Wednesday, December 2, 2009

چرا از شکستنِ بند و زنجيرهایِ خود ناتوان‌ايم؟

نمودِ آثاریِ بند و زنجيرهايی که ما ايرانيان را در خود زندانی نموده، آشکارتر و ملموس‌تر از آن است که ديده نشود؛ مگر اين که کسی نخواهد ببيند. برایِ بيننده‌ای که از بيرون به ما می‌نگرد –همچنان‌که خودِ ما، وقتی با فراگيریِ شيوه‌یِ خودنگری، توانِ نگريستنِ در خويش را يافته باشيم-، اسارتِ ما، موضوعی بی‌نياز از اثبات است. امّا چنانچه ديده‌یِ بيننده از توانِ بايسته برخوردار نباشد، می‌تواند از راهِ "هم‌سنجی" (=قياس) بدان آگاه گردد.
در ميانِ انبوهِ کشورهایِ امروزِ جهان، حتّی با بهره‌وری از پيشرفته‌ترين صنايع و فنونِ طلسمات نيز، نمی‌توان کشوری يافت که با اين موقعيّتِ شگفتِ جغرافيايی، و با اين استعدادِ بيکران، در وضعی اين‌چنين ذلّت‌بار، خمود، و ويران به‌سرمی‌برده باشد.
و اصلاً چرا راهِ دور برويم؟ هم‌سنجیِ ساده‌ای ميانِ ايرانِ پيش از 57، و ايرانِ کنونی، به‌گونه‌ای حيرت‌آور، بيننده را از فاصله‌یِ عظيمِ ويرانی و توحّش، آگاه خواهد ساخت.
q
دستِ‌کم دو تن از بزرگ انديشمندانِ ديده‌ورِ ما، ريشه‌ها و رشته‌هایِ اسارتِ آوارگونِ ما را، در ادوارِ پيش از اسلام سراغ می‌دهند: منوچهر جمالی، و آرامش دوستدار. نکته‌یِ بسيار شگفت و بی‌اندازه اميدوارکننده، در يافته‌هایِ اين دو پژوهنده‌یِ تيزنگرِ ژرف‌کاو، اين است که اگرچه از راه‌هایِ کاملاً جداگانه و ديگرگون، اسپِ درنگ و کاوش تاخته‌اند، نه‌تنها به دست‌آوردهایِ بسيار نزديک‌به‌هم رسيده‌اند، بلکه در آن‌چه می‌توان "ره‌يافت"هایِ ايشان ناميد نيز، نزديکی و همانندیِ شگفتی به‌چشم‌می‌خورَد.
نام‌بُردِ اين دو انديشمند، به معنایِ آن نيست که ديگر پژوهندگان را بايد، و يا می‌توان ناديده گرفت. بدونِ کمترين گزافه‌گويی، می‌توان گفت که ايران هرگز اين‌همه پژوهنده‌یِ دلسوز و دل‌آگاه –که امروزه، به‌ويژه در فضایِ تازه و نويدبخشِ "نت"، درباره‌اش می‌نويسند- به‌خود نديده بوده است. و اين خود دليلِ ديگری است، برایِ اميدوار بودن. امّا من اصلاً اميدوار نيستم.
(ازآن‌جا که به‌تازگی پا به ميدانِ "وب" نهاده‌ام، بلکه اين نخستين نوشته‌یِ مفصّلِ من به‌شمارمی‌آيد، بديهی‌ست که نمی‌توانم برایِ اثباتِ حُسنِ نيّتِ خويش، به مثلاً نوشته‌هایِ پيشينِ خود ارجاع دهم؛ امّا، با اطمينان می‌گويم: به‌زودی اثبات خواهد شد!)
آن‌چه مرا برآن‌می‌دارد که از اميدواری‌هایِ بی‌پايه دور بمانم، و در کشيدنِ بارِ عظيمِ رنجِ نوميدی، همچنان خود را به تابياری و شکيب اندرز دهم، اين است که متأسّفانه، مجموعه‌یِ تلاشِ گسترده‌یِ اين انبوهِ پژوهنده‌یِ روشنگر را، کاملاً بی‌نتيجه می‌يابم. صدالبتّه، شخصاً نيز راه و کارِ ديگری جز "نوشتن" نمی‌شناسم؛ امّا نمی‌توانم باور کنم که راه به جايی خواهيم برد.
دلايلی که مرا به نتيجه‌یِ تلخ و دردناکِ «بی‌نتيجه‌بودنِ تلاش‌ها» رسانده، از دو نوعِ کاملاً متفاوت است: 1.آنچه به "ما" مربوط می‌شود، 2. آنچه به "نظامِ حاکم" بازمی‌گردد.
نخست به دوّمی می‌پردازم. به بيانی کاملاً فشرده: اسلام و جمهوریِ اسلامی، بيدی نيست که از اين بادها بلرزد! شايد برایِ کسانی که در ممالکِ افرنجيّه به‌سرمی‌برند، و موادِّ لازم برایِ شناخت و بررسیِ اوضاع (بلکه اصلِ شناخت) را از کانال‌هایِ راديويی-تلويزيونیِ فرنگان می‌گيرند، اين توهّم ايجاد شده باشد که جمهوریِ اسلامی دچارِ ناتوانی است. امّا، برایِ من، که اين‌جا در ايران زندگی می‌کنم، و همگی و تمامیِ شش‌دانگِ اين نظامِ مخوفِ اوبارنده را، از نزديک، و به تمامیِ وجود، درک –و بلکه لمس- می‌کنم، ماجرا عميقاً به گونه‌یِ ديگری است. جمهوریِ اسلامی، در اوجِ قدرتِ خود به‌سرمی‌برد.
محضِ پيشگيری از به‌درازا انجاميدنِ اين نخستين نوشته‌یِ مطوّلِ خويش، به جایِ هر دليلِ ديگر، ضمنِ ورود به بخشِ نخستِ دلايل، به اين موضوعِ بسيار مهمِّ همچنان مغفول‌مانده استناد می‌کنم که: وقتی همگانِ ما، نه در ظاهر، که به معنایِ واقعِ کلمه، با آنچه نظامِ حاکم، بر طبقِ دقيق‌ترين و ضمناً پوشيده‌ترين پروژه‌هایِ هولناکِ خويش، وقوعِ آن را اراده کرده است، "يکانه" شده‌ايم، چگونه ممکن است خطری –آن‌هم از گونه‌یِ "نابودی"!- اين نظامِ قَدَرقدرت را تهديد می‌کرده باشد؟!
به‌طورِ قطع، هر خواننده‌ای به انکار و ردِّ اين نظر برخواهدخاست؛ و چه‌بسا متّهم نيز خواهم شد. امّا، دوستانِ من! بياييد اندکی از پوسته گذر کنيم، و به درون رويم.
بياييد از خود بپرسيم: انسانی که بخواهد و بتواند بر اين وضعيّتِ دردناک (که اکنون ديگر همگانِ ما، درباره‌یِ آن، به اين آگاهبودِ تلخ رسيده‌ايم که نه امروزين است و آغازشده‌یِ 57، بلکه قدمتی دستِ‌کم هزارساله دارد) چيره شود، و آن را از بُن براندازد، به‌راستی –و نه به غوغا و دعوی-، چه‌گونه انسانی می‌بايست باشد؟
بی‌هيچ ترديدی، چند ويژگی، در پاسخ‌هایِ ما مشترک خواهد بود: به اسارتِ خود و وطن‌اش آگاه شده باشد؛ به عنوانِ يک انسان، يک ايرانی، اين اسارت را، در شأنِ خويش نداند؛ از اين ستمگران نفرت داشته باشد؛ دل‌اش برایِ آزادی و آبادانیِ ايران بطپد؛ و...
اگر به‌راستی مضمونِ مشترکِ پاسخ‌ها، در همين حدّ و حدود باشد (که هست!)، تأييدی خواهد بود بر محق‌بودنِ من، در نوميدی‌ام.
بدگُمان مشويد! در اين پاسخ‌ها ايرادی نمی‌بينم (مگر ايرادی که از وجهِ متفاوتی است، و باعثِ کسرِ شأنی برایِ پاسخ‌دهندگان نيست!)، بلکه اين‌مقدار را بسنده نمی‌دانم. اين نظامِ مخوف، بسيار ريشه‌مندتر و زوردارتر از آن است که بتوانيم به صرفِ تکيه بر ويژگی‌هایِ مزبور (باز به شرطی که اين ويژگی‌ها تابِ عمل داشته باشد!) با آن برآييم و بر آن چيره شويم.
و امّا، ايرادی که نمی‌توان از طرحِ آن گذشت (و متأسّفانه، بسيار به‌ندرت به آن پرداخته‌ايم) اين است که پاسخ‌ها نشانگر مصيبتِ بزرگی است: ما، بند و زنجيرهایِ خود را «برونی» می‌بينيم و می‌پنداريم؛ حال آن که، بندهایِ ما، به‌شدّت «درونی» است!
اين موضوعِ بسيار مهم و اساسی، مجالِ بحثِ مفصّلی می‌طلبد، که جایِ آن نيست. همين‌اندازه اشاره می‌کنم که تا وقتی نتوانيم مشکلِ خود را به‌درستی بشناسيم، و بی‌شيله در پیِ رفعِ آن برآييم، همه‌یِ تلاش‌هایِ ما، بی‌ثمر خواهد بود؛ بلکه ازآن بدتر: نتيجه‌یِ وارونه خواهد داد.
در واقع، موضوعی که اينک پيشِ رو می‌گذارم، با موضوعِ بالا، به يک‌حساب، موضوعی است يگانه. به اين معنا که اگر به صرفِ تکيه بر آن ويژگی‌ها –که در پاسخ‌هایِ احتمالی سراغ کرديم- نمی‌توان از پسِ جمهوریِ اسلامی برآمد، دقيقاً به اين علّت است که ويژگی‌هایِ مزبور، به "برون" اشاره دارد؛ همچنان‌که کمبودِ "فهم و کشف"ِ ويژگی‌هایِ بايسته نيز، از "برونی‌ديدنِ مشکل" آب‌می‌خورَد!
برایِ آن که بتوانيم قلمِ سرنوشتِ خود را از هيولا واستانده، و خود به‌دست‌بگيريم، در يک کلام، می‌بايست چيزی شويم، آن‌گونه که بايد. بايد يکايکِ ما، همين مايی که داعيه‌یِ نبرد داريم (و نه لزوماً توده‌هایِ دچارِ اسارتِ مضاعف)، از درون و برون، بندهایِ تاريکِ خود را بشکنيم. بايد ببينيم انسانِ اسيرِ اسلام چه‌گونه است، چه ويژگی‌هايی دارد، چه بخش‌هايی از هستیِ وی راهِ نابودی يا مسخ سپرده، که بدل به شیءِ «صَدَّق»گو شده است؛ و، دقيقاً، وارونه‌یِ آن شويم!! نمی‌توان به‌گفتار کافر بود و، به‌کردار مسلمان، و با اسلام جنگيد!
q
يادآوری:
با من چُنان مباشيد که تاکنون با ديگران بوده‌ايد! من وقتی باور می‌کنم نوشته‌یِ مرا خوانده‌ايد، که نظرِ انتقادی‌تان را در کامنت، يا در وبلاگِ خودتان ببينم.
از انتقاد کردنِ از من نترسيد. ازقضا، برایِ همين آمده‌ام که «رستاخيزِ نقد و انتقاد» را اعلام کنم!
نهم آذر 1388

No comments:

Post a Comment