شعر به تصميم نيست
که میبايست فرود آيد،
بجوشد،
برآيد،
بروبد،
بگسترَد،
روان گردد
بهسانِ جوباری کوچک
يا رودی سترگ.
يا رودی سترگ.
امّا آنجا که شاعر خود به شعر بدل میگردد...
شاعر؟!
کاش سنگپاره بود!
2
چه کسی میداند بهرامِ اسکندریِ ميانه کيست؟
چه کسی؟
-من...
من میدانم.
من:
-بهرامِ اسکندریِ ميانه.
:
در سرت باز سيل و خيلِ جنون
زندگیمان به باد خواهد داد
قرنها، عمرِ من، تباهِ تو شد
وينهمه درد، چشمِ تو نگشاد
چشم بستی به زندگی، که کنی
باز، چشمِ هزار قبرستان
سخت بيراهه میروی شاعر
کاندرين مرده باز نايد جان!
h
بهرامِ اسکندریِ ميانهام من
شاعری با طبعِ تفسيده
پژوهندهای دلْخسته
که در پیِ اقلامی از خردِ ناموجود
ويرانههایِ اعصار را به نوکِ قلم بازمیشکافد
مگر در زيرِ جنازهیِ بیجانِ واژهای
بذرِ نارُستهیِ فريادی کشف کند.
بهرامِ اسکندریِ ميانهام من
و امروز، بيدار نمیشدم اگر پسرکام
-با سهچارمِ موجودیِ ناچيزِ خود-
پاکتِ سيگاری برایام نمیخريد.
بهرامِ اسکندریِ ميانه میگويد:
منوچهرِ جمالی که بهتن فرسنگها از من دور است، میداند که چرا من فقيرم.
و
اينجاکنارِ منايستادگان، نمیدانند!
بهرامِ اسکندریِ ميانهام.
هيچِ آغازينام که به انفجاری عظيم
به کهکشانهایِ بیکران بدل گشتهام
و بر خُردْپارهای از آن
نامِ خورشيد و ماه و زمين بر خود نهادهام
تا
بههيئتِ باران،
آغازگرِ هستیِ خويش باشم.
h
ابرِ تاريک منام
خورشيدِ درخشان و،
زمينِ بارور.
درخت و سبزه و رؤيا منام.
ماهی و مور و کرگدن.
چکاوک، و نيرویِ ناپيدایِ شيفتهیِ سيب، منام.
خونِ من از دهانِ فراونگ سرريز میکند.
و شرابِ سرخ منام.
مُوِستان و وزغ و آدرخش.
زنبورِ درشتِ قرمز
و
مگسِ نحل
-منام.
گزدُمِ پتياره و
دُبِّ اکبر
منام.
رودهایِ جهان
در من جاریست
و عِرقالنّسایِ من
-استوایِ جهان است.
به خويش سوگند که هرگز پيامبری نفرستادهام
که،
کدام پيام، از خويش به خويش فرستم؟
از خيش
به
خيش!؟
منام.
II
دُروندا که تويی راهزنِ هرزه!
پليدا که تويی
که در من رُستهای و
مرا
بهسُخره آزار میدهی که
ميانِ من و من، تو واسطهای!!
از کدام لحظهیِ غفلتِ من
در کدام دَمِ شوم
بر کالبَدِ بیدريغِ من رُستهای
که اينچنين بيگانه مینمايی و
مرا بههيئتِ خويش وامینمايی:
بيمار، پليد، هرزه؛
و بیهيچ شباهت به آنچه منام؟!
کاش اينهمه نبودم
کهکشانها و خورشيد و ماه نبودم
زمين نبودم
دريا و کوه و ابر نبودم
مور و ماهی و درخت نبودم و،
گزدُمِ پتياره.
سيمرغ نبودم و
کوهِ قاف.
سنگی بودم در کفِ آن مردِ مکّی
و بهجایِ شکستنِ پيشانی و دندانات
مغزِ پليدت را بر کنارهیِ کوه
خوراکِ مور میکردم و
گزدُمِ پتياره.
ایکاش اينهمه نبودم.
سنگی بودم
سنگ!
بهرامِ اسکندریِ ميانه
بيستوچهارمِ شهريورماهِ 1389
بيستوچهارمِ شهريورماهِ 1389
No comments:
Post a Comment