برایِ شخصِ نگارنده، بنا به تأمّلاتِ ساليان، دريافتهايی به گونهیِ "قاعده" درآمده، و يکی از آنها، در تحليلِ وقايعِ موسوم به «انقلابِ سبز»، بهکارمیآيد. دريافتِ قاعدهگونِ مزبور را میتوان اينگونه پيکرِ تعبير پوشاند: «هرگاه در واقعه و موضوعی، پایِ يکی از کسانی که در اين سیساله در شمارِ کارگزارانِ جدّیِ نظام بودهاند، در ميان باشد، لازم میآيد که بر کليّتِ ماجرا خطِّ بطلان بکشيم.»
ديدهورِ بزرگ، مشهور به «پيرِ قديم» بر اين باور است که :"لقمه" بسيار مهم است! حکاياتی داريم در بابِ "لقمه" که در ذهنِ روشنِ امروزيان، تاريک و کهنه و خرافهوار مینمايد؛ ازجمله: شخصی که سالها نانِ ديوان (حکومت) خورده بود، میخواست به حلقهیِ عرفان درآيد. پير، برنامهای طرح کرد که طیِّ آن، در يک پرژهیِ جانفرسا، تمامیِ گوشتی که از نانِ ديوان بر بدنِ مريد است بريزد! (در اين قاعدهواره، تنها نيروهایِ نفوذی مستثنیٰ شمرده میشوند!)
حتّی درصورتیکه موسوی و خاتمی و کرّوبی و رفسنجانی (سرانِ انقلابِ سبز!) آشکارا نسبت به جمهوریِ اسلامی مرتد شده بودند نيز، تازه مشمولِ اين قاعدهواره بودند؛ تا چه رسد به اينکه هيچيک از ايشان، حتّی به حدِّ يک شايعه نيز، دست از دفاعِ چاکرانه از اسلام و جمهوریِ اسلامی نکشيدهاند. در اينصورت، چگونه بايد باور کرد؟!
مدافعانِ «انقلابِسبز»، به اين ايراد پاسخِ باشکوهی میدهند: موسوی و... چکارهاند؟ مردم(!) پیِ بهانه بودند تا به خيابانها بريزند! و، مگر کور بودی، نديدی که همان روزِ نخست، فرياد میزدند: "موسوی، موسوی، فلان کنی خائنی"؟!
بهراستی بايد بر ما مردم گريست.
روزگاری که ردِّ پایِ آخوند را جز در آخرين راهپيمايیهایِ بیخطر نمیشد يافت، ديديم که چگونه بر اوضاع سوار شد؛ وای به آنکه با فتوایِ او به خيابان بريزيم!
میگويند: «بهانه»، اگر بهواقع چنين است چرا به بهانهیِ «آزادی» يا «پاياندادن به فقر و ويرانی» به خيابان نريزيم؛ و آلتِ دستِ اکبرِ رفسنجانی شويم، و فراموش کنيم که از چندهفته قبل از انتخابات، برایِ رقبا، خط و نشان میکشيد!
و اينهمه به شرطی است که باور کنيم که ميانِ چپ و راستِ نظام، واقعاً دعوا-مرافعهای درکار است؛ که باور کنيم که رفسنجانی –چنانکه سالهاست که در اينباره شايعاتی هست- مثلاً بدش نمیآيد که نظامِ مقدّسِ خود را جمع کند! زهی خيالاتِ باطل و افکارِ بيهوده.
از هر سمتوسو که به وقايعِ مزبور بنگريم، مايهیِ تأسّفِ عميقی است که میبايست به حالِ خويش احساس کنيم. باور نمیکنيد؟ پس، با اجازه، به دو جنبهیِ ديگرِ ماجرا نيز نگاهی بيفکنيم:
1- پشتيبانیِ کهنهاستعمارگرانِ اروپايی
در کلِّ تاريخِ سههزارساله [يا بيش از سههزارساله]یِ اروپا-آسيا (يعنی از نبردِ تروا تا به امروز) هرگز حتّی يک نمونه پيدا نمیکنيد که اروپا نسبت به آسيا، نظرِ لطف داشته بوده باشد. مگر اينکه اکنون، بهناگهان، معجزهای شده باشد! امّا چگونه باور کنيم؟ در چندسالی که جورجبوش (اين تنها و بزرگترين اسلامشناسِ عصرِ حاضر) هرلحظه آمادهیِ حمله به «جرثومهیِ شرارت» بود، و میتوانست رهايیِ جهان را مسجّل سازد، مگر همين کهنهاستعمارگران نبودند که جهان را عليهِ او –يعنی عليهِ آزادیِ قطعی و بیاندازه کمهزينهیِ ايران و جهان- شوراندند و بسيج کردند؟ چگونه امروز، درحالیکه از يکسو با نظامِ مقدّسِ جمهوریِ اسلامی، لاسهایِ بیشرمانه میزنند، از سویِ ديگر، بهناگاه، مدافعِ حقوقِ بشریِ ما ملّتِ نگونبخت شدهاند؟!
بیبیسی تلويزيون تأسيس میکند! آيا اين، واقعهای را به يادِ ما نمیآوَرَد؟ آيا فراموش کردهايم (يا اگر سنّمان اقتضا نمیکند، نخواندهايم) که سالِ 57 نيز، اين راديویِ بیبیسی بود که بر زمانِ برنامهیِ فارسیاش افزود، و برایِمان «انقلاب» کرد!؟
اين را از منِ پيرمردِ کودن بهخاطرداشتهباشيد: آبِ ايران و اروپا، هرگز به يک جوی نمیرود.
متأسّفانه، بسياری از ما، به تصوّر و توهّمِ اين که هنوز هم "امريکاستيزی" يک ژستِ روشنفکرانه بهشمارمیرود (غافل از اينکه، آن گونهیِ "روشنفکری" که هستیِ بوگندویاش در "امريکاستيزی" معنا میيافت، سالهاست که به عدم و انقراض پيوسته –اگرچه، البتّه، نوعِ جديدِ اروپايیاش در حالِ تکوين است!) امريکا را با اروپا از يک جنس میشماريم. اگر حتّی برایِ همهیِ جهان، امريکا پفيوزِ استعمارگری از جنسِ اروپا باشد، برایِ ايران چنين نبوده، و نمیتواند باشد. توجّه داشته باشيد که بحثِ اخلاقی نمیکنم: امريکا، به دلايلی، نمیتواند به ايران جز به چشمِ "دوست" بنگرد!
بهميدانآمدنِ ناگهانیِ اروپا (که در همهیِ اين سیسال، بهترين روابط را با کشندگانِ ما ملّتِ بدبختِ سيهروز داشته) چنان رسوا و شگفتآور بود که نبايد کمترين ترديدی برجایمیگذاشت. امّا، متأسّفانه، با فهم بيگانه شدهايم.
2- پديدهیِ انقلابِ رنگی
بگذريم از نحوهیِ انتخابِ اين رنگ برایِ انقلابِ مزبور (که با کثيفترين و منفورترين نمادِ شناختهشدهیِ موجود –شالِ سيادت- صورت گرفت!). مطرحکردنِ انقلابِ رنگی، برایِ برونْرفتِ ايران از سيهچالِ کنونی و هزاروچارصدسالهاش، به روشنترين شکلِ ممکن، حاکی از خطايی است سخت مضحک!
انقلابهایِ رنگی در کشورهايی صورت گرفته که گرفتارِ ديکتاتوريهایِ حقيرِ پس از فروپاشیِ هيولایِ کمونيزم بودهاند. کداميک از شرايط و وضعيّاتِ ايران با آن کشورها قابلِ مقايسه است که بتوان برایِ اين کشور نيز، نسخهیِ "انقلابِ رنگی" پيچيد؟!
اوّلاً که اين "هيولایِ اسلام" است، که کمونيزم –با همهیِ مخافت و شرارتِ خود- در برابرش، طفلِ شوخِ شروری بيش نبود. ثانياً، اگرهم نسخهیِ مشابه پاسخگو باشد، نخست بايد هيولا سرنگون شده باشد، و بعد، برایِ پاياندادن به ديکتاتوریهایِ حقيرِ لاشهوارِ بازمانده از آن، انقلابِ رنگی کنيم؛ نه اکنون که هيولا در اوجِ قدرتِ خويش است!
q
به نظرِ من، حتّی، از کشتگانِ وقايعِ مزبور نيز دفاع نبايد کرد. برایِشان دلسوزی میتوان کرد و غصّه خورد؛ چيزی که احساسِ انسانیمان ما را به آن موظّف میسازد. امّا دفاعکردن مقولهیِ ديگری است. دفاع يعنی تأييد؛ تأييدِ شخص، و تأييدِ راه و هنجارِ او. حتّی اگر کسی از اين کشتهشدگان، "کافرِ محض" هم بوده باشد، بازهم قابلِ دفاع نيست. تنها میتوان گفت: جانِ خود را، بهبيهوده باخته است! حيف.
در اينگونه موضوعاتِ مهم، نبايد اسيرِ احساسات شد. وقايعِ اخير، هيچ نبود جز يکبارِ ديگر فريبخوارگی.
q
جایِ شگفتیِ بسيار است که خداوندگار منوچهر جمالی، نوشتهای دارد به تاريخِ 1981، که در بخشی ازآن، به روشنترين بيانِ ممکن، به اين موضوع پرداخته است. درست انگار بعد از وقايعِ اخير، آن را نوشته باشد (هرچند ممکن است نسبت به وقايعِ خردادِ جاری، نظرِ متفاوتی داشته باشد...).
عنوانِ نوشتهیِ استاد جمالی «ضرورتِ تاريخیِ رژيمِ اسلامیِ خمينی» است. پس از بررسیِ بسيار ارزندهای دربارهیِ ضرورتِ ظهورِ خمينی، و چندوچونِ مشکلِ ما، در اواخرِ مقاله چنين مینويسد:
«ما بايد يک "قيامِ ملّی" ايجاد کنيم. قيامی که از مليّتِ ما بجوشد. درست معنایِ مليّت را با وطن فرق بگذاريد. وطنپرستی کاملاً ملّیگرايی نيست. تأييد را بر مليّت بايد گذاشت. از اينرو بايد در همهیِ مبارزات و راهپيمايیها و تظاهرات، فقط از احساساتِ ملّی استفاده برد. بايد دست از "انقلابِ فتوايی" کشيد. با فتوایِ چند آخوند مردم را به تظاهرات نبايد دعوت کرد. آنچه مخالفين بايد در آينده، علیرغمِ همهیِ ضعفِشان از آن پرهيز کنند، اين است که مردم را با "فتواهایِ علما" به خيابانها نکشند. اگر هزار نفر نيز به خاطرِ آزادی و مليّت به خيابانها بيايند بهتر از يکميليون عامّهاند که برایِ تقليد از مرجعِشان و اجرایِ فتوايش بيايند. "انقلابِ فتوايی"، "تظاهراتِ فتوايی"، "قيامهایِ فتوايی" مرجعيّتِ آخوندی و تقليد را بيشتر تقويت میکند و بالطّبع مانعِ بروزِ خودآگاهیِ ملّی میگردد. لاسزدنِ ديپلماتيک با مراجعِ تقليد برایِ کمکگرفتن از آنها، بر ضدِّ هدفهایِ ملّیگرايان است. و عملاً "ضابطهیِ راهبری" و ابتکارِ عمل و استقلال در مبارزات را از دست میدهند ...» [1]
آذرماهِ 1388
يادداشت:
[1]نشانیِ نوشتهیِ استاد جمالی:
http://www.khomam.com/Books/azadi_haghe_enteghad/azadi_1.htm
(اين بخش از نوشتهیِ استاد جمالی نيز، مانندِ کلّيّتِ مقاله، و ديگرنوشتههایِ ايشان، کاستیهایِ تايپیِ مختصری داشت که اصلاح نمودم.)
No comments:
Post a Comment