکلِ ما، در اواخرِ مقاله چنين می‌نويسد:
«ما بايد يک "قيامِ ملّی" ايجاد کنيم. قيامی که از مليّتِ ما بجوشد. درست معنایِ مليّت را با وطن فرق بگذاريد. وطن‌پرستی کاملاً ملّی‌گرايی نيست. تأييد را بر مليّت بايد گذاشت. از اين‌رو بايد در همه‌یِ مبارزات و راه‌پيمايی‌ها و تظاهرات، فقط از احساساتِ ملّی استفاده برد. بايد دست از "انقلابِ فتوايی" کشيد. با فتوایِ چند آخوند مردم را به تظاهرات نبايد دعوت کرد. آن‌چه مخالفين بايد در آينده، علی‌رغمِ همه‌یِ ضعفِ‌شان از آن پرهيز کنند، اين است که مردم را با "فتواهایِ علما" به خيابان‌ها نکشند. اگر هزار نفر نيز به خاطرِ آزادی و مليّت به خيابان‌ها بيايند بهتر از يک‌ميليون عامّه‌اند که برایِ تقليد از مرجعِ‌شان و اجرایِ فتوايش بيايند. "انقلابِ فتوايی"، "تظاهراتِ فتوايی"، "قيام‌هایِ فتوايی" مرجعيّتِ آخوندی و تقليد را بيشتر تقويت می‌کند و بالطّبع مانعِ بروزِ خودآگاهیِ ملّی می‌گردد. لاس‌زدنِ ديپلماتيک با مراجعِ تقليد برایِ کمک‌گرفتن از آن‌ها، بر ضدِّ هدف‌هایِ ملّی‌گرايان است. و عملاً "ضابطه‌یِ راهبری" و ابتکارِ عمل و استقلال در مبارزات را از دست می‌دهند ...» [1]
آذرماهِ 1388

œ
يادداشت:
[1]نشانیِ نوشته‌یِ استاد جمالی:
http://www.khomam.com/Books/azadi_haghe_enteghad/azadi_1.htm
(اين بخش از نوشته‌یِ استاد جمالی نيز، مانندِ کلّيّتِ مقاله، و ديگرنوشته‌هایِ ايشان، کاستی‌هایِ تايپیِ مختصری داشت که اصلاح نمودم.)

زن در اسلام

(بخشِ نخست)
در همه‌یِ دين‌ها و نگره‌هایِ کهن، جز در مواردی بسيار نادر، می‌توان شاهدِ «رفتارِ بيدادگرانه» با «زن» بود. رفتاری که از نگاهِ "دوگانه‌انگار"ِ مردان، و نگره‌هایِ "مردْ‌سالار" نسبت به زن، سرچشمه می‌گيرد. نخست، به "زن"، به‌گونه‌یِ "انسانِ درجه‌2" نگريسته می‌شود؛ و سپس، همه گونه ستمی، روا می‌گردد.
در آثارِ دينیِ هندوی، بودايی، زرتشتی و پيشْ‌زرتشتی، يهودی، مسيحی، مانوی، و مزدکی، می‌توان نمونه‌ها و شواهدی از اين نگاه و رفتار، مشاهده نمود.
امّا، در اسلام، وضع فرق می‌کند. تا پيش از اسلام، اين مشکل، ريشه‌هایِ نسبةً عادّی و طبيعی دارد. از نمونه‌هایِ‌ بسيار دور و کهنِ «مادرسالاری» که بگذريم، بنا به وضعِ طبيعیِ "حضورِ‌ کمْ‌رنگِ زن" در بخش‌هایِ ‌فعّالِ بيرونی –مانندِ جنگ، و غالبِ انواعِ کارهایِ دشوار (که در قديم، به علّتِ کمبودِ ابزار، بيش‌تر و سخت‌تر از امروز بوده)- تفاوت‌هایِ اساسیِ ميانِ زن و مرد وجود داشته است. به عبارتِ ديگر، "شکلِ معيشت"، و چندوچونِ "تقسيمِ کار"، به‌گونه‌ای نسبةً بديهی –يا حدِّاقل موجّه-، به دوگانه‌وضعیِ زن و مرد، در عرصه‌یِ اجتماع می‌انجاميده است.
وضعِ طبيعیِ ساختمان، و ساز-و-کارِ "تن" و "روان"ِ زن، او را از مشارکتِ جدّی در بيشترينه‌یِ کارهایِ نمايانِ دنيایِ کهن باز‌می‌داشته؛ و بدين‌گونه، حضورِ وی کمْ‌رنگ‌تر می‌شده است.
مثلاً، آيا زن می‌توانسته "چوپانی" کند؟ می‌توانسته چاه بکَنَد و قنات بسازد؟ می‌توانسته سنگ حمل کند، آجر و خشت بالا بيندازد، و ناوه‌یِ گِل بر دوش بگيرد، و از نردبان بالا رَوَد؟ زن می‌توانسته آهنگری کند، و پتکِ چندمنی بالا ببرد، و بر آهنِ تفته بکوبد؟ و از اين‌همه ناباور‌تر، آيا زن می‌توانسته مانندِ مرد، با ابزارهایِ‌ سنگين، بجنگد؛ و از آن بد‌تر، موجودی درست مانندِ "زاده‌یِ زهدانِ خويش" را به خاک و خون درافکَنَد؟!
اين تفاوت‌هایِ طبيعی را، انکار نمی‌توان کرد. همچنان‌که، حتّی امروزه، در کشورهايی که به‌لحاظِ «آزادیِ زن»، به مراتبِ بسيار والايی رسيده‌اند نيز، زنان از پرداختن به چنين کارهايی روی‌برمی‌گردانند. پس، اين تفاوت را بايد "امری طبيعی" محسوب نمود.
در اين سخن، مضمونی از جنسِ «کوچک‌شماریِ زنان» سراغ نمی‌توان کرد. در درازنایِ هستیِ بشر، زنان کارهايی بس بزرگ‌ کرده‌اند: به احتمالِ قوی، "زبان" را بايد دست‌آوردی زنانه شمرد. در اين‌که اين زنان بوده‌اند که شعر و قصّه را ابداع کرده‌اند که تقريباً جايی برایِ‌ شک نمانده. کشاورزی را –که مهم‌ترين پديده‌یِ بشری است- زنان آفريده‌اند؛ بی هيچ شکّی. همچنان‌که، در "سوق‌دادنِ بشر به «يکجانشينی»"، به‌احتمالِ قوی، سهمِ عمده ازآنِ زنان بوده است.

از اصلِ سخن دور نيفتيم.
باری، در دنيایِ کهن، آن‌چه تا پيش از اسلام ديده می‌شود، به‌نوعی، قابلِ توجيه –يا لااقل قابلِ توضيح- است. چنان‌که از اسناد پی‌می‌بريم، در زندگیِ اعراب، پيش از اسلام، و در بحبوحه‌یِ آن، هردو شکل ديده می‌شود: هم ستمِ به زنان، و هم کرامتِ ايشان. و البتّه، ستم‌ها از نوعی است که مشترکِ "جامعه‌یِ بشری" است؛ وگرنه، زن، در عربِ پيش از اسلام، از آزادیِ بسيار برخوردار بوده است. [+] [++]
و امّا، در اسلام، اين دينِ بی‌اندازه پُرمدّعا، زن به مرتبه‌یِ صفر و زيرِ صفر، تنزّل يافته است. تفاوتی که اسلام ميانِ "مرد" و "زن" می‌نهد، تفاوتِ "دو گونه، با کارآيی و ميزانِ حضورِ متفاوت" نيست؛ بل‌که، تفاوت ميانِ "همه‌چيز" و "هيچ" است؛ تقريباً!
البتّه، خودِ اين "همه‌چيز" نيز، چيزی جز يک "بی‌همه‌چيز" نبوده و، نيست!

اين رشته سرِ دراز دارد...

22 اسفندِ 1387

الگویِ رذالت

ممکن است بارها اين انديشه از ذهنِ‌مان گذشته باشد، که: «چه می‌شد آخوند اين‌همه زيرکی و هوشياری را که در راهِ رذالت و تبهکارگی به‌کار‌می‌بَرَد، در طريقِ بهروزیِ جامعه به‌کار‌می‌بُرد؟!»
اشتباه نبايد کرد. آخوند، با "زيرکی" و "هوشياری"، و به‌گونه‌ای "انديشيده‌شده"، رذالت نمی‌کند. در آخوند، چنين نيروهايی وجود ندارد. او، از چندوچونِ راهْ‌کارهایِ خود آگاه نيست؛ يا اگر هست، با "انديشه" همراه نيست!
اگر غير از اين فکر کنيم، ناچار، بايد بپذيريم که در گذشته‌ای نسبةً دور نيز، امثالِ اين‌ها، بوده‌اند؛ و عيناً، با همين زيرکی و هوشياری و توان، رفتار می‌کرده‌اند؛ چرا که وصفِ مندرَج در شاهنامه، که از زبانِ رستمِ فرّخ‌زاد –در نامه به برادرش- بيان می‌شود، به دقيق‌ترين شکلِ ممکن، برایِ امروز (از 57 تا کنون) مصداق دارد. و می‌دانيم که آنْ‌زمان، چيزی به نامِ «آخوندِ شيعه» وجود نداشته؛ بلکه اصلاً، آخوند –به‌گونه‌ای که می‌شناسيم- هنوز پديد نيامده بوده است؛ همچنان که در ابياتِ شاهنامه، اشاره‌ای به آخوند ديده نمی‌شود. (اشاره‌یِ "زيانِ کسان از پیِ سودِ خويش/بجويند و، دين اندرآرند پيش"، کلّی‌تر از اين‌حرف‌هاست.)

نکته‌یِ معمّاگونه‌یِ قضيّه، از اين‌قرار است که هم درآن روزگار، و هم در زمانه‌یِ ما، بر اساسِ "الگو"يی يک‌سان رفتار شده است؛ و آن "اسلام" است؛ يا دقيق‌تر بگوييم: روحِ اسلام –که بر قرآن، و مجموعه‌یِ تکميلیِ احاديث و روايات بنا شده است.
اين الگویِ عجيب، که متأسّفانه تاکنون موردِ پژوهشِ همه‌جانبه قرارنگرفته، در هرجا و هر‌زمان، به يک‌شکل (شکلی يک‌سان) عمل می‌کند. عملِ به اين الگو، نيرويی پديد می‌آوَرَد که برخی، از آن، به "رذالتِ قدسی" تعبير کرده‌اند!

بُن‌مايه‌هایِ اين الگو، عبارت است از: دروغ، قداست، ريایِ خالص، زندگی‌ستيزی، و نفیِ کلّيّتِ حقوقِ بشریِ‌ انسان‌ها، به نفعِ خدايی موهوم! اين مجموعه، به گونه‌ای پيکربندی و سازمان‌دهی شده که بر ريز و درشتِ ضعف‌هایِ آدميان سوار می‌شود. نخست از انسان‌هایِ ضعيف آغاز می‌کند، و پس از چيرگی بر يک جامعه (به مددِ "اِرهاب"، که به‌وسيله‌یِ همان گروهِ ضعيفِ نخستين عملی می‌گردد)، فضا را، به‌گونه‌ای مسخ می‌سازد که در آن، تنها ضعف‌هایِ انسان‌ها، و انسان‌هایِ ضعيف، امکانِ رشد داشته باشند. به‌عبارتی: برایِ پايداریِ خود، با شدّت و گسترشی هولناک، به تأمينِ خوراک می‌پردازد!
در اين‌مجموعه، چيزی از جنسِ زيرکی و هوشياری، و خرد و انديشه وجود ندارد. تنها، به‌ظاهر، چنين متوهّم می‌شويم!

12 اسفندِ 1387

Wednesday, December 2, 2009

چرا از شکستنِ بند و زنجيرهایِ خود ناتوان‌ايم؟

نمودِ آثاریِ بند و زنجيرهايی که ما ايرانيان را در خود زندانی نموده، آشکارتر و ملموس‌تر از آن است که ديده نشود؛ مگر اين که کسی نخواهد ببيند. برایِ بيننده‌ای که از بيرون به ما می‌نگرد –همچنان‌که خودِ ما، وقتی با فراگيریِ شيوه‌یِ خودنگری، توانِ نگريستنِ در خويش را يافته باشيم-، اسارتِ ما، موضوعی بی‌نياز از اثبات است. امّا چنانچه ديده‌یِ بيننده از توانِ بايسته برخوردار نباشد، می‌تواند از راهِ "هم‌سنجی" (=قياس) بدان آگاه گردد.
در ميانِ انبوهِ کشورهایِ امروزِ جهان، حتّی با بهره‌وری از پيشرفته‌ترين صنايع و فنونِ طلسمات نيز، نمی‌توان کشوری يافت که با اين موقعيّتِ شگفتِ جغرافيايی، و با اين استعدادِ بيکران، در وضعی اين‌چنين ذلّت‌بار، خمود، و ويران به‌سرمی‌برده باشد.
و اصلاً چرا راهِ دور برويم؟ هم‌سنجیِ ساده‌ای ميانِ ايرانِ پيش از 57، و ايرانِ کنونی، به‌گونه‌ای حيرت‌آور، بيننده را از فاصله‌یِ عظيمِ ويرانی و توحّش، آگاه خواهد ساخت.
q
دستِ‌کم دو تن از بزرگ انديشمندانِ ديده‌ورِ ما، ريشه‌ها و رشته‌هایِ اسارتِ آوارگونِ ما را، در ادوارِ پيش از اسلام سراغ می‌دهند: منوچهر جمالی، و آرامش دوستدار. نکته‌یِ بسيار شگفت و بی‌اندازه اميدوارکننده، در يافته‌هایِ اين دو پژوهنده‌یِ تيزنگرِ ژرف‌کاو، اين است که اگرچه از راه‌هایِ کاملاً جداگانه و ديگرگون، اسپِ درنگ و کاوش تاخته‌اند، نه‌تنها به دست‌آوردهایِ بسيار نزديک‌به‌هم رسيده‌اند، بلکه در آن‌چه می‌توان "ره‌يافت"هایِ ايشان ناميد نيز، نزديکی و همانندیِ شگفتی به‌چشم‌می‌خورَد.
نام‌بُردِ اين دو انديشمند، به معنایِ آن نيست که ديگر پژوهندگان را بايد، و يا می‌توان ناديده گرفت. بدونِ کمترين گزافه‌گويی، می‌توان گفت که ايران هرگز اين‌همه پژوهنده‌یِ دلسوز و دل‌آگاه –که امروزه، به‌ويژه در فضایِ تازه و نويدبخشِ "نت"، درباره‌اش می‌نويسند- به‌خود نديده بوده است. و اين خود دليلِ ديگری است، برایِ اميدوار بودن. امّا من اصلاً اميدوار نيستم.
(ازآن‌جا که به‌تازگی پا به ميدانِ "وب" نهاده‌ام، بلکه اين نخستين نوشته‌یِ مفصّلِ من به‌شمارمی‌آيد، بديهی‌ست که نمی‌توانم برایِ اثباتِ حُسنِ نيّتِ خويش، به مثلاً نوشته‌هایِ پيشينِ خود ارجاع دهم؛ امّا، با اطمينان می‌گويم: به‌زودی اثبات خواهد شد!)
آن‌چه مرا برآن‌می‌دارد که از اميدواری‌هایِ بی‌پايه دور بمانم، و در کشيدنِ بارِ عظيمِ رنجِ نوميدی، همچنان خود را به تابياری و شکيب اندرز دهم، اين است که متأسّفانه، مجموعه‌یِ تلاشِ گسترده‌یِ اين انبوهِ پژوهنده‌یِ روشنگر را، کاملاً بی‌نتيجه می‌يابم. صدالبتّه، شخصاً نيز راه و کارِ ديگری جز "نوشتن" نمی‌شناسم؛ امّا نمی‌توانم باور کنم که راه به جايی خواهيم برد.
دلايلی که مرا به نتيجه‌یِ تلخ و دردناکِ «بی‌نتيجه‌بودنِ تلاش‌ها» رسانده، از دو نوعِ کاملاً متفاوت است: 1.آنچه به "ما" مربوط می‌شود، 2. آنچه به "نظامِ حاکم" بازمی‌گردد.
نخست به دوّمی می‌پردازم. به بيانی کاملاً فشرده: اسلام و جمهوریِ اسلامی، بيدی نيست که از اين بادها بلرزد! شايد برایِ کسانی که در ممالکِ افرنجيّه به‌سرمی‌برند، و موادِّ لازم برایِ شناخت و بررسیِ اوضاع (بلکه اصلِ شناخت) را از کانال‌هایِ راديويی-تلويزيونیِ فرنگان می‌گيرند، اين توهّم ايجاد شده باشد که جمهوریِ اسلامی دچارِ ناتوانی است. امّا، برایِ من، که اين‌جا در ايران زندگی می‌کنم، و همگی و تمامیِ شش‌دانگِ اين نظامِ مخوفِ اوبارنده را، از نزديک، و به تمامیِ وجود، درک –و بلکه لمس- می‌کنم، ماجرا عميقاً به گونه‌یِ ديگری است. جمهوریِ اسلامی، در اوجِ قدرتِ خود به‌سرمی‌برد.
محضِ پيشگيری از به‌درازا انجاميدنِ اين نخستين نوشته‌یِ مطوّلِ خويش، به جایِ هر دليلِ ديگر، ضمنِ ورود به بخشِ نخستِ دلايل، به اين موضوعِ بسيار مهمِّ همچنان مغفول‌مانده استناد می‌کنم که: وقتی همگانِ ما، نه در ظاهر، که به معنایِ واقعِ کلمه، با آنچه نظامِ حاکم، بر طبقِ دقيق‌ترين و ضمناً پوشيده‌ترين پروژه‌هایِ هولناکِ خويش، وقوعِ آن را اراده کرده است، "يکانه" شده‌ايم، چگونه ممکن است خطری –آن‌هم از گونه‌یِ "نابودی"!- اين نظامِ قَدَرقدرت را تهديد می‌کرده باشد؟!
به‌طورِ قطع، هر خواننده‌ای به انکار و ردِّ اين نظر برخواهدخاست؛ و چه‌بسا متّهم نيز خواهم شد. امّا، دوستانِ من! بياييد اندکی از پوسته گذر کنيم، و به درون رويم.
بياييد از خود بپرسيم: انسانی که بخواهد و بتواند بر اين وضعيّتِ دردناک (که اکنون ديگر همگانِ ما، درباره‌یِ آن، به اين آگاهبودِ تلخ رسيده‌ايم که نه امروزين است و آغازشده‌یِ 57، بلکه قدمتی دستِ‌کم هزارساله دارد) چيره شود، و آن را از بُن براندازد، به‌راستی –و نه به غوغا و دعوی-، چه‌گونه انسانی می‌بايست باشد؟
بی‌هيچ ترديدی، چند ويژگی، در پاسخ‌هایِ ما مشترک خواهد بود: به اسارتِ خود و وطن‌اش آگاه شده باشد؛ به عنوانِ يک انسان، يک ايرانی، اين اسارت را، در شأنِ خويش نداند؛ از اين ستمگران نفرت داشته باشد؛ دل‌اش برایِ آزادی و آبادانیِ ايران بطپد؛ و...
اگر به‌راستی مضمونِ مشترکِ پاسخ‌ها، در همين حدّ و حدود باشد (که هست!)، تأييدی خواهد بود بر محق‌بودنِ من، در نوميدی‌ام.
بدگُمان مشويد! در اين پاسخ‌ها ايرادی نمی‌بينم (مگر ايرادی که از وجهِ متفاوتی است، و باعثِ کسرِ شأنی برایِ پاسخ‌دهندگان نيست!)، بلکه اين‌مقدار را بسنده نمی‌دانم. اين نظامِ مخوف، بسيار ريشه‌مندتر و زوردارتر از آن است که بتوانيم به صرفِ تکيه بر ويژگی‌هایِ مزبور (باز به شرطی که اين ويژگی‌ها تابِ عمل داشته باشد!) با آن برآييم و بر آن چيره شويم.
و امّا، ايرادی که نمی‌توان از طرحِ آن گذشت (و متأسّفانه، بسيار به‌ندرت به آن پرداخته‌ايم) اين است که پاسخ‌ها نشانگر مصيبتِ بزرگی است: ما، بند و زنجيرهایِ خود را «برونی» می‌بينيم و می‌پنداريم؛ حال آن که، بندهایِ ما، به‌شدّت «درونی» است!
اين موضوعِ بسيار مهم و اساسی، مجالِ بحثِ مفصّلی می‌طلبد، که جایِ آن نيست. همين‌اندازه اشاره می‌کنم که تا وقتی نتوانيم مشکلِ خود را به‌درستی بشناسيم، و بی‌شيله در پیِ رفعِ آن برآييم، همه‌یِ تلاش‌هایِ ما، بی‌ثمر خواهد بود؛ بلکه ازآن بدتر: نتيجه‌یِ وارونه خواهد داد.
در واقع، موضوعی که اينک پيشِ رو می‌گذارم، با موضوعِ بالا، به يک‌حساب، موضوعی است يگانه. به اين معنا که اگر به صرفِ تکيه بر آن ويژگی‌ها –که در پاسخ‌هایِ احتمالی سراغ کرديم- نمی‌توان از پسِ جمهوریِ اسلامی برآمد، دقيقاً به اين علّت است که ويژگی‌هایِ مزبور، به "برون" اشاره دارد؛ همچنان‌که کمبودِ "فهم و کشف"ِ ويژگی‌هایِ بايسته نيز، از "برونی‌ديدنِ مشکل" آب‌می‌خورَد!
برایِ آن که بتوانيم قلمِ سرنوشتِ خود را از هيولا واستانده، و خود به‌دست‌بگيريم، در يک کلام، می‌بايست چيزی شويم، آن‌گونه که بايد. بايد يکايکِ ما، همين مايی که داعيه‌یِ نبرد داريم (و نه لزوماً توده‌هایِ دچارِ اسارتِ مضاعف)، از درون و برون، بندهایِ تاريکِ خود را بشکنيم. بايد ببينيم انسانِ اسيرِ اسلام چه‌گونه است، چه ويژگی‌هايی دارد، چه بخش‌هايی از هستیِ وی راهِ نابودی يا مسخ سپرده، که بدل به شیءِ «صَدَّق»گو شده است؛ و، دقيقاً، وارونه‌یِ آن شويم!! نمی‌توان به‌گفتار کافر بود و، به‌کردار مسلمان، و با اسلام جنگيد!
q
يادآوری:
با من چُنان مباشيد که تاکنون با ديگران بوده‌ايد! من وقتی باور می‌کنم نوشته‌یِ مرا خوانده‌ايد، که نظرِ انتقادی‌تان را در کامنت، يا در وبلاگِ خودتان ببينم.
از انتقاد کردنِ از من نترسيد. ازقضا، برایِ همين آمده‌ام که «رستاخيزِ نقد و انتقاد» را اعلام کنم!
نهم آذر 1388