Thursday, December 9, 2010

اربابِ غايب

روستاهایِ ديگر، همه، اربابِ معمولیِ حیّ و حاضر داشت، که عموماً در خودِ روستا -گيرم در خوش‌آب‌و‌هواترين نقطه‌یِ آن- زندگی می‌کردند. امّا روستایِ ما، وضعِ کاملاً متفاوتی داشت. از زمانی‌که ما -من و هم‌نسلان‌ام- به‌يادمی‌داديم، سخن از «اربابی غايب» می‌رفت. حتّی در آن سال‌ها که ارباب خشايَثيَه [1] بر روستا فرمان‌روايی داشت نيز، گوشه‌کنار، کسانی از يک طبقه -يا به‌زعمِ برخی: صنف- خاص، از او -آن «اربابِ غايب»- سخن می‌گفتند. مضمونِ سخنِ ايشان، که گاه به‌آشکارگی بيان می‌شد و فرمان‌روا خشايثيه نيز آن را زيرسبيلی در می‌کرد، هم اعجاب‌برانگيز، و هم به‌نحوِ فوق‌العاده‌ای مضحک می‌نمود. مدّعی بودند که اربابِ غايب، از سویِ خدایِ ناديدنیِ ايشان (که بايد گفت شمارِ بسياری از مردمانِ روستا نيز او را با خدایِ راستينِ «خود» -که «خودآ» نيز خوانده می‌شد- اشتباه گرفته بودند، و پرستش می‌نمودند) به مالکيّتِ مطلق و غيرِ قابلِ نسخِ روستایِ گبرويج دست يافته است. (آری، روستایِ ما، که بعضی از قدمایِ دردآگاه و معاصرانِ طنّازِ بی‌عار، آن را «نيست‌در‌جهان» هم می‌نامند، چنين نامِ پُرآهنگ و کهن‌واری بر خود دارد: گَبرويج!)
دعویِ اين عدّه، در آغاز، لقلقه‌یِ دهانی بيش به‌نظرنمی‌رسيد. حتّی عدّه‌ای می‌گويند که شنيده‌اند فرمان‌روا خشايثيه نيز يکی‌دو بار اين نام را بر زبان رانده.
ارباب خشايثيه، اگر از ارباب‌هایِ ديگر بهتر نبود، بدتر هم نبود. بر ارباب‌هایِ اين دَور و حوالی که قطعاً، و به‌آشکارگیِ تمام (درست همان‌گونه که برایِ اثباتِ قلّه‌یِ بلند هَربُرزو، نياز به هيچ دليلی نداريم و در برابرِ چشمانِ ما سر به آسمان می‌سايد) برتری داشت. در مدّتِ نسبةً قابلِ توجّهِ فرمان‌روايیِ او و پدرِ نامدارش، روستایِ گبرويج، در اطراف و اکنافِ ولايتِ زميگ، نام‌بُردار گشته بود.
زمانی که پدرش خشايثيه‌یِ بزرگ، اربابیِ روستا را از چنگِ زمامدارانِ مافنگی و بی‌فکرِ پيشين به‌درآورده بود، گبرويج ويرانه‌ای بيش نبود. او -سردارِ بزرگ، خشايثيه‌یِ کبير- و بعد از او پسرش خشايثيه‌مهران، خونِ دل‌ها خورده، شب و روز تلاش کرده، و به گبرويج سر و سامانی داده بودند. انگار گويی آن را برایِ اربابِ غايب، حاضر و آماده می‌کردند!
سِرسَنت‌ماتو (مشهور به هدايت‌شده)، -اين موجودِ وهمی، که نخست جز در اذهانِ مردمانِ اعصارِ کهن و دوردستِ گبرويج، وجود خارجی نداشته؛ و هم ايشان بوده‌اند که به‌مقتضایِ روز، و نيازِ زمانه‌یِ درهم‌آشفته‌یِ خويش [که به آن عنوانِ «اين روزگارِ تيره» داده بودند] برساخته بودندش، تا مايه‌یِ اميدواریِ ساکنانِ گبرويجِ کهن باشد- در درازنایِ سده‌ها، وهميّتِ خويش را استحکامی ناباور بخشيده بود. هرگز، در هيچ کجایِ تاريخِ گبرويج، و حتّی در همه‌یِ ولايتِ زميگ، ديده نشده که موجودی وهمی و برساخته، اين‌چنين، دست‌مايه و بهانه‌یِ آزار شده باشد.
اينک، هيئتِ نخستينِ سرسنت‌ماتو به‌کلّی تغيير يافته، و به ياورِ «دوبُل‌پَت‌مُزدان» [2] بدل گشته بود. و ناگفته پيداست که در اين دگرديسی -که در آن موجودی وهمی و بی‌آزار، به خستری هولناک، به تجسّمِ هنوز هم ذهنیِ اَژی‌دهاکِ سه‌کلّه‌یِ سه‌پوزه‌یِ شش‌چشم بدل می‌شد- بيشترين سهم، از آنِ رهبرانِ «دوبُل‌پت‌مزدان» می‌بود.
با اين‌همه، هنگامی‌که سال‌ها پيش، به روزگارِ نوجوانیِ ما، يکی از مکّارترين دوبُل‌پت‌مُزدان -که درآغاز او را به نامِ کوچک‌اش «رُوان‌چی‌اَژی» می‌ناميدند- بر اذهانِ ساکنانِ گبرويجِ رشکِ بهشت، چيرگی يافت، و در اندک‌زمانی، ارباب خشايثيه‌مهران را واداشت تا از نتيجه‌یِ سال‌ها تلاشِ بی‌وقفه‌یِ خويش دست بشويد، و گبرويج و مردمانِ ناسپاس‌شده‌اش را به‌خود واگذارد، رها کند، و برایِ مردن، رهسپارِ گوشه‌یِ تنهايیِ خويش گردد، چندان سخنی از «اربابِ غايب، سرسنت‌ماتو» در ميان نبود. «رُوان‌چی‌اَژی» که سال‌ها در خانگاهِ مادریِ خويش -در محلّه‌یِ کثيف و بدنامِ روستایِ مجاور- تبعيد بود، و همه‌یِ وقتِ خود را صرفِ روش‌هایِ فريب و دغل می‌نمود، از مسيرِ بسيار ساده‌ای وارد شد: همگان را به‌طمع‌افکند. ديوِ آز را در پابرهنگانِ گبرويج به‌گونه‌ای، و در خوش‌باشانِ آن، به‌گونه‌یِ ديگر، چنان به جنب‌و‌جوش درآورد که هيچ کس به سرانجامِ شومی که در انتظارِ گبرويج بود، نينديشيد.
در مدّتی بسيار کوتاه، گبرويج به طبلی پُرهياهو بدل گشت: مرگ بر خشايثيه! نابود باد برخورداری و آسايش! مرگ بر آزادی!
هيچ کس انتظار نداشت که خشايثيه‌مهران به‌اين‌سادگی از کارزار چشم بپوشد. تنها مدّتی بعد بود که فهميديم علّتِ اصلیِ گريز و پرهيزِ او چه بوده است: نخواسته بود با مردمی که عمرش را به‌پایِ خوش‌بختی‌شان ريخته بود، بجنگد.

تلخ‌ترين روزهایِ گبرويج، در ميانِ هلهله‌یِ شادیِ ابلهانه‌یِ ما گول‌خوارگان، فرا رسيد. «رُوان‌چی‌اَژی» بلافاصله پس از دست‌يابی به قدرت، نخست همه‌یِ سرشناسان و چيزفهمانِ گبرويج را، به جرم و بهانه‌یِ همکاری با خشايثيه‌مهران، دار زد. اندکی بعد، گروهِ بزرگی از جوانان را که برعليهِ او به‌پاخاستند، سلّاخی نمود.
کشت‌و‌کشتارها هنوز همچنان ادامه دارد. از گبرويج ويرانه‌ای بيش برجای نمانده. روزگاری، اهالیِ گبرويج، در تمامیِ ولاياتِ معتبرِ زميگ، آبرو و اعتبارِ بی‌مانندی داشتند؛ امّا اکنون، سال‌هاست که به ما اهالیِ گبرويج، جز به‌چشمِ آدم‌کش و دزد و پست‌فطرت نمی‌نگرند.

در اين سال‌هایِ اخير، که جانشينِ «رُوان‌چی‌اَژی» پايه‌هایِ قدرتِ خود را سست يافته، با تمامِ توان، پایِ «اربابِ غايب» را به‌ميان‌کشيده‌اند. «رُوان‌چی‌اَژی» خود را نماينده‌یِ اربابِ غايب معرّفی کرده، امّا در عمل، او را به فراموشی سپرده بود. پس از آن که در اثرِ کهولت، و فشارِ خونِ ناشی از خون‌خواریِ بسيار، ترکّيد و به گوزستانِ تاريخ روانه گشت، اطرافيانِ آن خون‌آشام، يکی از «دوبُل‌پت‌مُزدان» را -که در اين سال‌ها، همواره در کنارِ «رُوان‌چی‌اَژی» در کارِ کشت‌و‌کشتار بود- به جانشينیِ آن ديوِ مخوف برگزيدند: آلی‌چاراق.
آلی‌چاراق که به‌ويژه در سال‌هایِ نوجوانی به «آلی‌دوبولک» مشهور بود (و اين، به‌واسطه‌یِ سروکارِ فراوانی بود که وی با پسينِ خويش داشت؛ به‌حدّی که برایِ مدّتی به «آپه‌دانَ» نيز آوازه يافته بود) از آن‌دسته از «دوبل‌پت‌مزدان» بود که جز به نام و موقعيّت نمی‌انديشند. برایِ آلی، اصلاً اهمّيّت نداشت که ديگران (همکاران و همگنان‌اش) شب و روز، در پیِ چپاول و ثروت‌اندوزی‌اند. ثروت، در نظرِ او، اهمّيّتِ درجه‌دوّم داشت.
بر و رويی که در کودکی و نوجوانی، مايه‌یِ مباهاتِ -شايد- شرمگينانه‌یِ وی بود، اينک می‌توانست به کارِ بسيار مهم‌تری بيايد. دستور داد برای‌اش از روستایِ مشهور به «اَپرنگ»، سلمانی و مزيّنِ مخصوص آوردند؛ تا هربار که می‌خواهد در انظار ظاهر شود، نخست او را مانندِ روسپيکانِ کهن بيارايد.
سرخاب‌سفيداب را به دليل و علّتی ديگر نيز استعمال می‌کرد: در واپسين سال‌هایِ نوجوانی، آن‌گاه که به بغل‌خوابیِ الواطِ محلّه فراخوانده می‌شد، به مشکلی بزرگ و عارضه‌ای بس زيان‌بار دچار آمده بود: آيه‌اش سريع نازل می‌شد؛ و ازآن‌پس، سستیِ ناشی از نزولِ آيات، حال و هوايی برایِ لذّت‌بردن از ادامه‌یِ آن کام‌بخشی‌هایِ قدسی باقی نمی‌گذاشت. نعل‌بندِ محلّه، که خود از مشتريانِ جگرسوخته‌یِ «آلی‌آپه‌دانَ» بود، دارویِ اين معضل را در پاچراغ سراغ کرد.
آلی‌دوبولک به شيره‌یِ افيون پناه بُرد. آزمونِ نخست، همان بود و، پای‌بند شدن، همان. با دو بست نگاری، صاحبِ چنان کمرِ استوار و جانانه‌ای می‌شد که می‌توانست چونان جسرِ بغداد باشد؛ بی‌هيچ آبی در زير! ده‌تن و بيست‌تن را از پشت در آغوش می‌کشيد؛ و آياتِ کلام‌الله‌اش، اَی، اگر روزی يک‌بار نازل می‌شد!
باری، اينک که گردِ پيری به رخساره‌یِ آلی‌چاراق، پيشوایِ بزرگ، نشسته است، برایِ پوشاندنِ زردیِ گونه و کبودیِ دو ياقوتِ کام‌بخشِ ساليان، از سرخاب-سفيداب گريزی نيست...
(پاره‌ای از يک افسانه‌یِ ناتمامِ کهن)
870809

?
پابرگ:
[1] Xšàyaθya
[2] اين نام، ترکيبی است از يک هُزوارشِ -به‌عمد- قرائت‌شده، يک حرفِ اضافه‌یِ کهن، و...

No comments:

Post a Comment