Wednesday, December 23, 2009

با فتوایِ مراجع به خيابان نريزيم!

اکنون که قدری از وقايعِ اخير فاصله گرفته‌ايم، شايد هنگامِ آن باشد که پيرامونِ آن، درنگِ مختصری داشته باشيم.
برایِ شخصِ نگارنده، بنا به تأمّلاتِ ساليان، دريافت‌هايی به گونه‌یِ "قاعده" درآمده، و يکی از آن‌ها، در تحليلِ وقايعِ موسوم به «انقلابِ سبز»، به‌کارمی‌آيد. دريافتِ قاعده‌گونِ مزبور را می‌توان اين‌گونه پيکرِ تعبير پوشاند: «هرگاه در واقعه و موضوعی، پایِ يکی از کسانی که در اين سی‌ساله در شمارِ کارگزارانِ جدّیِ نظام بوده‌اند، در ميان باشد، لازم می‌آيد که بر کليّتِ ماجرا خطِّ بطلان بکشيم.»
ديده‌ورِ بزرگ، مشهور به «پيرِ قديم» بر اين باور است که :"لقمه" بسيار مهم است! حکاياتی داريم در بابِ "لقمه" که در ذهنِ روشنِ امروزيان، تاريک و کهنه و خرافه‌وار می‌نمايد؛ ازجمله: شخصی که سال‌ها نانِ ديوان (حکومت) خورده بود، می‌خواست به حلقه‌یِ عرفان درآيد. پير، برنامه‌ای طرح کرد که طیِّ آن، در يک پرژه‌یِ جان‌فرسا، تمامیِ گوشتی که از نانِ ديوان بر بدنِ مريد است بريزد! (در اين قاعده‌واره، تنها نيروهایِ نفوذی مستثنیٰ شمرده می‌شوند!)
حتّی درصورتی‌که موسوی و خاتمی و کرّوبی و رفسنجانی (سرانِ انقلابِ سبز!) آشکارا نسبت به جمهوریِ اسلامی مرتد شده بودند نيز، تازه مشمولِ اين قاعده‌واره بودند؛ تا چه رسد به اين‌که هيچ‌يک از ايشان، حتّی به حدِّ يک شايعه نيز، دست از دفاعِ چاکرانه از اسلام و جمهوریِ اسلامی نکشيده‌اند. در اين‌صورت، چگونه بايد باور کرد؟!
مدافعانِ «انقلابِ‌سبز»، به اين ايراد پاسخِ باشکوهی می‌دهند: موسوی و... چکاره‌اند؟ مردم(!) پیِ بهانه بودند تا به خيابان‌ها بريزند! و، مگر کور بودی، نديدی که همان روزِ نخست، فرياد می‌زدند: "موسوی، موسوی، فلان کنی خائنی"؟!
به‌راستی بايد بر ما مردم گريست.
روزگاری که ردِّ پایِ آخوند را جز در آخرين راه‌پيمايی‌هایِ بی‌خطر نمی‌شد يافت، ديديم که چگونه بر اوضاع سوار شد؛ وای به آن‌که با فتوایِ او به خيابان بريزيم!
می‌گويند: «بهانه»، اگر به‌واقع چنين است چرا به بهانه‌یِ «آزادی» يا «پايان‌دادن به فقر و ويرانی» به خيابان نريزيم؛ و آلتِ دستِ اکبرِ رفسنجانی شويم، و فراموش کنيم که از چندهفته قبل از انتخابات، برایِ رقبا، خط و نشان می‌کشيد!
و اين‌همه به شرطی است که باور کنيم که ميانِ چپ و راستِ نظام، واقعاً دعوا-مرافعه‌ای درکار است؛ که باور کنيم که رفسنجانی –چنان‌که سال‌هاست که در اين‌باره شايعاتی هست- مثلاً بدش نمی‌آيد که نظامِ مقدّسِ خود را جمع کند! زهی خيالاتِ باطل و افکارِ بيهوده.
از هر سمت‌و‌سو که به وقايعِ مزبور بنگريم، مايه‌یِ تأسّفِ عميقی است که می‌بايست به حالِ خويش احساس کنيم. باور نمی‌کنيد؟ پس، با اجازه، به دو جنبه‌یِ ديگرِ ماجرا نيز نگاهی بيفکنيم:
1- پشتيبانیِ کهنه‌استعمارگرانِ اروپايی
در کلِّ تاريخِ سه‌هزارساله [يا بيش از سه‌هزارساله]یِ اروپا-آسيا (يعنی از نبردِ تروا تا به امروز) هرگز حتّی يک نمونه پيدا نمی‌کنيد که اروپا نسبت به آسيا، نظرِ لطف داشته بوده باشد. مگر اين‌که اکنون، به‌ناگهان، معجزه‌ای شده باشد! امّا چگونه باور کنيم؟ در چندسالی که جورج‌بوش (اين تنها و بزرگ‌ترين اسلام‌شناسِ عصرِ حاضر) هرلحظه آماده‌یِ حمله به «جرثومه‌یِ شرارت» بود، و می‌توانست رهايیِ جهان را مسجّل سازد، مگر همين کهنه‌استعمارگران نبودند که جهان را عليهِ او –يعنی عليهِ آزادیِ قطعی و بی‌اندازه کم‌هزينه‌یِ ايران و جهان- شوراندند و بسيج کردند؟ چگونه امروز، درحالی‌که از يک‌سو با نظامِ مقدّسِ جمهوریِ اسلامی، لاس‌هایِ بی‌شرمانه می‌زنند، از سویِ ديگر، به‌ناگاه، مدافعِ حقوقِ بشریِ ما ملّتِ نگون‌بخت شده‌اند؟!
بی‌بی‌سی تلويزيون تأسيس می‌کند! آيا اين، واقعه‌ای را به‌ يادِ ما نمی‌آوَرَد؟ آيا فراموش کرده‌ايم (يا اگر سنّ‌مان اقتضا نمی‌کند، نخوانده‌ايم) که سالِ 57 نيز، اين راديویِ بی‌بی‌سی بود که بر زمانِ برنامه‌یِ فارسی‌اش افزود، و برایِ‌مان «انقلاب» کرد!؟
اين را از منِ پيرمردِ کودن به‌خاطر‌داشته‌باشيد: آبِ ايران و اروپا، هرگز به يک جوی نمی‌رود.
متأسّفانه، بسياری از ما، به تصوّر و توهّمِ اين که هنوز هم "امريکاستيزی" يک ژستِ روشنفکرانه به‌شمارمی‌رود (غافل از اين‌که، آن گونه‌یِ "روشنفکری" که هستیِ بوگندوی‌اش در "امريکاستيزی" معنا می‌يافت، سال‌هاست که به عدم و انقراض پيوسته –اگرچه، البتّه، نوعِ جديدِ اروپايی‌اش در حالِ تکوين است!) امريکا را با اروپا از يک جنس می‌شماريم. اگر حتّی برایِ همه‌یِ جهان، امريکا پفيوزِ استعمارگری از جنسِ اروپا باشد، برایِ ايران چنين نبوده، و نمی‌تواند باشد. توجّه داشته باشيد که بحثِ اخلاقی نمی‌کنم: امريکا، به دلايلی، نمی‌تواند به ايران جز به چشمِ "دوست" بنگرد!
به‌ميدان‌آمدنِ ناگهانیِ اروپا (که در همه‌یِ اين سی‌سال، بهترين روابط را با کشندگانِ ما ملّتِ بدبختِ سيه‌روز داشته) چنان رسوا و شگفت‌آور بود که نبايد کمترين ترديدی برجای‌می‌گذاشت. امّا، متأسّفانه، با فهم بيگانه شده‌ايم.
2- پديده‌یِ انقلابِ رنگی
بگذريم از نحوه‌یِ انتخابِ اين رنگ برایِ انقلابِ مزبور (که با کثيف‌ترين و منفورترين نمادِ شناخته‌شده‌یِ موجود –شالِ سيادت- صورت گرفت!). مطرح‌کردنِ انقلابِ رنگی، برایِ برونْ‌رفتِ ايران از سيه‌چالِ کنونی و هزاروچارصدساله‌اش، به روشن‌ترين شکلِ ممکن، حاکی از خطايی است سخت مضحک!
انقلاب‌هایِ رنگی در کشورهايی صورت گرفته که گرفتارِ ديکتاتوري‌هایِ حقيرِ پس از فروپاشیِ هيولایِ کمونيزم بوده‌اند. کدام‌يک از شرايط و وضعيّاتِ ايران با آن کشورها قابلِ مقايسه است که بتوان برایِ اين کشور نيز، نسخه‌یِ "انقلابِ رنگی" پيچيد؟!
اوّلاً که اين "هيولایِ اسلام" است، که کمونيزم –با همه‌یِ مخافت و شرارتِ خود- در برابرش، طفلِ شوخِ شروری بيش نبود. ثانياً، اگرهم نسخه‌یِ مشابه پاسخ‌گو باشد، نخست بايد هيولا سرنگون شده باشد، و بعد، برایِ پايان‌دادن به ديکتاتوری‌هایِ حقيرِ لاشه‌وارِ بازمانده از آن، انقلابِ رنگی کنيم؛ نه اکنون که هيولا در اوجِ قدرتِ خويش است!
q
به نظرِ من، حتّی، از کشتگانِ وقايعِ مزبور نيز دفاع نبايد کرد. برایِ‌شان دل‌سوزی می‌توان کرد و غصّه خورد؛ چيزی که احساسِ انسانی‌مان ما را به آن موظّف می‌سازد. امّا دفاع‌کردن مقوله‌یِ ديگری است. دفاع يعنی تأييد؛ تأييدِ شخص، و تأييدِ راه و هنجارِ او. حتّی اگر کسی از اين کشته‌شدگان، "کافرِ محض" هم بوده باشد، بازهم قابلِ دفاع نيست. تنها می‌توان گفت: جانِ خود را، به‌بيهوده باخته است! حيف.
در اين‌گونه موضوعاتِ مهم، نبايد اسيرِ احساسات شد. وقايعِ اخير، هيچ نبود جز يک‌بارِ ديگر فريب‌خوارگی.
q
جایِ شگفتیِ بسيار است که خداوندگار منوچهر جمالی، نوشته‌ای دارد به تاريخِ 1981، که در بخشی ازآن، به روشن‌ترين بيانِ ممکن، به اين موضوع پرداخته است. درست انگار بعد از وقايعِ اخير، آن را نوشته باشد (هرچند ممکن است نسبت به وقايعِ خردادِ جاری، نظرِ متفاوتی داشته باشد...).
عنوانِ نوشته‌یِ استاد جمالی «ضرورتِ تاريخیِ رژيمِ اسلامیِ خمينی» است. پس از بررسیِ بسيار ارزنده‌ای درباره‌یِ ضرورتِ ظهورِ خمينی، و چندوچونِ مشکلِ ما، در اواخرِ مقاله چنين می‌نويسد:
«ما بايد يک "قيامِ ملّی" ايجاد کنيم. قيامی که از مليّتِ ما بجوشد. درست معنایِ مليّت را با وطن فرق بگذاريد. وطن‌پرستی کاملاً ملّی‌گرايی نيست. تأييد را بر مليّت بايد گذاشت. از اين‌رو بايد در همه‌یِ مبارزات و راه‌پيمايی‌ها و تظاهرات، فقط از احساساتِ ملّی استفاده برد. بايد دست از "انقلابِ فتوايی" کشيد. با فتوایِ چند آخوند مردم را به تظاهرات نبايد دعوت کرد. آن‌چه مخالفين بايد در آينده، علی‌رغمِ همه‌یِ ضعفِ‌شان از آن پرهيز کنند، اين است که مردم را با "فتواهایِ علما" به خيابان‌ها نکشند. اگر هزار نفر نيز به خاطرِ آزادی و مليّت به خيابان‌ها بيايند بهتر از يک‌ميليون عامّه‌اند که برایِ تقليد از مرجعِ‌شان و اجرایِ فتوايش بيايند. "انقلابِ فتوايی"، "تظاهراتِ فتوايی"، "قيام‌هایِ فتوايی" مرجعيّتِ آخوندی و تقليد را بيشتر تقويت می‌کند و بالطّبع مانعِ بروزِ خودآگاهیِ ملّی می‌گردد. لاس‌زدنِ ديپلماتيک با مراجعِ تقليد برایِ کمک‌گرفتن از آن‌ها، بر ضدِّ هدف‌هایِ ملّی‌گرايان است. و عملاً "ضابطه‌یِ راهبری" و ابتکارِ عمل و استقلال در مبارزات را از دست می‌دهند ...» [1]
آذرماهِ 1388

œ
يادداشت:
[1]نشانیِ نوشته‌یِ استاد جمالی:
http://www.khomam.com/Books/azadi_haghe_enteghad/azadi_1.htm
(اين بخش از نوشته‌یِ استاد جمالی نيز، مانندِ کلّيّتِ مقاله، و ديگرنوشته‌هایِ ايشان، کاستی‌هایِ تايپیِ مختصری داشت که اصلاح نمودم.)

زن در اسلام

(بخشِ نخست)
در همه‌یِ دين‌ها و نگره‌هایِ کهن، جز در مواردی بسيار نادر، می‌توان شاهدِ «رفتارِ بيدادگرانه» با «زن» بود. رفتاری که از نگاهِ "دوگانه‌انگار"ِ مردان، و نگره‌هایِ "مردْ‌سالار" نسبت به زن، سرچشمه می‌گيرد. نخست، به "زن"، به‌گونه‌یِ "انسانِ درجه‌2" نگريسته می‌شود؛ و سپس، همه گونه ستمی، روا می‌گردد.
در آثارِ دينیِ هندوی، بودايی، زرتشتی و پيشْ‌زرتشتی، يهودی، مسيحی، مانوی، و مزدکی، می‌توان نمونه‌ها و شواهدی از اين نگاه و رفتار، مشاهده نمود.
امّا، در اسلام، وضع فرق می‌کند. تا پيش از اسلام، اين مشکل، ريشه‌هایِ نسبةً عادّی و طبيعی دارد. از نمونه‌هایِ‌ بسيار دور و کهنِ «مادرسالاری» که بگذريم، بنا به وضعِ طبيعیِ "حضورِ‌ کمْ‌رنگِ زن" در بخش‌هایِ ‌فعّالِ بيرونی –مانندِ جنگ، و غالبِ انواعِ کارهایِ دشوار (که در قديم، به علّتِ کمبودِ ابزار، بيش‌تر و سخت‌تر از امروز بوده)- تفاوت‌هایِ اساسیِ ميانِ زن و مرد وجود داشته است. به عبارتِ ديگر، "شکلِ معيشت"، و چندوچونِ "تقسيمِ کار"، به‌گونه‌ای نسبةً بديهی –يا حدِّاقل موجّه-، به دوگانه‌وضعیِ زن و مرد، در عرصه‌یِ اجتماع می‌انجاميده است.
وضعِ طبيعیِ ساختمان، و ساز-و-کارِ "تن" و "روان"ِ زن، او را از مشارکتِ جدّی در بيشترينه‌یِ کارهایِ نمايانِ دنيایِ کهن باز‌می‌داشته؛ و بدين‌گونه، حضورِ وی کمْ‌رنگ‌تر می‌شده است.
مثلاً، آيا زن می‌توانسته "چوپانی" کند؟ می‌توانسته چاه بکَنَد و قنات بسازد؟ می‌توانسته سنگ حمل کند، آجر و خشت بالا بيندازد، و ناوه‌یِ گِل بر دوش بگيرد، و از نردبان بالا رَوَد؟ زن می‌توانسته آهنگری کند، و پتکِ چندمنی بالا ببرد، و بر آهنِ تفته بکوبد؟ و از اين‌همه ناباور‌تر، آيا زن می‌توانسته مانندِ مرد، با ابزارهایِ‌ سنگين، بجنگد؛ و از آن بد‌تر، موجودی درست مانندِ "زاده‌یِ زهدانِ خويش" را به خاک و خون درافکَنَد؟!
اين تفاوت‌هایِ طبيعی را، انکار نمی‌توان کرد. همچنان‌که، حتّی امروزه، در کشورهايی که به‌لحاظِ «آزادیِ زن»، به مراتبِ بسيار والايی رسيده‌اند نيز، زنان از پرداختن به چنين کارهايی روی‌برمی‌گردانند. پس، اين تفاوت را بايد "امری طبيعی" محسوب نمود.
در اين سخن، مضمونی از جنسِ «کوچک‌شماریِ زنان» سراغ نمی‌توان کرد. در درازنایِ هستیِ بشر، زنان کارهايی بس بزرگ‌ کرده‌اند: به احتمالِ قوی، "زبان" را بايد دست‌آوردی زنانه شمرد. در اين‌که اين زنان بوده‌اند که شعر و قصّه را ابداع کرده‌اند که تقريباً جايی برایِ‌ شک نمانده. کشاورزی را –که مهم‌ترين پديده‌یِ بشری است- زنان آفريده‌اند؛ بی هيچ شکّی. همچنان‌که، در "سوق‌دادنِ بشر به «يکجانشينی»"، به‌احتمالِ قوی، سهمِ عمده ازآنِ زنان بوده است.

از اصلِ سخن دور نيفتيم.
باری، در دنيایِ کهن، آن‌چه تا پيش از اسلام ديده می‌شود، به‌نوعی، قابلِ توجيه –يا لااقل قابلِ توضيح- است. چنان‌که از اسناد پی‌می‌بريم، در زندگیِ اعراب، پيش از اسلام، و در بحبوحه‌یِ آن، هردو شکل ديده می‌شود: هم ستمِ به زنان، و هم کرامتِ ايشان. و البتّه، ستم‌ها از نوعی است که مشترکِ "جامعه‌یِ بشری" است؛ وگرنه، زن، در عربِ پيش از اسلام، از آزادیِ بسيار برخوردار بوده است. [+] [++]
و امّا، در اسلام، اين دينِ بی‌اندازه پُرمدّعا، زن به مرتبه‌یِ صفر و زيرِ صفر، تنزّل يافته است. تفاوتی که اسلام ميانِ "مرد" و "زن" می‌نهد، تفاوتِ "دو گونه، با کارآيی و ميزانِ حضورِ متفاوت" نيست؛ بل‌که، تفاوت ميانِ "همه‌چيز" و "هيچ" است؛ تقريباً!
البتّه، خودِ اين "همه‌چيز" نيز، چيزی جز يک "بی‌همه‌چيز" نبوده و، نيست!

اين رشته سرِ دراز دارد...

22 اسفندِ 1387

الگویِ رذالت

ممکن است بارها اين انديشه از ذهنِ‌مان گذشته باشد، که: «چه می‌شد آخوند اين‌همه زيرکی و هوشياری را که در راهِ رذالت و تبهکارگی به‌کار‌می‌بَرَد، در طريقِ بهروزیِ جامعه به‌کار‌می‌بُرد؟!»
اشتباه نبايد کرد. آخوند، با "زيرکی" و "هوشياری"، و به‌گونه‌ای "انديشيده‌شده"، رذالت نمی‌کند. در آخوند، چنين نيروهايی وجود ندارد. او، از چندوچونِ راهْ‌کارهایِ خود آگاه نيست؛ يا اگر هست، با "انديشه" همراه نيست!
اگر غير از اين فکر کنيم، ناچار، بايد بپذيريم که در گذشته‌ای نسبةً دور نيز، امثالِ اين‌ها، بوده‌اند؛ و عيناً، با همين زيرکی و هوشياری و توان، رفتار می‌کرده‌اند؛ چرا که وصفِ مندرَج در شاهنامه، که از زبانِ رستمِ فرّخ‌زاد –در نامه به برادرش- بيان می‌شود، به دقيق‌ترين شکلِ ممکن، برایِ امروز (از 57 تا کنون) مصداق دارد. و می‌دانيم که آنْ‌زمان، چيزی به نامِ «آخوندِ شيعه» وجود نداشته؛ بلکه اصلاً، آخوند –به‌گونه‌ای که می‌شناسيم- هنوز پديد نيامده بوده است؛ همچنان که در ابياتِ شاهنامه، اشاره‌ای به آخوند ديده نمی‌شود. (اشاره‌یِ "زيانِ کسان از پیِ سودِ خويش/بجويند و، دين اندرآرند پيش"، کلّی‌تر از اين‌حرف‌هاست.)

نکته‌یِ معمّاگونه‌یِ قضيّه، از اين‌قرار است که هم درآن روزگار، و هم در زمانه‌یِ ما، بر اساسِ "الگو"يی يک‌سان رفتار شده است؛ و آن "اسلام" است؛ يا دقيق‌تر بگوييم: روحِ اسلام –که بر قرآن، و مجموعه‌یِ تکميلیِ احاديث و روايات بنا شده است.
اين الگویِ عجيب، که متأسّفانه تاکنون موردِ پژوهشِ همه‌جانبه قرارنگرفته، در هرجا و هر‌زمان، به يک‌شکل (شکلی يک‌سان) عمل می‌کند. عملِ به اين الگو، نيرويی پديد می‌آوَرَد که برخی، از آن، به "رذالتِ قدسی" تعبير کرده‌اند!

بُن‌مايه‌هایِ اين الگو، عبارت است از: دروغ، قداست، ريایِ خالص، زندگی‌ستيزی، و نفیِ کلّيّتِ حقوقِ بشریِ‌ انسان‌ها، به نفعِ خدايی موهوم! اين مجموعه، به گونه‌ای پيکربندی و سازمان‌دهی شده که بر ريز و درشتِ ضعف‌هایِ آدميان سوار می‌شود. نخست از انسان‌هایِ ضعيف آغاز می‌کند، و پس از چيرگی بر يک جامعه (به مددِ "اِرهاب"، که به‌وسيله‌یِ همان گروهِ ضعيفِ نخستين عملی می‌گردد)، فضا را، به‌گونه‌ای مسخ می‌سازد که در آن، تنها ضعف‌هایِ انسان‌ها، و انسان‌هایِ ضعيف، امکانِ رشد داشته باشند. به‌عبارتی: برایِ پايداریِ خود، با شدّت و گسترشی هولناک، به تأمينِ خوراک می‌پردازد!
در اين‌مجموعه، چيزی از جنسِ زيرکی و هوشياری، و خرد و انديشه وجود ندارد. تنها، به‌ظاهر، چنين متوهّم می‌شويم!

12 اسفندِ 1387

Wednesday, December 2, 2009

چرا از شکستنِ بند و زنجيرهایِ خود ناتوان‌ايم؟

نمودِ آثاریِ بند و زنجيرهايی که ما ايرانيان را در خود زندانی نموده، آشکارتر و ملموس‌تر از آن است که ديده نشود؛ مگر اين که کسی نخواهد ببيند. برایِ بيننده‌ای که از بيرون به ما می‌نگرد –همچنان‌که خودِ ما، وقتی با فراگيریِ شيوه‌یِ خودنگری، توانِ نگريستنِ در خويش را يافته باشيم-، اسارتِ ما، موضوعی بی‌نياز از اثبات است. امّا چنانچه ديده‌یِ بيننده از توانِ بايسته برخوردار نباشد، می‌تواند از راهِ "هم‌سنجی" (=قياس) بدان آگاه گردد.
در ميانِ انبوهِ کشورهایِ امروزِ جهان، حتّی با بهره‌وری از پيشرفته‌ترين صنايع و فنونِ طلسمات نيز، نمی‌توان کشوری يافت که با اين موقعيّتِ شگفتِ جغرافيايی، و با اين استعدادِ بيکران، در وضعی اين‌چنين ذلّت‌بار، خمود، و ويران به‌سرمی‌برده باشد.
و اصلاً چرا راهِ دور برويم؟ هم‌سنجیِ ساده‌ای ميانِ ايرانِ پيش از 57، و ايرانِ کنونی، به‌گونه‌ای حيرت‌آور، بيننده را از فاصله‌یِ عظيمِ ويرانی و توحّش، آگاه خواهد ساخت.
q
دستِ‌کم دو تن از بزرگ انديشمندانِ ديده‌ورِ ما، ريشه‌ها و رشته‌هایِ اسارتِ آوارگونِ ما را، در ادوارِ پيش از اسلام سراغ می‌دهند: منوچهر جمالی، و آرامش دوستدار. نکته‌یِ بسيار شگفت و بی‌اندازه اميدوارکننده، در يافته‌هایِ اين دو پژوهنده‌یِ تيزنگرِ ژرف‌کاو، اين است که اگرچه از راه‌هایِ کاملاً جداگانه و ديگرگون، اسپِ درنگ و کاوش تاخته‌اند، نه‌تنها به دست‌آوردهایِ بسيار نزديک‌به‌هم رسيده‌اند، بلکه در آن‌چه می‌توان "ره‌يافت"هایِ ايشان ناميد نيز، نزديکی و همانندیِ شگفتی به‌چشم‌می‌خورَد.
نام‌بُردِ اين دو انديشمند، به معنایِ آن نيست که ديگر پژوهندگان را بايد، و يا می‌توان ناديده گرفت. بدونِ کمترين گزافه‌گويی، می‌توان گفت که ايران هرگز اين‌همه پژوهنده‌یِ دلسوز و دل‌آگاه –که امروزه، به‌ويژه در فضایِ تازه و نويدبخشِ "نت"، درباره‌اش می‌نويسند- به‌خود نديده بوده است. و اين خود دليلِ ديگری است، برایِ اميدوار بودن. امّا من اصلاً اميدوار نيستم.
(ازآن‌جا که به‌تازگی پا به ميدانِ "وب" نهاده‌ام، بلکه اين نخستين نوشته‌یِ مفصّلِ من به‌شمارمی‌آيد، بديهی‌ست که نمی‌توانم برایِ اثباتِ حُسنِ نيّتِ خويش، به مثلاً نوشته‌هایِ پيشينِ خود ارجاع دهم؛ امّا، با اطمينان می‌گويم: به‌زودی اثبات خواهد شد!)
آن‌چه مرا برآن‌می‌دارد که از اميدواری‌هایِ بی‌پايه دور بمانم، و در کشيدنِ بارِ عظيمِ رنجِ نوميدی، همچنان خود را به تابياری و شکيب اندرز دهم، اين است که متأسّفانه، مجموعه‌یِ تلاشِ گسترده‌یِ اين انبوهِ پژوهنده‌یِ روشنگر را، کاملاً بی‌نتيجه می‌يابم. صدالبتّه، شخصاً نيز راه و کارِ ديگری جز "نوشتن" نمی‌شناسم؛ امّا نمی‌توانم باور کنم که راه به جايی خواهيم برد.
دلايلی که مرا به نتيجه‌یِ تلخ و دردناکِ «بی‌نتيجه‌بودنِ تلاش‌ها» رسانده، از دو نوعِ کاملاً متفاوت است: 1.آنچه به "ما" مربوط می‌شود، 2. آنچه به "نظامِ حاکم" بازمی‌گردد.
نخست به دوّمی می‌پردازم. به بيانی کاملاً فشرده: اسلام و جمهوریِ اسلامی، بيدی نيست که از اين بادها بلرزد! شايد برایِ کسانی که در ممالکِ افرنجيّه به‌سرمی‌برند، و موادِّ لازم برایِ شناخت و بررسیِ اوضاع (بلکه اصلِ شناخت) را از کانال‌هایِ راديويی-تلويزيونیِ فرنگان می‌گيرند، اين توهّم ايجاد شده باشد که جمهوریِ اسلامی دچارِ ناتوانی است. امّا، برایِ من، که اين‌جا در ايران زندگی می‌کنم، و همگی و تمامیِ شش‌دانگِ اين نظامِ مخوفِ اوبارنده را، از نزديک، و به تمامیِ وجود، درک –و بلکه لمس- می‌کنم، ماجرا عميقاً به گونه‌یِ ديگری است. جمهوریِ اسلامی، در اوجِ قدرتِ خود به‌سرمی‌برد.
محضِ پيشگيری از به‌درازا انجاميدنِ اين نخستين نوشته‌یِ مطوّلِ خويش، به جایِ هر دليلِ ديگر، ضمنِ ورود به بخشِ نخستِ دلايل، به اين موضوعِ بسيار مهمِّ همچنان مغفول‌مانده استناد می‌کنم که: وقتی همگانِ ما، نه در ظاهر، که به معنایِ واقعِ کلمه، با آنچه نظامِ حاکم، بر طبقِ دقيق‌ترين و ضمناً پوشيده‌ترين پروژه‌هایِ هولناکِ خويش، وقوعِ آن را اراده کرده است، "يکانه" شده‌ايم، چگونه ممکن است خطری –آن‌هم از گونه‌یِ "نابودی"!- اين نظامِ قَدَرقدرت را تهديد می‌کرده باشد؟!
به‌طورِ قطع، هر خواننده‌ای به انکار و ردِّ اين نظر برخواهدخاست؛ و چه‌بسا متّهم نيز خواهم شد. امّا، دوستانِ من! بياييد اندکی از پوسته گذر کنيم، و به درون رويم.
بياييد از خود بپرسيم: انسانی که بخواهد و بتواند بر اين وضعيّتِ دردناک (که اکنون ديگر همگانِ ما، درباره‌یِ آن، به اين آگاهبودِ تلخ رسيده‌ايم که نه امروزين است و آغازشده‌یِ 57، بلکه قدمتی دستِ‌کم هزارساله دارد) چيره شود، و آن را از بُن براندازد، به‌راستی –و نه به غوغا و دعوی-، چه‌گونه انسانی می‌بايست باشد؟
بی‌هيچ ترديدی، چند ويژگی، در پاسخ‌هایِ ما مشترک خواهد بود: به اسارتِ خود و وطن‌اش آگاه شده باشد؛ به عنوانِ يک انسان، يک ايرانی، اين اسارت را، در شأنِ خويش نداند؛ از اين ستمگران نفرت داشته باشد؛ دل‌اش برایِ آزادی و آبادانیِ ايران بطپد؛ و...
اگر به‌راستی مضمونِ مشترکِ پاسخ‌ها، در همين حدّ و حدود باشد (که هست!)، تأييدی خواهد بود بر محق‌بودنِ من، در نوميدی‌ام.
بدگُمان مشويد! در اين پاسخ‌ها ايرادی نمی‌بينم (مگر ايرادی که از وجهِ متفاوتی است، و باعثِ کسرِ شأنی برایِ پاسخ‌دهندگان نيست!)، بلکه اين‌مقدار را بسنده نمی‌دانم. اين نظامِ مخوف، بسيار ريشه‌مندتر و زوردارتر از آن است که بتوانيم به صرفِ تکيه بر ويژگی‌هایِ مزبور (باز به شرطی که اين ويژگی‌ها تابِ عمل داشته باشد!) با آن برآييم و بر آن چيره شويم.
و امّا، ايرادی که نمی‌توان از طرحِ آن گذشت (و متأسّفانه، بسيار به‌ندرت به آن پرداخته‌ايم) اين است که پاسخ‌ها نشانگر مصيبتِ بزرگی است: ما، بند و زنجيرهایِ خود را «برونی» می‌بينيم و می‌پنداريم؛ حال آن که، بندهایِ ما، به‌شدّت «درونی» است!
اين موضوعِ بسيار مهم و اساسی، مجالِ بحثِ مفصّلی می‌طلبد، که جایِ آن نيست. همين‌اندازه اشاره می‌کنم که تا وقتی نتوانيم مشکلِ خود را به‌درستی بشناسيم، و بی‌شيله در پیِ رفعِ آن برآييم، همه‌یِ تلاش‌هایِ ما، بی‌ثمر خواهد بود؛ بلکه ازآن بدتر: نتيجه‌یِ وارونه خواهد داد.
در واقع، موضوعی که اينک پيشِ رو می‌گذارم، با موضوعِ بالا، به يک‌حساب، موضوعی است يگانه. به اين معنا که اگر به صرفِ تکيه بر آن ويژگی‌ها –که در پاسخ‌هایِ احتمالی سراغ کرديم- نمی‌توان از پسِ جمهوریِ اسلامی برآمد، دقيقاً به اين علّت است که ويژگی‌هایِ مزبور، به "برون" اشاره دارد؛ همچنان‌که کمبودِ "فهم و کشف"ِ ويژگی‌هایِ بايسته نيز، از "برونی‌ديدنِ مشکل" آب‌می‌خورَد!
برایِ آن که بتوانيم قلمِ سرنوشتِ خود را از هيولا واستانده، و خود به‌دست‌بگيريم، در يک کلام، می‌بايست چيزی شويم، آن‌گونه که بايد. بايد يکايکِ ما، همين مايی که داعيه‌یِ نبرد داريم (و نه لزوماً توده‌هایِ دچارِ اسارتِ مضاعف)، از درون و برون، بندهایِ تاريکِ خود را بشکنيم. بايد ببينيم انسانِ اسيرِ اسلام چه‌گونه است، چه ويژگی‌هايی دارد، چه بخش‌هايی از هستیِ وی راهِ نابودی يا مسخ سپرده، که بدل به شیءِ «صَدَّق»گو شده است؛ و، دقيقاً، وارونه‌یِ آن شويم!! نمی‌توان به‌گفتار کافر بود و، به‌کردار مسلمان، و با اسلام جنگيد!
q
يادآوری:
با من چُنان مباشيد که تاکنون با ديگران بوده‌ايد! من وقتی باور می‌کنم نوشته‌یِ مرا خوانده‌ايد، که نظرِ انتقادی‌تان را در کامنت، يا در وبلاگِ خودتان ببينم.
از انتقاد کردنِ از من نترسيد. ازقضا، برایِ همين آمده‌ام که «رستاخيزِ نقد و انتقاد» را اعلام کنم!
نهم آذر 1388

Wednesday, March 11, 2009

حکمت 3

معاشرِ خوب، کسی است که فرصتِ آلوده‌زيستن به آدم ندهد. حالا، به کسی که سعی در آلوده‌ساختنِ آدم دارد، چه بايد گفت؟ نمی‌دانم! ذغالِ خوب؟!

حکمت 2

آدميزاد، خيلی زودتر از آنچه غالباً می‌پنداريم، شکل می‌گيرد. خُلقيّات، اگرنه زودتر، دستِ‌کم همراه با آخرين مراحلِ رشدِ بدنی، شکل‌ می‌گيرد. بنابر اين، هرگز اميدوار نباشيد که آدمی بعد از 17-16 سالگی، تغييرِ خُلقيّات و روحيّه بدهد. احمدِ پوده، همو که بوده!

حکمت 1

بعضی از شکل‌هایِ رفتاری، ريشه در شکلِ معيشتِ انسان‌ها دارد، و اگر اين شکلِ معيشت، طولانی شده باشد، هرگز، حتّی با تغييرِ شکلِ معيشت نيز، دگرگون نمی‌شود؛ مگر رویِ تخته‌یِ مرده‌شورخانه!!

Tuesday, March 10, 2009

حکمت‌ها

اين عبارات که بر آن نامِ «حکمت» می‌نهم، و به فالبِ «اندرز» ارائه می‌شود، بر يک‌عمر تجربه و تأمّل استوار است. اين را می‌دانم که در انسانِ ايرانی، اندرز بی‌فايده است. ايرانی، اصولاً اهلِ آموختن نيست. از خودش نمی‌آموزد؛ تا چه رسد به ديگری! امّا کلماتِ حکمت و اندرز، اين ويژگی را دارد که گاهی باعثِ تلنگر می‌شود؛ به کمکِ برجسته‌شدنِ تجربه، و تبديلِ آن به «دانسته‌یِ درونی» می‌آيد. همين و بس.

چرا می‌نويسم؟

در فضايی که ما ايرانيان در آن زندگی می‌کنيم -اگر بتوان آن را «زندگی» به‌شمارآورد!- هيچ‌چيز، آن‌طور که بايد، سرِ جایِ خود نمانده. همه‌چيز به‌هم‌ريخته و آشفته است. زندگیِ فردی و جمعیِ ما دچارِ آشوب، سردرگمی، و اختلالی عميق است. ساختارهایِ اجتماعی-زيستیِ سنّتی، به‌واسطه‌یِ ناکارآمدیِ ناشی از ناهم‌خوانی، کهولت، و پوسيدگی، رو به محوشدن می‌رود؛ و ساختارهایِ مدرن نيز، به هزارويک دليل و علّت، از ما دريغ شده است و می‌شود. بنيانِ هستیِ ما، فروپاشيده است.
در نظامِ پيشين نيز، وضعِ چندان مناسبی نداشتيم. تفاوتِ اصلی در اين است که در آن روزگار، کشور به دستِ "دوست" اداره می‌شد؛ و اکنون، سی‌سال است که دشمنی مخوف بر آن چيره شده است. دشمنی عجيب، که سراندرپا، در اندرونه‌یِ تباهِ ما ريشه دارد!
از نمودهایِ اختلال و آشفتگی در هستیِ ما، يکی همين است که هيچ‌کس به کارِ ويژه‌یِ خود نمی‌پردازد. هريک از ما، همه‌کاره و هيچ‌کاره‌ايم.
منظور از اين مقدّمه‌چينی، بيانِ اين اذعان و اعترافِ صريح است که من به‌هيچ‌وجه خود را "نويسنده" يا "شاعر" نمی‌دانم. پس، بايد برایِ اين قلم‌به‌دست‌گرفتن، در پیِ توضيح و توجيهی منطقی باشم. در اين حدودِ يک‌سال که از آشنايی‌ام با اينترنت می‌گذرد، هنوز همان شگفت‌زدگیِ وهله‌یِ نخست با من مانده است. اصلاً تصوّر نمی‌کردم که کشوری با وضعيّتِ خاصِّ کشورِ ما، اين‌همه نويسنده داشته باشد (و البتّه، شاعر، کم! و اين، علّتی ندارد جز اين که برایِ شاعری، به حدِّاقل اندک‌مايه‌ای از آموخته‌هایِ فنّی نياز است؛ چه در اساليبِ کهن، و چه در شعرِ نيمايی، و حتّی سپيد. و بی‌مايگیِ شخص، به‌شدّت سريع آشکار می‌گردد!). در عوالمِ کتاب –که دنيایِ موردِ علاقه‌یِ من محسوب می‌شود- نشانه‌هایِ اين وضع، به‌گونه‌ای خفيف‌تر، قابلِ رؤيت است. کافی‌ است به فهرست‌هایِ ماه‌به‌ماه، يا سال‌به‌سال –که در بعضی نشريّاتِ رسمی يا نيمه‌رسمی ارائه می‌گردد- نگاهی بيفکنيم، تا متوجّه شويم که ضايعاتِ ادبی-فرهنگیِ ما (که ازجمله اخوان ثالث، در مؤخّره‌یِ "از اين اوستا" حکايت‌گونه‌ای راجع به آن دارد) چه‌اندازه هولناک است. امّا، در اينترنت، اين عارضه با شدّت و وضوحِ عجيبی جلوه‌گر شده، و بيننده را مات و مبهوت می‌سازد.
بی‌گُمان يکی از اصلی‌ترين عللِ اين وضع به اين بازمی‌گردد که در سلطه‌یِ اسلام، افراد، فقط شنونده‌اند. آخوند، متکلّمِ‌وحده است و جز خود هيچ‌کس را مجاز نمی‌داند که سخن بگويد. امّا، ازآن‌جاکه جامعه‌یِ ايران جامعه‌ای فرهنگمند بوده، اسلام نتوانسته است سلطه‌یِ خود را بی‌چون‌وچرا بگسترَد. ادب و فرهنگ و دانشِ ايران‌زمين توانسته است در برخی دوره‌ها به‌طورِ جدّی، و در دوره‌هايی ديگر به صورتِ واکنشِ نامحسوسِ عمومی، در برابرِ «سلطه‌یِ تماميّت‌طلبِ دين برایِ "تنهاگويی"» بايستد.
با تأمّل در ادوارِ تاريخ، مشاهده می‌نماييم که هرگاه جامعه به‌واسطه‌یِ مديريّتِ مطلوبِ نسبی، به سویِ نظم و قاعده حرکت کرده، ضايعاتِ سخنوری و قلم‌زنی، رو به کاهش نهاده؛ و برعکس، در ادوارِ ناگوار، و در شرايطِ اختلال و اختناق، ميلِ به اظهارِ وجود –آگاهانه يا ناخودآگاه- فزونی گرفته است.
در يک جامعه‌یِ تندرست، که در آن، زندگی روالِ طبيعی دارد، شاعر و نويسنده نيز به اندازه‌یِ طبيعی پديدمی‌آيد؛ و هرکسی به کارِ خويش می‌پردازد، ازجمله شاعر و نويسنده. امّا در جامعه‌یِ بيمار، هيچ‌کس نمی‌تواند کارِ خود را به‌درستی انجام‌دهد؛ از اين‌رو، امور معطّل می‌ماند؛ و سپس، به‌گونه‌ای بديهی، پديده‌یِ «همه‌کارگی» بروز می‌کند. فی‌المثل، چون شاعر و نويسنده کارِ خود را به‌درستی انجام نداده‌اند (که يا در آلودگی‌هایِ "تقرّب‌جستن به مراکزِ قدرت و ثروت" غوطه می‌خورند، و يا –اگر اهلِ هم‌رنگی و پاچه‌خواری نباشند- در دامِ سلاسلِ معيشتِ روزمرّه گرفتارند) ديگرانی که چه‌بسا فاقدِ استعداد باشند، و يا از فراگرفتنِ دانشِ بايسته‌یِ اين کار، ناتوان يا محروم بوده‌اند، از سرِ درد، و يا به مشاهده‌یِ خلوتِ ميدان، در پیِ پُرکردنِ اين جایِ خالی برمی‌آيند، و به شاعری و نويسندگی روی‌می‌آورند. امّا اينان نيز، از مشکلات و موانعی که شاعر و نويسنده را از کارِ درست و اصولی بازداشته، رها نيستند. مختصرتورّقی در مثلاً "تذکره"هایِ دوره‌یِ صفويّه، اين بليّه‌یِ اجتماعی-فرهنگی را به‌روشنی آشکار می‌سازد. در دوره‌یِ مزبور –همچنان‌که در بسياری از ادوارِ ديگر نيز-، شعر و سخنِ منظوم، پيش‌آهنگ و بلکه بدنه‌یِ اصلیِ ادب و فرهنگ به‌شمارمی‌رود؛ و از اين‌رو، اصلِ جاذبه ازآنِ شعر و شاعری است.
در اين تذکره‌ها، نام و شرحِ حال و نمونه‌یِ اشعارِ شاعرانِ بسياری ذکر شده است. در ميانِ اينان، هستند کسانی که جز شاعری به کارِ ديگر نمی‌پردازند (اعمِّ از‌اين‌‌که مايه و آمادگیِ آن را داشته يا نداشته‌اند)؛ امّا با شاعرانِ بسياری نيز روبه‌رو می‌شويم که از اهلِ حِرَف‌اند: کاسب‌کاران؛ دارندگانِ مشاغلِ صنفیِ گوناگون: نانوا، خيّاط، زرگر، آهنگر، شمشيرساز، کشاورز، و...

در دورانِ کنونی نيز، کشور و جامعه‌یِ ما وضعِ مشابهی دارد؛ البتّه با تفاوت‌هایِ خاص. امروزه، هستند بسيارانی که نه مايه‌یِ شاعری و نويسندگی دارند، و نه در فراگرفتنِ ضروريّاتِ آن رنجی برده‌اند. برخی تنها از رویِ شکم‌سيری قلم می‌زنند، و از آن منظوری جز خودنمايی و تفريح ندارند. امّا، کسانی هم هستند که نمی‌توانند خاموش بمانند. بی‌مايگی و نياموختگی نمی‌تواند ايشان را قانع سازد که سکوت پيشه کنند. درواقع، نه شاعرند و نه نويسنده؛ اينان دردمندان‌اند؛ و چه‌بسا که "دردْآشنايی"ِ ايشان، نبودِ مايه و آموخته را جبران تواند کرد. دستِ‌کم، اين گروه را به هيچ غرض و مرضی متّهم نمی‌توان کرد!

من، بهرام اسکندری ميانه، يکی از ناچيزترين اعضایِ اين گروه‌ام؛ و می‌خواهم به وظيفه‌ای عمل کنم که به مايه و آموخته‌ای جز "درد" نياز ندارد.
30 بهمنِ 1387